چهل روز گذشت

فردا چهل روز از رفتنت می گذره.
فک کنم دیگه وقتشه رخت غم رو از دلم بدارم و برگردم به زندگی عادی که داشتم.
با تو تجربه های عالی داشتم چون تو خودت هم یک آدم عادی مثل خیلی از مردم نبودی…با همه سختی هایی که از سرگذرونده بودی به واقع زندگی کردی و فک کنم من هم همراه خوبی از این لحاظ برات بودم چون خودمم مثل تو کله ام بوی قورمه سبزی میده!.
می دونم که دلت نمی خواد گریه کنم و تحملش رو نداری برای همین دیگه بساط غم و غمگساری رو جمع می کنم از این به بعد.
بهم می گفتی “من عین ماهی لیزم” گفتم یعنی چی؟ گفتی یعنی اگه کسی تو شرایط سخت بذارتم(فشارم بده عین ماهی که تو دستشه) لیز می خورم و خودم رو از اون شرایط و چنگش آزاد می کنم… فک کنم شرایط برات سخت شده بود که لیز خوردی و رفتی.
روحت شاد و یادت گرامی عشقم.

photo_2017-08-31_06-33-015



شروع یک مکالمه و دوستی بطول ۶ سال

عکسها یا فیلمهایی تو فیس بوک برام میذاشت که بو دار بود و درجهت برانگیختن حس کنجکاوی و راغب و مشتاق کردن من به پرواز با چتر…آخرین بار براش پیغام خصوصی فرستادم:
_نخ نده آقا جون Big Smile))
_نخ ؟ این طناب استاتیک ۱۶ میلیمتریه که ؟ هرچند تو کشته مرده زیاد داری و من ته صفم
_Big Smile)) از دست تو
_همین ؟ اوه … پس حدسم درست بود ….
_حدست چی بوده؟
_همین که ته صفم ….
بهرحال اگر جسارت کردم عذر میخوام .
_نه-خوشحالم از جسارتت-تو این دور و زمونه جسارت کم پیدا میشه
و من استقبال می کنم از هرنوع جسارتی
_بهرحال مرز بین جسارت و حماقت خیلی باریکه و من هیچوقت این مرز رو با پافشاری الکی مخدوش نمیکنم . شاد باشی .

…و همین برخورد برای شروع یک رابطه کافی بود.



۱۰۶۱۶۴۹_۱۰۱۵۱۷۷۲۸۰۰۰۶۳۸۳۴_۱۰۶۰۵۱۶۶۷۸_n

براش نوشتم:من چقدر جوجه م ها در کنار تو
و برام جواب نوشت:ای قربون اون نگاهت عزیز دلم ….
پ.ن: شب جمعه ست لطفن انرژی مثبت…ممنونم.



۲۰۱۷۰۸۱۳_۱۳۰۹۲۶_۱

بعد از مدتها با تمرین زیاد تونستم انگشتهای دست چپم که مشت بود رو باز کنم.البته این فیلم وقتی گرفته شده که چندبار حرکت رو انجام دادم و خسته ست دستم و زیاد نمی تونم انگشت هامو باز کنم



فکر می کنم چرا این چند روز اخیر اینقدر گریه می کنم و داغونم… از دل درد معذبم …دیشب باز خوابت رو دیدم،پدر و مادرت اومده بودن خون مون.همش حرف تو بود و بیان خاطراتت.
تو آیینه یه نگاه به خودم میندازم…با اون موهای فرفری کوتاه و گیره به موهام و بدون آرایش چقدر طفلکی و بی پناه به نظر میام…عین دخترک کبریت فروش قصه های قدیمی…
تمام کشمکشهای اخیر سبب میشه روزهای قرمز تقویم خیلی زودتر از موعدش شروع بشه.حالالااقل کلافه گی هام دلیل موجه دارند.
به آهنگ اخیر حامد همایون گوش میدم و با شعرش سفر می کنم به گذشته و خاطرات خوب…



اخرین عکسی که از موفقیتهای اخیرم گذاشتم…عکس رو تخت نشستنم بود بدون پشتی دادن به کسی یا چیزی…فردای همون روز که اتفاقن خیلی خوشحال و مثبت هم بودم…عشق زندگیم،بهانه قوی برای ادامه دادن راه و در یک کلام مرد زندگیم…مُرد و برای همیشه تنهام گذاشت.
فکر کردم دیگه نمی تونم ادامه بدم،خورد شدم… دو روز زار زدم و جلسات ورزشم رو کنسل کردم…ولی بعد دو روز سوگواری تصمیم گرفتم غمگساری رو تموم کنم و به زندگی برگردم دوباره و از اول شروع کنم…

photo_2017-08-07_11-07-22

زانوهاش رو جلو زانوم گرفته که پام خم نشه و با دستها کمرم رو گرفته که بتونم صاف بایستم… و این شد نتیجه کار.

پ.ن:در ضمن من کیبورد ندارم واسه همین روده درازی نمی کنم و تایپ این مدلی هم برام سخته.



دیشب خوابت رو دیدم….خیلی واضح و روشن.
تو فوت نکرده بودی بلکه برادرت فوت کرده بود،گفتی بردنت زندان و تازه آزاد شدی و اومدی پیش من. انگار داروی شیمی درمانی استفاده کرده بودی و موهای ابرو ومژهات ریخته بود و تازه تُک زده بود.
تمام سئوالهای تو ذهنم رو ازت پرسیدم و تو به تک تکشون جواب دادی و وقتی آروم شدم سوار ماشینت شدی و رفتی…
از خواب پریدم و به ساعت نگاه کردم، شش صبح بود.