خرمشهر و دزفول

من هیچوقت سوم خرداد روز آزادسازی خرمشهر؛این حماسه ملی رو فراموش نمی کنم و تبریک می گم… ولی امسال و عدم دسترسی به اینترنت سبب قصورم شد.

در عوض متن قشنگی از دوستم خوندم و بخودم اجازه دادم تا منتشرش کنم؛که هم نسلهای خودم کاملا با این حس و حال ها آشنان.

 

 

لی لی بازی می کردیم. مطهره دو دور از من جلوتر بود. مجید با رقص امد و گفت: “جنگ تموم شد”. من و مطهره هم هلهله کنان رفتیم پیش بزرگترها…ولی ما تصوری از زندگی بدون جنگ نداشتیم و با جنگ شاد بودیم. بعد ها فهمیدیم زندگی با جنگ در بیرون از خانه، صلح درون خانه و درون خودمان را سبب شده بود…به همین دلیل است که هنوز مادرم می گوید:” زمان جنگ…یادش به خیر”

.(مریم حنطوش زاده- به مناسبت روز دزفول- ۵ خرداد)



شروع یه درمان جدید

این روزها به شدت درگیر خودمم و به هیچ فعالیتی غیر توجه به جسم خودم نمی تونم برسم…یه درمان و روش جدید رو شروع کردم حدود دوماهه،ولی تا نتیجه ۱۰۰ درصد مثبت نگیرم چیزی در موردش نمی نویسم.

با بی اعتمادی محض کار رو شروع کردم و فک کردم این آقای دکتر هم یکی ه مثل بقیه که می خواد از شهرت من در زمینه ام اس و ننه ام اس او ها(خوبی آبچینوس Wink )  استفاده کنه برای کسب شهرت. ولی دلم رو به دریا زدم و گفتم الا الله…راستش رو بخوای بیشتر هم سر حرف یه فالگیر شد!!!… من به فال و این چیزا اعتقاد ندارم،روز تولدم،دوست عزیزی بهم زنگ زد و ضمن تبریک گفت واسه کادو تولدت می خوام یه خانم فالگیر بیارم خونه تون که کارش خیلی خوبه…مخالفت نکردم. ایشون اومد و ضمن حرفاش گفت تو حتما درمان میشی ولی باید دکترت رو عوض کنی،یه دکتری باهات تماس میگیره که خوش سیماست!(خوش بحال من Drunken Razz ) و با خارج کشور در ارتباطه و همش میره و میاد،سلامت برات می بینم سال ۹۴ سال خوبیه برات…شنونده حرفاش بودم ولی قند تو دلم آب نشد فقط به فال نیک گرفتم،همین.

تا شد اسفند ماه امسال و خیلی خیلی اتفاقی(که خودش ماجرایی مجزا داره و تو حوصله این مقال نیست) یه آقای دکتر باهام تماس گرفت و خواست ببینتم و در خلال حرفاش متوجه شدم تحصیلکرده آمریکاست و ۴ ساله اومده ایران و مرتب میره اونطرف و میاد و تخصصش بیماریهای خاص و صعب العلاجه مث ام اس یا HIV و هپاتیت …یهو یاد حرف فالگیره افتادم و گفتم باشه،می بینمتون.

 

حالا نزدیک دوماهه من دارم به روشهای ایشون عمل میکنم… ناگفته نمانه که روش ارزونی نیست و کلی هزینه دارو برام داشته(داروهای گیاهی،ولی گیاهانی که از آفریقا یا چین…وارد میکنه،شخصا) ولی اثرات مثبت دارم می بینم بدون فیزیوتراپی ،پس گفتم ادامه میدم .

مثلا:

۱-دست چپم که اخیرا فقط به ضرب و زور آتل باز نگه اش میداشتم و همش مشت بود…کاملا بازه و انگشتهام از دِفرمه بودن خارج شده و اگه احیانا تو خواب دستم مشت بشه،ارادی می تونم دستم رو باز کنم و احتیاج به کمک اون یکی دستم نیست.

۲-پاهام که همیشه عاشقانه بهم چسبیده بودن یا یکی رو اون یکی قرار میگرفت،الان کاملا باز و جدا از هم هستن و وقتی رو ویلچر میشینم یه نصفه وجب از هم فاصله دارن.

۳- به راحتی گوشه تخت میشینم بدون اینکه احتیاج باشه واسه حفظ تعادلم لبه تخت رو بگیرم یا کسی دستش به کمرم باشه یا بالش بذارم پشتم.

۴- صدام به گفته کسانی که مدتها بود باهاشون حرف نزده بودم خیلی رسا و محکمه،بدون ذره ایی لرزش.

۵- به گفته پرستارم بلند و کوتاه شدن هام خیلی خوب شده و اون فقط نقش عصا و حمایت کننده داره و بار اصلی بلند کردن با اون نیست.

۶- پای راستم رو بطور ارادی می تونم جمع کنم تو سینه ام.

و

و

و

…حالا تا ببینم تو طالعم چی منظور شده و وظیفه و نقش من در قالب یه بیمار ام اس به پایان خودش نزدیک شده یا خیر.

