من دکترم از مسافرت برگشته… چند هفته ایی میشه.
تو این مدتی که نبود حال من خیلی بد شد و این بد شدن هم بهم موند…وقتی برگشت بهش گفتم…گفتم این چه درمانیه که با رفتن شما و قطع اگزوتراپی،بدنم ریخت بهم و مثلا دوباره مشت شدن دستم برگشت حتی شدید تر از سابق… گفت خوب شما استرست زیاده و نبودن منم مزید بر علت شده….
گفتم همه اینها حرفه،بیماری ام اس یعنی استرس حالا ممکنه تو افراد مختلف شدت و ضعف داشته باشه و حالا مال من شاید یک کم بیشتر باشه…با علم به این موضوع شما باید درمانتون رو شروع کنید…پس اگه مقطعیه و نمی تونید جلوش رو بگیرید که اصلا اسم درمان نباید روی کارتون بذارید…
خلاصه کلام،یکی ایشون گفت و یکی من… ولی در آخر به این نتیجه رسیدم که برای معرفی ایشون و دادن شماره تلفنشون به دیگران عجله نکنم و فعلا مسئله رو بسپارم به بایگانی.چون تا خودم مطمئن نشم امکان نداره از این طریق به دیگری معرفی کنم.
پ.ن امید هیچ کس انشالله نامید نشه…لطفا تا اطلاع ثانوی کسی از من شماره تلفن ایشون رو نخواد.
خانم ویولت سلام
از راه نوشتید از این راه ناخواسته و ناخوانده راهی که انتهاش معلوم نیست راهی که پیش بینی نشده بوده قطار زندگی تون یه دفعه ریل عوض کرد و یه سمت دیگه رفت.
راهی که پراز دره و سراشیبی و پرتگاه بوده راهی پر از رمل وصخره و سنگ ولی با همت شما با روحیه جنگندگی تون این راه های صعب العبور رو صاف کردید کوبیدید آسفالت کردید خط کشی و روشن کردید روی دره های نا امیدی پل زدید و و تپه های ناتوانی رو شکافتید راه امید و زندگی رو از دل این ناتوانی ها و محدودیتها عبور دادید و برای بقیه برای کسانی که شاید توان شما رو نداشتن و یا داشتند و خودشون رو باور نداشتند خیلی چیزا رو ثابت کردید .
البته نمیخوام از شما اسطوره یا بت بسازم میدونم خیلی جاها خسته شدید پا تون لرزیده به سرحد و نقطه اخر رسیدید افسرده شدید ولی جایی که خیلیا دیگه نمی تونن و می برن شما تو اون نقطه نموندید و از اونجا گذر کردید.
پست جدیدتون رو که خوندم کلی حالم رو جا آورد.
“ویلی میخواد جاده رو برگرده”
چقدر خوبه تصور اینکه تو صفحه بنفش بخونم که :
“امروز عضلات پاهام دیگه اسپاسم نداره”
چند ماه بعدش صفحه بنفش رو باز کنم و بخونم: “امروزتونستم اولین قدمم رو باکمک فیزیوتراپم بردارم”
چند ماه بعدش بخونم وعکسی ازت ببینم که زیرش نوشتی: “این اولین قدمم بدون کمک کسی”
و ماه ها بعدش بخونیم از این صفحه دوست داشتنی که : “بلاخره با عصا تونستم بیام بیرون”.
و یه روزی امیدوارم از صمیم قلبم از ته ته ته دلم آرزو و دعا می کنم یه روزی بنویسی…
“دیگه تموم شد… امروز اولین قدم رو خودم بدون عصا برداشتم “
فک می کنم اگه قراره خوب شم… چه راه سختی رو پیش رو دارم.
راهی که خراب شدن و پر سنگلاخ شدنش ۱۷ سال طول کشیده… حالا در عرض چند وقت می خواد هموار و آسفالت بشه؟
اول باید از رو ویلچر پاشم…بعد راه رفتن با واکر شروع میشه…سپس عصا و در آخر تاتی تاتی کنان، راه رفتن…یعنی یه دنده عقب گرفتن کامل.
