فکر می کنم چرا این چند روز اخیر اینقدر گریه می کنم و داغونم… از دل درد معذبم …دیشب باز خوابت رو دیدم،پدر و مادرت اومده بودن خون مون.همش حرف تو بود و بیان خاطراتت.
تو آیینه یه نگاه به خودم میندازم…با اون موهای فرفری کوتاه و گیره به موهام و بدون آرایش چقدر طفلکی و بی پناه به نظر میام…عین دخترک کبریت فروش قصه های قدیمی…
تمام کشمکشهای اخیر سبب میشه روزهای قرمز تقویم خیلی زودتر از موعدش شروع بشه.حالالااقل کلافه گی هام دلیل موجه دارند.
به آهنگ اخیر حامد همایون گوش میدم و با شعرش سفر می کنم به گذشته و خاطرات خوب…



تونستم صاف بایستم

اخرین عکسی که از موفقیتهای اخیرم گذاشتم…عکس رو تخت نشستنم بود بدون پشتی دادن به کسی یا چیزی…فردای همون روز که اتفاقن خیلی خوشحال و مثبت هم بودم…عشق زندگیم،بهانه قوی برای ادامه دادن راه و در یک کلام مرد زندگیم…مُرد و برای همیشه تنهام گذاشت.
فکر کردم دیگه نمی تونم ادامه بدم،خورد شدم… دو روز زار زدم و جلسات ورزشم رو کنسل کردم…ولی بعد دو روز سوگواری تصمیم گرفتم غمگساری رو تموم کنم و به زندگی برگردم دوباره و از اول شروع کنم…

photo_2017-08-07_11-07-22

زانوهاش رو جلو زانوم گرفته که پام خم نشه و با دستها کمرم رو گرفته که بتونم صاف بایستم… و این شد نتیجه کار.

پ.ن:در ضمن من کیبورد ندارم واسه همین روده درازی نمی کنم و تایپ این مدلی هم برام سخته.



دیشب خوابت رو دیدم….خیلی واضح و روشن.
تو فوت نکرده بودی بلکه برادرت فوت کرده بود،گفتی بردنت زندان و تازه آزاد شدی و اومدی پیش من. انگار داروی شیمی درمانی استفاده کرده بودی و موهای ابرو ومژهات ریخته بود و تازه تُک زده بود.
تمام سئوالهای تو ذهنم رو ازت پرسیدم و تو به تک تکشون جواب دادی و وقتی آروم شدم سوار ماشینت شدی و رفتی…
از خواب پریدم و به ساعت نگاه کردم، شش صبح بود.



احساسم اینه که دید چشمهام مختل شده.
دوروز برای خلوت خودم و ناراحتی ام وقت گذاشتم…گریه زاری کردم و اشک ریختم وشیون کشیدم،غصه خوردم…بلندبلند فحش دادم به خدا و تقدیرم…با یه دوست امین حرف زدم،ساعتها….از حسم،خاطراتم و حتی خشمم گفتم…
الان بعد گذشت ۳ روز از اون فاجعه و اتفاق؛آرومم وآماده برای یک شروع دوباره.



بعد مدتها بدون اینکه به جایی یا کسی تکیه بدم،تونستم چند دقیقه ایی بشینم.

photo_2017-07-23_13-19-053

photo_2017-07-23_13-19-057



زیباترین انسانهایى که تا کنون شناخته ام، آنهایى بودند که شکست خورده بودند، رنج میکشیدند، دچار فقدان شده بودند و با این حال،
راه خود را از اعماق درد و رنج گشودند و بیرون آمدند.
این افراد، یک حسى از قدردانى، حساسیت و فهم زندگى داشتند که آنها را پر از شفقت،ملایمت و توجه عمیق و عاشقانه میکرد.
زیبایى این افراد، اتفاقى و بى سبب نبود.

#الیزابت کوبلر



امروز انگار یه سیلی سنگین خورد توگوشم،اونم بعد گذشت سالها…از صدای زنگ زدن گوشهام به گریه افتادم…تا چند لحظه گیج و منگ بودم و اسه دل خودم اشک می ریختم…دریه لحظه تصمیم گرفتم خودم رو جمع جور کنم و به زندگیم ادامه بدم مثل همهء سالهای گذشته ،چون این نیز بگذرد… هر چی نباشه من استاد از صفر شروع کردنم.Smile