خشونت جنسیتی شاخ و دم نداره

از اینکار همیشه متنفر بودم که برم پشت یه مرد قایم شم تا برای خودم امنیت بخرم.
از وقتی عکس پروفایلم رو عوض کردم و برای اینکه کمتر موهام پیدا شه زوم کردم رو صورتم و طوری عکس رو بریدم که فقط گردی صورتم پیدا باشه و در نتیجه چشم و ابرو و لبها… تمام عکس رو پر کرد… روزی حداقل ۲۰ مورد درخواست دوستی داشتم و از طرف آقایون محترم!!! اولایل توجه نمی کردم ولی بعد توجه ام جلب شد که واسه چی این همه درخواست دوستی؟؟ نزدیک به ۲۰۰ مورد… دیگه حوصله ام سر رفته بود اوایل چک میکردم و اگه دوستای طرف همش خانوم بودن معلوم بود چکاره است و پاک میکردم درخواستش رو ولی بعد دیگه خسته شدم و همه رو تایید میکردم چون پروفایلم شخصی و مخصوص اعضا خانواده نیست.(این پروفایل بالای ۳۰۰۰ نفر عضو داره و طبیعی ه فک کنم از خوانندگان وبلاگ یا مربوط به وبلاگن و درخواستها روبی تحقیق تایید کنم)
از عکس دو نفره برای پروفایل متنفرم واسه همین گشتم یه عکسی پیدا کردم که حداقل معلوم باشه … بخدا من بی کَس و کار نیستم و معطل دوستی این آقایان به ظاهر محترم.(با داد خوانده شود)

۱۴۹۶۳۱۳۰_۱۰۱۵۴۶۳۳۲۲۸۳۷۳۸۳۴_۵۲۳۴۸۷۲۵۴۴۸۵۵۶۳۲۴۳۱_n



به پایان آمد این دفتر…

سال ۲۰۱۶ هم تموم شد با همه خوبی ها و بدی هاش. افراد به شدت مهم و تاثیر گذار تو حرفه خودشون ،آدمهایی رو که اونها براشون الگو بودن و دنباله رو مَسلکشون گذاشتن و رفتند.

آدمهای مهم و تاثیر گذاری مثل (تا اونجاییکه حافظه ام یاری می کنه):

داوود رشیدی(بازیگر)

کیارستمی(کارگردان و فیلم ساز)

علی اصغر بیچاره(عکاس)

لئونارد کوهن (خواننده )

و همین آخرهای سال ۲۰۱۶ جورج مایکل و دنیا فنی زاده و پوران فرخزاد.

راستی فیدل کاسترو هم بوده که اسم خوبان نمی تونم روش بگذارم ولی بشدت تاثیر گذار بوده.

سر عزرائیل تو بردن و گلچین کردن خوبان و بهترینها تو کِسوت خودشون در سال ۲۰۱۶ حسابی شلوغ بوده.

دیگه کی و از قلم انداختم؟

 

روحشان شاد.



photo_2016-12-19_13-10-35

photo_2016-12-19_13-10-51

video_2016-12-19_13-11-15 video_2016-12-19_13-11-30

 

 

جلسه چهارم ورزش کردنم بود. گفت کف پاهات رو بهم بچسبون،منم کمک می کنم و فشار میارم به زانوهات تا پاهات از هم باز شن،اولش ممکنه زیاد باز نشه و درد داشته باشی ولی باید تحمل کنی… گفتم باشه،امتحان می کنیم. از شدت درد دلم می خواست جیغ بزنم ولی تحمل کردم.سه جلسه قبل کمک کرده بود به نرمتر شدن عضلاتم. .. این شد نتیجه اش،

کسی که سالها رو ویلچر نشسته می فهمه این مقدار باز شدن یعنی چی..

