زنجیره محبت

نمیدونم تو چقدر بهش اعتقاد داری؟خیلی در موردش خونده بودم و اعجازی که داره… ولی خُب فقط خونده بودم بعنوان یه نوشته مثبت که ته ذهنت رو هم قلقلک(؟) میداد که چه حس مثبت و خوبی.
تا اونجایی که یادم میاد خودم هم همیشه دست ِ به خیر داشتم،حتی قبل اینکه چیزی در مورد این قانون بدونم. همیشه معتقد بودم از هر دست بدی از همون دستم میگیری.
تا شد ابتلا به این بیماری و نتونستن های ناخواسته… ولی بازم تا اونجایی که می تونستم کمک میکردم نه حالا صرفن مالی بلکه همفکری یا احساسی.
تو این مدت وبلاگ نویسی هم که بیشتر از ده سال از عمرش میگذره،بی اعتنا نبودم و تا جایی که از دستم بر می اومده سعی کردم به هم نوعم کمک کنم حالا چه بیمار مثل خودم چه سالم چه مالی چه فکری یا احساسی… هیچ وقت هم توقع برگشت محبت رو نداشتم.
تا شد الان و ماه اسفند ۹۴ که واقعا درمونده و مستاصل موندم…خیلی با خودم کلنجار رفتم وبالاخره تصمیم گرفتم افکارم رو بلند بیان کنم و مثل همیشه تو خودم نریزم و خودم به تنهایی دنبال راه چاره نباشم.
و اونوقت بود که معجزه زنجیر محبت به قشنگترین صورت ممکنه خودش رو بهم نشون داد.
یکدنیا سپاس که پاره کننده این زنجیره نبودید و همینطور همیشه محبت هاتون پر برکت باقی بمونه و در وقت احتیاج به سمتتون برگرده.
پ.ن:بچه هایی که خودشون بهم گفتن رو تونستم ازشون تشکر کنم…کسانی که چراغ خاموش بهم کمک کردن و من نتونستم شخصا ازشون تشکر کنم،همین جا یه تشکر و بوس گنده(محبت آمیزا!! Razz ) ازشون می کنم.
یک دنیا سپاس
آدرس کانال تلگرامم @violetweblog



مرورگر

این روزا اشکم دم مشکم شده…خیلی یادت می افتم… میدونی دلم میسوزه،نمیدونم بیشتر برای خودم یا برای تو؟
به گذشته که نگاه می کنم،به گذران زندگیم…می بینم خیلی حال کردم! بیشتر از یه آدم عادی…حتی موقعیتهای به ظاهر منفی زندگیم هم یه جورایی هیجان انگیز و غیر عادی و حتی مثبت بوده،مثل طلاق یا بیماری…
زندگیم؟…خوب هیجان انگیز بود،فک کن،تجربه یادگیری یه ساز رو داشتم…با تورنومتر کار کردم و میدونم پیکاپ چیه،در کنارش آواز خوندم،هرچند تجربی و بدون فراگرفتن سولفژ…نقاشی کردم و تابلو کشیدم…سفالگری کردم و با چرخ کوزه گری کوزه ساختم و طراحی کردم و تو کوره گذاشتم،فک کن شاگرد استاد شروه بودم…عکاسی کردم،هرچند تجربی ولی میدونم استعدادم فوق العاده بوده و اگه یه دستم از کار نمی افتاد و می تونستم دوربین دستم بگیرم یحتمل(؟) تا حالا نمایشگاه عکاسی هم گذاشته بودم…از فرانسه تا اسپانیا رو با ماشین رفتم،یه تجربه فوق العاده،به عکسهایی که تو جاده و تو ماشین در حال حرکت از طبیعتش گرفتم نگاه می کنم حظ(؟) می برم…بلدم برقصم،اونم خیلی خوب…دانشگاه رفتم اونم دولتی و تهران،هرچند رشته مورد علاقه ام نبود ولی با محیطش آشنا شدم…یه فیلم ازم ساختن و بخاطرش کلی تشویق شدم و لوح گرفتم و حتی یه بار تو سالن میلاد ۲۰۰۰ نفر برام دست زدن…فیلم نامه نوشتم و بخاطرش با خیلی آدمهای کله گنده آشنا شدم…خانم جواهریان رو راهنمایی کردم و بخاطر بازیش تو طلا و مس جایزه بهترین بازیگر ِفیلم فجر رو گرفت…وبلاگ نوشتم و با هر نوشته اش زندگی کردم و به واسطه اون هم کلی معروف شدم و هم تقدیر شدم…بقیه اش رو یادم نمیاد و حضور ذهن ندارم ولی واسه همینا هم من یه آدم معمولی و عادی نیستم…پس تو بگو چرا اینقدر من گریه می کنم و از چی ناراحتم؟

@violetweblog
Picture 1284

Picture 1290

Picture 1300



به توصیه دوستان یه کاتال ساختم تو تلکرام تا گزیده ایی از نوشته های قدیم و نوشتهای جدید رو بذارم-اونجا میزبانتونم

https://telegram.me/violetweblog



من دکترم از مسافرت برگشته… چند هفته ایی میشه.
تو این مدتی که نبود حال من خیلی بد شد و این بد شدن هم بهم موند…وقتی برگشت بهش گفتم…گفتم این چه درمانیه که با رفتن شما و قطع اگزوتراپی،بدنم ریخت بهم و مثلا دوباره مشت شدن دستم برگشت حتی شدید تر از سابق… گفت خوب شما استرست زیاده و نبودن منم مزید بر علت شده….
گفتم همه اینها حرفه،بیماری ام اس یعنی استرس حالا ممکنه تو افراد مختلف شدت و ضعف داشته باشه و حالا مال من شاید یک کم بیشتر باشه…با علم به این موضوع شما باید درمانتون رو شروع کنید…پس اگه مقطعیه و نمی تونید جلوش رو بگیرید که اصلا اسم درمان نباید روی کارتون بذارید…