حالا این پروسه برای عضلاتی که مردن،چند وقت بطول می انجامه؟و آیا مرحله ایی هم حذف میشه؟… God knows
پ.ن: باهام تماس گرفتن برای شرکت در یه مستند برای ماه رمضان، با احترام عذرخواهی کردم و گفتم از سال ۸۸ صدا و سیما برای من تحریمه.
دیروز برای اولین بار و بعد یک سال که از خرید ویلچر برقی ام میگذشت… ویلچر رو از خونه آوردم بیرون و یه مسافت طولانی باهاش طی طریق کردم.
یه حالی داد بهم که نگو ونپرس… وارد خیابون شدم و واسه خودم لای ماشینها ویراژ میدادم… اصن به چشمام و دیدم و تخمین فاصله ها اطمینان نداشتم ولی همچین لایی از بین ماشینها می رفتم که خودم شاخ در آوردم و چندبار از همراهم شنیدم عجب دست فرمونی!!!
یک جا برای رد شدن از محلی احتیاج به کمک داشتم ،یه نگاه به دور و برم انداختم،چند تا آقا داشتن رد میشدن گفتم آقایون مهربون!!!!!!!!!! میشه کمک کنید من از اینجا رد شم. ۸-)
یه جا هم یه ۲۰۶ واستاده بود دوبله،فاصله اش با ماشین پارک شده اون قدر نبود که من راحت بتونم رد شم و حتما بهش می مالیدم،رفتم کنار شیشه عقب،مخالف راننده و گفتم آقا یا برو یا بذار من برم!ً.
یه نگا انداخت دید یه خانوم کوتوله بغل دستشه( خوب انتظار نداشت ویچلر سوار ببینه!) هول شد بنده خدا!! گفت خواهش میکنم شما بفرمایین و ماشینش رو جابجا کرد.
خلاصه که تجربه عالی بود و بهم خوش گذشت… ممنون دوستم روزم رو ساختی.
من هیچوقت سوم خرداد روز آزادسازی خرمشهر؛این حماسه ملی رو فراموش نمی کنم و تبریک می گم… ولی امسال و عدم دسترسی به اینترنت سبب قصورم شد.
در عوض متن قشنگی از دوستم خوندم و بخودم اجازه دادم تا منتشرش کنم؛که هم نسلهای خودم کاملا با این حس و حال ها آشنان.
لی لی بازی می کردیم. مطهره دو دور از من جلوتر بود. مجید با رقص امد و گفت: “جنگ تموم شد”. من و مطهره هم هلهله کنان رفتیم پیش بزرگترها…ولی ما تصوری از زندگی بدون جنگ نداشتیم و با جنگ شاد بودیم. بعد ها فهمیدیم زندگی با جنگ در بیرون از خانه، صلح درون خانه و درون خودمان را سبب شده بود…به همین دلیل است که هنوز مادرم می گوید:” زمان جنگ…یادش به خیر”
.(مریم حنطوش زاده- به مناسبت روز دزفول- ۵ خرداد)
این روزها به شدت درگیر خودمم و به هیچ فعالیتی غیر توجه به جسم خودم نمی تونم برسم…یه درمان و روش جدید رو شروع کردم حدود دوماهه،ولی تا نتیجه ۱۰۰ درصد مثبت نگیرم چیزی در موردش نمی نویسم.