دست چپم که اصلن کار نمیکنه رو از آرنج شکوند و بعد چندبار نرمش دادن، روی دستم رو چسبوند به تخت…شاید شمایی که سالمی فکر کنی اینکه خیلی حرکت ساده ایی ه ولی امثال من می دونیم چه حرکت شاقیه برای یه عضله خشک شده و چه دردی تحمل می کنه عضله روی بازو… بیچاره صاحبش.

پ.ن تعریف از خود:وقتی عکس و فیلم ها رو دیدم فک کردم به به چه هیکل خوبی برای یه خانوم ۴۴ ساله و نشسته بر ویلچر…آفرین به رعایت کردنم در خوردن،خوب جواب داده.! Grin



تصمیم گرفتم باز هم تلاش کنم و یه حالی به بدن و عضلات نیمه مرده ام بدم.
بیشتر از یک ساله که دیگه هیچ فعالیت بدنی و کمک به خودم نداشتم و کاملا تسلیم بیماری و ناتوانی های متعاقبش شدم.
تو اینستاگرام دیدم یکی برام پیغام گذاشته و فردی رو بهم معرفی کرده که صفحه اش تبلیغ ورزش های مختلف بود مخصوصا برای افراد ناتوان و کم توان و افرادی که ام اس دارند.
گفتم شاید این یه نشونه باشه برای شروعی دوباره.
باهاشون تماس گرفتم و شرایطم و اینکه روی ویلچر هستم رو بهشون گفتم و قرار اولین جلسه رو گذاشتیم.
خوب جلسه اول خیلی سخت بود که عضلاتی که سالها در حال سکون بوده به حرکت وادار کنی.
الانم تعداد جلسات زیادی نگذشته ولی تغییرات مثبت رو دارم احساس می کنم.
دست چپم هنوز هم فعالیت خاصی نداره ولی الان بدون کمک دوبار یا حتی بیشتر انگشتهام رو مُشت و بعد باز می کنم و حالت دستم از حالت افلیج ها خارج شده.
پاهام وقتی رو ویلچر نشته بودم کاملن بهم چسبیده بود که الان کمتر چنین حالتی داره و از هم باز شده و می تونم از هم فاصله شون بدم.
اطرافیانم هم تغییرات مثبت رو توم مشاهده می کنن.
امسال دو تا کاربرای کمک به خودم انجام دادم. یکی ساختن بالابر بود و دیگری ورزش.شماره تماس این دوستان رو میذارم که اگه کسی خواست و پیگیر بود بتونه باهاشون تماس بگیره.
شماره موبایل سازنده بالابر ۰۹۱۲۴۰۳۸۵۵۳ آقای جدی
شماره موبایل مربی ورزش ۰۹۱۲۵۷۰۲۰۶۸ آقای فاضلی



وقتی بالابرم داشت ساخته میشد،چپ و راست ازم سئوال میشد که چی شد؟عکس بذار… ما هم می خوایم و… وقتی ساخته شد به همین دلیل عکس و تفضیلات و شماره تماس با سازنده اش رو گذاشتم.

امروز از دوستم سئوال کردم چی شد؟کسی از جانب من تماس گرفت؟

گفت تماس از جانب تو نداشتم. خیلی تعجب کردم و تصمیم گرفتم دوباره عکس دستگاه و شماره سازنده اش رو جهت یادآوری بذارم.

شماره تماس هست ۰۹۱۲۴۰۳۸۵۵۳ آقای جدی که اگه آنتن نداشت یا دستش بند بود و پاسخگو نبود لطفا پیامک بزنید. قیمت تمام شده برای مصرف کننده ۳ تا ۳.۵ در میاد.(بر اساس تغییر قیمت ِ بازار). برند خاصی نیست و دست سازه.

پ.ن: در ضمن من ماههاست از دستگاه استفاده می کنم و خیلی هم راضیم.اگه دستها سالم باشه به تنهایی میشه ازش استفاده کرد چون جک برای بالابردن اتوماتیک و برقی داره و اگه دستها سالم نباشه مثل من،یه نفر دیگه فقط باید کمک کنه که زیر بغلی ها رو باز کنه و بذاره زیر بغل شخص بیمار،بقیه مراحل مکانیکی و برقی انجام میشه و احتیاج به قدرت بیمار یا کمک دهنده نداره.

