تو نیکی می کن و در دجله انداز…

برام شکلک دست زدن می فرسته و میگه نوشته جدیدت رو خوندم آفرین. Victory

میگم، کار من دست زدن نداره،این مال دوستای خوبم باید باشه.

می نویسه،میدونی اینکه از موهبتی که داشتی حرف زدی،تشویق داره.چون خیلیها این چیزها رو نمی بینن. سلامتی،دوستان خوب،لحظه های خوب با خانواده یا خیلی چیزهای دیگه. چیزهایی که دیدن و فهمیدنش تشویق می خواد.به نظر حقیر فهمیدن نعمتهایی که به ما داده شده هم درک خودشو می خواد وگرنه میشیم آدم دلشکسته ایی که چیزی برای لذت بردن از زندگیش نداره.

یه دیالوگ قشنگی تو فیلم زندگی پای هست. میگه، حتی وقتی تو اوج سختی بودم خدا مراقبم بود. حتی تو اوج نا امیدی و گرفتاری،خدا نگام میکرد(نقل به مضمون)

“حتی وقتی به نظر می اومد خدا من و ترک کرده و نسبت به رنج من بی تفاوته ،اون مراقبم بود. ووقتی در این همه نا امیدی بودم بهم آرامش داد و نشانه ایی داد که سفرم رو ادامه بدم…”

نوشته ات من و یاد این دیالوگ انداخت. Dazed

پ.ن:و خدا شاهده که منم این روزا خیلی خسته و دلشکسته ام و واقعا فکر می کردم خدا من و فراموش کرده و تنهام گذاشته با انبوه مشکلاتم…ممنون از یادآوریت. Kiss



موشه دایان

یه چیزی رو متوجه شدم… وقی با هرو چشم نگاه می کنم به نظرم همه چیز تا به تا میاد و به عضلات چشمهام فشار میاد.

ولی وقتی یه چشمم رو با دست می گیرم با اون یکی چشم راحت می بینم و همه چیز درسته… پس دو تا چشم با هم انطباق ندارن و تداخل ایجاد میشه !!! و هر کدوم به تنهایی کارشون رو درست انجام میدن.

غلط نکنم باید بشم موشه دایان.

پ.ن: نسل جدیدی ها می دونن موشه دایان کیه و برای چی من گفتم باید بشم مث اون؟ یا هم نسلهای خودم فقط می فهمن منظورم چیه؟

پ.ن۲: ظاهرا هم نسلهای خودمم نمی دونن Wink

پ.ن۳:دو بینی ندارم این یه کوفت دیگه است



از بعضی از اخلاقهای خودم خیلی خوشم میاد.

مثلا یکیش که من اسمش و گذاشتم “مدیریت بحران” . اونم اینه که وقتی بدترین حادثه هم برام اتفاق بیفته دست و پام رو گم نمی کنم و بجای زانو غم به بغل گرفتن سریع فکر چاره می افتم و اصطلاحا گیر نمی کنم تو طوفان حوادث.

مثلا یکی از بهترین دوستام که بی اغراق از خواهر بهم نزدیکتره و تو موقعیتهایی که حتی مادرم از پس حلش بر نمی اومده با یه تلفن من(هر ساعت از شبانه روز) خودش رو به من رسونده و کمکم کرده،داره برای همیشه از ایران میره . نبودش برای من و موقعیت خاصم،چون با بودن اون و حضورش زندگی برام خیلی راحتر و قابل تحملتر میشد، یعنی مرگ.

روزهای اول همش به اشک و آه گذشت ولی بعد چند روز خودم و جمع و جور کردم و گفتم خوب حالا چی؟زندگی ادامه داره…می خوای بمیری؟ فک کن با نبود این دوست و کمکهای عالییش می خوای چیکار کنی؟… زندگی کردن بدون اون رو یاد بگیر………..

خورده بودم زمین و هیچ کمکی نبود که بتونم رو کمکش حساب کنم برای بلند شد،گریه ام گرفته بود از این همه استیصال .فک کردم اگه هیلا بود الان با یه تلفن به دادم میرسید ولی خب حالا که نیست باید چیکار کنم؟بجای گریه و زاری بهتره فکر کنم و بهترین راه حل رو انتخاب کنم…قصد ندارم بگم چی شد و چی نشد ،راه حل رو پیدا کردم فقط بهم ثابت شد که زندگی هنوز ادامه داره و بخاطر امثال من و غصه هامون از جریان نمی افته.