خلاصه کلام،یکی ایشون گفت و یکی من… ولی در آخر به این نتیجه رسیدم که برای معرفی ایشون و دادن شماره تلفنشون به دیگران عجله نکنم و فعلا مسئله رو بسپارم به بایگانی.چون تا خودم مطمئن نشم امکان نداره از این طریق به دیگری معرفی کنم. Smile

پ.ن امید هیچ کس انشالله نامید نشه…لطفا تا اطلاع ثانوی کسی از من شماره تلفن ایشون رو نخواد.



خانم ویولت سلام
از راه نوشتید از این راه ناخواسته و ناخوانده راهی که انتهاش معلوم نیست راهی که پیش بینی نشده بوده قطار زندگی تون یه دفعه ریل عوض کرد و یه سمت دیگه رفت.

راهی که پراز دره و سراشیبی و پرتگاه بوده راهی پر از رمل وصخره و سنگ ولی با همت شما با روحیه جنگندگی تون این راه های صعب العبور رو صاف کردید کوبیدید آسفالت کردید خط کشی و روشن کردید روی دره های نا امیدی پل زدید و و تپه های ناتوانی رو شکافتید راه امید و زندگی رو از دل این ناتوانی ها و محدودیتها عبور دادید و برای بقیه برای کسانی که شاید توان شما رو نداشتن و یا داشتند و خودشون رو باور نداشتند خیلی چیزا رو ثابت کردید .

البته نمیخوام از شما اسطوره یا بت بسازم میدونم خیلی جاها خسته شدید پا تون لرزیده به سرحد و نقطه اخر رسیدید افسرده شدید ولی جایی که خیلیا دیگه نمی تونن و می برن شما تو اون نقطه نموندید و از اونجا گذر کردید.

پست جدیدتون رو که خوندم کلی حالم رو جا آورد.

“ویلی میخواد جاده رو برگرده”

چقدر خوبه تصور اینکه تو صفحه بنفش بخونم که :
“امروز عضلات پاهام دیگه اسپاسم نداره”
چند ماه بعدش صفحه بنفش رو باز کنم و بخونم: “امروزتونستم اولین قدمم رو باکمک فیزیوتراپم بردارم”
چند ماه بعدش بخونم وعکسی ازت ببینم که زیرش نوشتی: “این اولین قدمم بدون کمک کسی”
و ماه ها بعدش بخونیم از این صفحه دوست داشتنی که : “بلاخره با عصا تونستم بیام بیرون”.
و یه روزی امیدوارم از صمیم قلبم از ته ته ته دلم آرزو و دعا می کنم یه روزی بنویسی…
“دیگه تموم شد… امروز اولین قدم رو خودم بدون عصا برداشتم “

Smile



فک می کنم اگه قراره خوب شم… چه راه سختی رو پیش رو دارم.

راهی که خراب شدن و پر سنگلاخ شدنش ۱۷ سال طول کشیده… حالا در عرض چند وقت می خواد هموار و آسفالت بشه؟

اول باید از رو ویلچر پاشم…بعد راه رفتن با واکر شروع میشه…سپس عصا و در آخر تاتی تاتی کنان، راه رفتن…یعنی یه دنده عقب گرفتن کامل.

حالا این پروسه برای عضلاتی که مردن،چند وقت بطول می انجامه؟و آیا مرحله ایی هم حذف میشه؟… God knows

 

پ.ن: باهام تماس گرفتن برای شرکت در یه مستند برای ماه رمضان، با احترام عذرخواهی کردم و گفتم از سال ۸۸ صدا و سیما برای من تحریمه. Grin



دیروز برای اولین بار و بعد یک سال که از خرید ویلچر برقی ام میگذشت… ویلچر رو از خونه آوردم بیرون و یه مسافت طولانی باهاش طی طریق کردم.
یه حالی داد بهم که نگو ونپرس… وارد خیابون شدم و واسه خودم لای ماشینها ویراژ میدادم… اصن به چشمام و دیدم و تخمین فاصله ها اطمینان نداشتم ولی همچین لایی از بین ماشینها می رفتم که خودم شاخ در آوردم و چندبار از همراهم شنیدم عجب دست فرمونی!!! Grin
یک جا برای رد شدن از محلی احتیاج به کمک داشتم ،یه نگاه به دور و برم انداختم،چند تا آقا داشتن رد میشدن گفتم آقایون مهربون!!!!!!!!!! میشه کمک کنید من از اینجا رد شم. ۸-)
یه جا هم یه ۲۰۶ واستاده بود دوبله،فاصله اش با ماشین پارک شده اون قدر نبود که من راحت بتونم رد شم و حتما بهش می مالیدم،رفتم کنار شیشه عقب،مخالف راننده و گفتم آقا یا برو یا بذار من برم!ً.
یه نگا انداخت دید یه خانوم کوتوله بغل دستشه( خوب انتظار نداشت ویچلر سوار ببینه!) هول شد بنده خدا!! گفت خواهش میکنم شما بفرمایین و ماشینش رو جابجا کرد.
خلاصه که تجربه عالی بود و بهم خوش گذشت… ممنون دوستم روزم رو ساختی. Big Smile