این نوشته رو تو وبلاگ و فیس بوک هم میذارم برای کامنت گرفتن. آدرس وبلاگ: vili.special.ir

فیس بوک: violet weblog

@violetweblog

pizap-com14685678068961



یاد یه خاطره افتادم از دوردونه که مال بیش تر از ده سال پیشه ولی هرچی تو آرشیو وبلاگ گشتم دیدم مکتوبش نکردم.
یادمه یکبار من با دوردونه خونه تنها بودیم،پنج شنبه بود. امید زنگ زد بیاد دنبالم که بریم بیرون. باید دوردونه رو هم می بردم با خودم حساب کتاب کردم چه جوری بچه رو ببرم که اومد خونه لوم نده در عین اینکه برده باشمش و یه ناهار هم بهش بدم تا کیف کنه.
بهش گفتم دوستم قراره بیاد دنبالم که تو رو هم می برم…اسم دوستم “پری ” ه… (با خودم گفتم وقتی هم تو خونه گزارش بده،میگه با دوست عمه جون،پری!! بیرون بودیم!)
امید اومد دنبالمون و رفتیم بیرون . موقع ناهار شد ولی امید بدجنس! دم هیچ غذا فروشی وای نمی ایستاد و دل بچه آب شده بود!.وقتی هم یواشکی به من اعتراض کرد که چرا وای نمی ایستیم؟ Question … امید بهش گفت آوردمتون بیرون فقط مغازها رو ببینید! قرار نیست جایی واستیم. Grin
دیگه صبر بچه ته کشیده بود که یهو گفت: عمو پری!!!!!!!!!!! اونجا یه پیتزائیه. Thinking
و شلیک خنده من از شنیدن این لفظ.



دیشب دوردونه (دختر برادر که هفده سالشه) برای همیشه از ایران رفت.
اگه با من و نوشته هام سالها زندگی کرده باشی می دونی این فقدان برام چقدر سخته ولی از اونجایی که عادت دارم به از صفر شروع کردن بدون اینکه خمی به ابروم بیارم با خودم زمزمه می کنم و این نیز بگذرد…
تو این یکهفته اخیر هرچی خاطرات مکتوب تو وبلاگ داشتم در مورد دوردونه و شیرین کاری هاش، براش جمع کردم و فرستادم تو تلگرامش. با بعضی هاش غش کرد از خنده و بعضی هاش رو گفت اینو یادمه… و هی تکرار کرد “وای چقدر من خوب بودم” و منم خندیدم و گفتم آره، جون عمه ات!!!
یکی از خاطرات ۸ سالگیش رو میذارم که بی ارتباط نیست.
دوردونه ( دختر برادرم، هشت سالشه) اینا قرار مصاحبه سفارت آمریکا داشتن برای ویزا، دل تو دلم نبود که بهشون ویزا میدن یا نه؟ از طرفی رفتن برای خودشون خوب بود بخصوص برای آینده دوردونه ولی اگه می رفتن ما چیکار می کردیم با جای خالی این شیرین زبونمون مخصوصاً که جدیداً احساس وابستگی شدیدی نسبت بهش پیدا کردم بچه عقل رس شده و خیلی چیزها رو تشخیص میده و احساساتش در جهت درست داره شکل میگیره البته انشالله! که خدا رو شکر ایندفعه بهشون ویزا ندادن.
یه چیز بامزه این وسط بگم از دوردونه پرسیدم رفتین سفارت چه خبر بود؟ تو هم باهاشون حرف زدی؟ میگه اره ولی نمی دونم چرا هرچی من انگلیسی حرف میزدم اونا فارسی جوابم رو میدادن!!.