با بی اعتمادی محض کار رو شروع کردم و فک کردم این آقای دکتر هم یکی ه مثل بقیه که می خواد از شهرت من در زمینه ام اس و ننه ام اس او ها(خوبی آبچینوس ) استفاده کنه برای کسب شهرت. ولی دلم رو به دریا زدم و گفتم الا الله…راستش رو بخوای بیشتر هم سر حرف یه فالگیر شد!!!… من به فال و این چیزا اعتقاد ندارم،روز تولدم،دوست عزیزی بهم زنگ زد و ضمن تبریک گفت واسه کادو تولدت می خوام یه خانم فالگیر بیارم خونه تون که کارش خیلی خوبه…مخالفت نکردم. ایشون اومد و ضمن حرفاش گفت تو حتما درمان میشی ولی باید دکترت رو عوض کنی،یه دکتری باهات تماس میگیره که خوش سیماست!(خوش بحال من ) و با خارج کشور در ارتباطه و همش میره و میاد،سلامت برات می بینم سال ۹۴ سال خوبیه برات…شنونده حرفاش بودم ولی قند تو دلم آب نشد فقط به فال نیک گرفتم،همین.
تا شد اسفند ماه امسال و خیلی خیلی اتفاقی(که خودش ماجرایی مجزا داره و تو حوصله این مقال نیست) یه آقای دکتر باهام تماس گرفت و خواست ببینتم و در خلال حرفاش متوجه شدم تحصیلکرده آمریکاست و ۴ ساله اومده ایران و مرتب میره اونطرف و میاد و تخصصش بیماریهای خاص و صعب العلاجه مث ام اس یا HIV و هپاتیت …یهو یاد حرف فالگیره افتادم و گفتم باشه،می بینمتون.
حالا نزدیک دوماهه من دارم به روشهای ایشون عمل میکنم… ناگفته نمانه که روش ارزونی نیست و کلی هزینه دارو برام داشته(داروهای گیاهی،ولی گیاهانی که از آفریقا یا چین…وارد میکنه،شخصا) ولی اثرات مثبت دارم می بینم بدون فیزیوتراپی ،پس گفتم ادامه میدم .
مثلا:
۱-دست چپم که اخیرا فقط به ضرب و زور آتل باز نگه اش میداشتم و همش مشت بود…کاملا بازه و انگشتهام از دِفرمه بودن خارج شده و اگه احیانا تو خواب دستم مشت بشه،ارادی می تونم دستم رو باز کنم و احتیاج به کمک اون یکی دستم نیست.
۲-پاهام که همیشه عاشقانه بهم چسبیده بودن یا یکی رو اون یکی قرار میگرفت،الان کاملا باز و جدا از هم هستن و وقتی رو ویلچر میشینم یه نصفه وجب از هم فاصله دارن.
۳- به راحتی گوشه تخت میشینم بدون اینکه احتیاج باشه واسه حفظ تعادلم لبه تخت رو بگیرم یا کسی دستش به کمرم باشه یا بالش بذارم پشتم.
۴- صدام به گفته کسانی که مدتها بود باهاشون حرف نزده بودم خیلی رسا و محکمه،بدون ذره ایی لرزش.
۵- به گفته پرستارم بلند و کوتاه شدن هام خیلی خوب شده و اون فقط نقش عصا و حمایت کننده داره و بار اصلی بلند کردن با اون نیست.
۶- پای راستم رو بطور ارادی می تونم جمع کنم تو سینه ام.
و
و
و
…حالا تا ببینم تو طالعم چی منظور شده و وظیفه و نقش من در قالب یه بیمار ام اس به پایان خودش نزدیک شده یا خیر.
حس خوبیه وقتی که برگشت یه حس یا حرکت رو پس از سالها یا ماهها تجربه می کنم…مثل بلند کردن پا از مفصل لگن هرچند در حد چند سانت یا گرفتن چیزی با دست چپی که سالهاست بی مصرف و فقط در حد ظاهر باقی مونده یا…
فک می کنم خدا این شانس( نمی دونم اسمش شانسه یا چیز دیگه)را در اختیارم گذاشته که توانایی های کودکی و خردسالی رو تو سن بالا و میانسالی تجربه کنم و اینبار لذتش رو کاملا مزه مزه کنم و بخاطر بسپارم و از یاد نبرم…
پ.ن:روز زن و مادر به روایت تاریخ اسلامی بر تمامی بانوان گرامی باد.