 



حس خوبیه وقتی که برگشت یه حس یا حرکت رو پس از سالها یا ماهها تجربه می کنم…مثل بلند کردن پا از مفصل لگن هرچند در حد چند سانت یا گرفتن چیزی با دست چپی که سالهاست بی مصرف و فقط در حد ظاهر باقی مونده یا…
فک می کنم خدا این شانس( نمی دونم اسمش شانسه یا چیز دیگه)را در اختیارم گذاشته که توانایی های کودکی و خردسالی رو تو سن بالا و میانسالی تجربه کنم و اینبار لذتش رو کاملا مزه مزه کنم و بخاطر بسپارم و از یاد نبرم… Smile

پ.ن:روز زن و مادر به روایت تاریخ اسلامی بر تمامی بانوان گرامی باد.



دیشب خواب دیدم… هم جالب بود هم عجیب. خواب دیدم دارم راه میرم و خودم از تعجب شاخ در آوردم…هر قدمی که بر میداشتم شاخام بیشتر میزد بیرون… تو یه جمعی بودم. هی به دور و بریهام میگفتم،ببینید دارم راه میرم Grin  انگار همه می دونستن ویلچری ام …تو جمع رامبد جوان هم بود با دوتا عصا زیر بغلش Confused  رفتم بهش گفتم ببین من خوب شدم تو هم بیا برو پیش دکتر من….

 

حالا گذشته از این خواب خوب… در این لحظه احساس گندی دارم…دیگه خسته شدم از نشستن دائم … فکر می کنم خودم رو بکشم راحت شم هم بد نیستا Wink



چند وقتیه که با یه مشکل بد و بزرگ دارم دست و پنجه نرم می کنم جوری که خوراک این چند وقتم شده اشک چشم.

امروز که چشم باز کردم به خودم نهیب زدم که “قوی باش” نذار کسی آزارت بده و در مقابل مشکلاتت بجای گریه کردن حرف بزن و از حق خودت دفاع کن…

امروز رو تونستم به ندای قلبم عمل کنم و قوی باشم… تا کی نشکنم الله و اعلم… ولی فعلا استارتش رو زدم و الحق هم که خوب عمل کردم.

امروز نیرویی تو خودم احساس می کنم که می تونم ازپس هر مشکلی بر بیام و در یک کلام خیلی مثبتم و آماده به خاک مالیدن دماغ بعضیا Razz

 

شایدش همش بخاطر اینه که امروز صبح حدود ۵ صبح متوجه شدم که ارادی پاهام رو جمع کردم تو سینه ام. Yes



تصمیم گرفتم وسایلی که تولید اشعه و امواج میکنن رو از اتاقم و کنار دستم خارج کنم. مثل تلفن بیسیم یا موبایل و… حتی الامکان (املاش درسته؟) کنار تختم یا بالا سرم نباشه…
تصمیمم رو به دوستی می گم. ضمن تایید حرفم میگه گیاه کاکتوس خیلی امواج جذب میکنه یدونه بذار تو اتاقت…
دوستم میگه انواع مختلف داره مثلا یکیشون اسمش زبون مادرشوهره!! من دارم یکی برات میارم.
وقتی کاکتوس مورد نظر رو برام میاره به شکل عجیب و غریبش نگاه میکنم و میگم این زبون مادرشوهره؟!!!
میگه نه، نمی دونم اسمش چیه.
میگم احتمالا شومبول برادر شوهره!!!!!!!!!!!!!!! Shock
والله با این کاکتوس هاشون!. Confused

 

d16bd4064567c68fdefc2941f09502d5cfd60bbc26beacabbbcc2fea114d2694



برام شکلک دست زدن می فرسته و میگه نوشته جدیدت رو خوندم آفرین. Victory

میگم، کار من دست زدن نداره،این مال دوستای خوبم باید باشه.

می نویسه،میدونی اینکه از موهبتی که داشتی حرف زدی،تشویق داره.چون خیلیها این چیزها رو نمی بینن. سلامتی،دوستان خوب،لحظه های خوب با خانواده یا خیلی چیزهای دیگه. چیزهایی که دیدن و فهمیدنش تشویق می خواد.به نظر حقیر فهمیدن نعمتهایی که به ما داده شده هم درک خودشو می خواد وگرنه میشیم آدم دلشکسته ایی که چیزی برای لذت بردن از زندگیش نداره.

یه دیالوگ قشنگی تو فیلم زندگی پای هست. میگه، حتی وقتی تو اوج سختی بودم خدا مراقبم بود. حتی تو اوج نا امیدی و گرفتاری،خدا نگام میکرد(نقل به مضمون)

“حتی وقتی به نظر می اومد خدا من و ترک کرده و نسبت به رنج من بی تفاوته ،اون مراقبم بود. ووقتی در این همه نا امیدی بودم بهم آرامش داد و نشانه ایی داد که سفرم رو ادامه بدم…”

نوشته ات من و یاد این دیالوگ انداخت. Dazed

پ.ن:و خدا شاهده که منم این روزا خیلی خسته و دلشکسته ام و واقعا فکر می کردم خدا من و فراموش کرده و تنهام گذاشته با انبوه مشکلاتم…ممنون از یادآوریت. Kiss