 



چند روزیه که بدجور خالص و مخلص خودم شدم…کارهایی رو انجام میدم که عمرا قبلا در مخیله ام می گنجید که بتونم انجامشون بدم به تنهایی.

وقتی کم میارم یا دیگه انرژی و زورم به انتهای خودش نزدیک میشه،با خودم تکرار می کنم : تو ویولتی، می تونی.جماعتی چشمشون به توئه… و اون وقته که ته مونده انرزیم رو جمع می کنم و یا علی…می تونم. Smile



امروز از خودم خیلی راضیم…چرا؟
چون یه سری از کارها رو که فک میکردم عمرا بتونم به تنهایی انجام بدم رو خودم به تنهایی و با ابتکار عمل انجام دادم.
مثل چی؟ مثل گرفتن و کوتاه کردن ناخنهای دست و پا.
شاید از نظر تو نوعی که از سلامت برخورداری خیلی کار پیش پا افتاده و احمقانه ایی به نظر برسه…ولی برای منی که از چهار دست و پا فقط یه دست ِ نیمه فعال دارم و رو ویلچر هم نشستم،یعنی شکستن شاخ غول.
ابتکارعملم چی بود در جهت خودکفایی؟
وقتی رفتم حموم که ناخنهام آب خورد و نرم شد!!! اون دستی که باید با دست ِ نیمه فلجم ناخنهاش رو کوتاه میکردم…به کمک دندونهام ناخنهاش رو کوتاه کردم Razz. بعدم که اومدم بیرون و رو ویلچر نشستم. رفتم کنار تخت و پایه های ویلچر رو زدم کنار که کاملا به تخت نزدیک بشم،بعد با کمک دست نیمه سالمم پاهام رو گرفتم و گذاشتم رو لبه تخت و ناخنهاش رو با ناخن گیر گرفتم.
تا حالا اینکارها رو دیگری برام انجام میداد و امروز و انجام آنها خودکفا…یعنی آخر لذت و حال. Smile



ساعت حدود ۵:۳۰ دقیقه بعداز ظهر دوشنبه ۱۲ خرداده.

زمین و زمون تاریکه و باد بیرون غوغا میکنه. فشار باد پنجره ها رو تکون میده.صدای ریختن چیزی مثل ایرانیت از خونه بغلی به گوش میرسه…به سرعت میرم به سمت پنجرهها تا ببندمشون،خاک داخل نشه. ناغافل برقها میره…هم چنان صدای زوزه باد و سقوط اجسام…انگاری آخر زمون شده…موبایلم زنگ می خوره.

خودشه،عزیز دلم. از دیروز تا حالا تماسی باهام نداشته،می دونم عادتشه،دقه به ساعت بهت زنگ نمیزنه،مگه اینکه کارت داشته باشه.

گوشی رو برمیدارم،میگه: ۱۰ دقیقه است دارم تلاش میکنم بهت زنگ بزنم،نمیگیره ….نترسی ها…فقط طوفانه… الان تموم میشه.

لبخندی رو صورتم نقش می بنده و وجودم گرم میشه از این همه محبت و توجه حقیقی…

“دوست داشتن آدمها را می توان از توجه آنها فهمید وگرنه حرف را که همه میزنند…پائولو کوئیلو”



من جمعه دعوت شدم،برای دریافت جایزه…ظاهرا فیلم مستند “زن در سایه ام اس” که از طرف انجمن ام اس ایران جایزه گرفته.(این قسمتی از فیلمه که به درخواست من کارگردان در اختیارم قرار داده)

پنج شنبه هم اکران عمومیه فیلمه و شرکت برای عموم آزاده پس اگه کسی دلش می خواد فیلم کامل رو ببینه فرصت خوبیه که شرکت کنه.

 

پ.ن: هنوز خودم آدرس جشنواره رو ندارم فقط میدونم سعادت آباده و از ساعت ۴ تا ۷:۳۰.به محضی کهذ آدرس بدن می نویسم همین جا.

اضافه شد:

آدرس:سعادت آباد-بلوار پاکنژاد-بلواردریا- خ مطهری شمالی-اداره کل فرهنگ و ارشاد استان تهران – پنج شنبه ساعت ۶ بعداز ظهر نمایش فیلم.( مدت فیلم ۴۰ دقیقه است)

در ضمن اکران رایگانه و احتیاج به تهیه بلیط نیست.