شروعی دوباره

حدودا دوهفته پیش عروسی برادرم بود و منم حسابی درگیر باضافه اینکه خاله جاتم!!! از اون سر دنیا اومدن و بالطبع ما هم درگیرتر…بعد مراسم ،پاگشا بازیها شروع شد و ماهم درگیرتر و درگیر تر…حالا تو این هاگیر واگیر یه سرماخوردگی مبسوط به من اضافه شد که دیگه شد نور علی نور.

از قبل که خودم تصمیم داشتم ننویسم،با شرایط پیش آمده هم شد،کور از خدا چی می خواد؟

ولی وقتی محبتها و کامنتهایی از ین قِسم رو می بینم،فک می کنم باید استراحت کنم و نیروم رو جمع کنم برای آغازی دوباره،هرچند سخت…

دوست عزیزی برام کامنت گذاشته:

سلام

من بعضی وقتها اینجا رو میخونم
برداشت من اینه که خیلی از افرادی که به نحوی تو زندگیشون به مشکل برخوردن حالا چه روحی چه جسمی با خوندن مطالب اینجا و نحوه برخورد شما با مسائل روزانه ، یه جورائی امیدشون به زندگی بیشتر می شد و با روحیه بهتری زندگیشون رو ادامه بدن

درسته که این وبلاگ یه چیز کاملا شخصیه و کاملا متعلق به شماست ولی تو پربار کردنش خیلیها مشارکت داشتن

بهتره یه نظر سنجی انجام بدین و بعدش تصمیم بگیرین
اینطوری به شعور همه خواننده هاتون احترام گذاشتین

مساله بعدی اینه که من در کمال احترام به شما ، حاضرم با کمال میل هزینه شارژ این وبسایت رو تقدیم کنم تا کمکی بشه به نیازمندهائی که اینجا رو میخونن و امید می گیرن

قطعا افتخار بزرگی هستش که آدم فقط برا خودش نباشه و بخشهائی از وجودش برا دیگران باشه

قطعا بخشهای خوبی از شما اینجاس که روشن کننده راه خیلی ها هستش

( شرمنده که خیلی واضح نتونستم منظورم رو بنویسم ، آخه تایپ کردن با کیبوردی که لیبل فارسی نداره یه خورده سخته برام و یه چیزهای دیگه …. )

شاد باشید و شاد کام”

 

پ.ن: بازم ممنون محبت تو دوست بزرگوار هستم و سپاسگزار پیشنهادت…ولی فعلا تا آخر سال ۲۰۱۴ وبلاگ و هاست رو شارژ هزینه کردم و مشکل مالی ندارم.



تولدم مبارک

۴۱ سالگی ام مبارک… همین.



صدای زنگ آیفون…

-بله؟

-خانوم یه بسته دارید ،لطفا تشریف بیارید تحویل بگیرید.

نگاهش به گردنبند ظریف خیره می مونه…

بیش از یک سال پیش بود،زلزله آذربایجان،قبلش چند باری باهم تماس داشتند ولی اونجوری که مکالمات و تماسها نشون میداد ظاهرا چنگی به دل هم نزده بودند واسه همین بالغانه فکر کردن و ترجیح داده بودند بیشتر از این وقت همو نگیرن و هرکی بره سراغ زندگی و علایق خودش و خداحافظ،…خداحافظ.

حالا زلزله،دلش عین سیر و سرکه می جوشید و اخبار رو دنبال می کرد،کاش می تونست اونجا باشه و کمک کنه… نمی دونست چرا یهو یاد مرد افتاد… حسش بهش می گفت،مرد آذربایجانه،برای کمک و امداد.

تلفن و برداشت و شماره مرد رو گرفت…خاموش بود… انگار حسش تایید شده بود.

چند روزی از اولین روزِ حادثه گذشته بود،بالاخره تلفن روشن شد و صدای خسته و رسمی! مرد رو شنید.

–          چندبار تماس گرفتم تلفنت خاموش بود.

–          آره،تهران نبودم و گرفتار ودرگیر.

–          بهم نخندی ها…ولی حسم بهم می گفت رفتی آذربایجان.

–          (مکث)…آره،(مکث) درست حدس زدی،همین امشب برگشتم.

.

.

.- شب بخیر عسل خانوم.

و نصفه شب یه مسیچ کوتاه از مرد… خستگیم رو درآوردی،ممنون ازت.

و امروز سالگرد اولین روزیه که همدیگر رو دیدن و درگیر هم شدن،احساساتشون بهم تندیده شد…نفس کشیدن به عشق نفس کشیدن دیگری…ظاهرا خیلی با هم تفاوت داشتن و هرکدوم از یه دنیای متفاوت…ولی یه اشتراک بزرگ داشتن،هر دو آدمهای عادی جامعه نبودن و تنها در دنیایه متفاوت  ِ اطرافشون ،خسته از فهمیده نشدنها و دلگیر و دلتنگ و ساکت … شاید همین تفاوتهای زیادشون دلیل جذابیت و گیرایی طرف مقابل بود…و حال قدردان این بی کلام حس شدن.



بهم زنگ میزنه و میگه می خوام یه سری وسیله برات پست کنم،چیز خاصی می خوای؟

با سرخوشی چیزایی که دلم هوس کرده رو میگم…میگم یه ریمل خوب برام بفرستین خوبه… میگه ریمل چیه همون جارو مژها!!!(آخه آقاست و ملزومات خانومها رو بلد نیست) Wink

.

شب که خوابیدم با خودم فک می کنم تو این وانفسا و تحریم ،اینا چیه خواستی؟به قر و فِرت فک نکن حالا که موقعیت پیش اومده خواهش کن چیزایی که لازم داری و اینجا یه بخاطر تحریم یا قیمت بالا نمی تونی تهیه کنی برات بفرسته… وقت همیشه برای قر و فر هست،بالغانه فک کن نه مث یه نوجوون سرخوش.

صبح ایمیل میزنم و می نویسم:

“سلام
بعد پیشنهاد دیشب شما
فک کردم خوبه از این موقعیت و پیشنهاد استفاده کنم و جای اینکه سفارشی مبنی بر ارضا قروفِرم داشته باشم ازتون بخوام کالایی که تو ایران تحریمه و منم ازش استفاده می کنم برام بفرستید جای کفش و لباس و…
۱-سر مسواک برقی براون (یک بسته)که خود سرمسواک گرده و معمولا تو بسته اش دوتا سرمسواک هست که خودش شش ماه نیازه منو برطرف میکنه و تا بعدش هم خدا بزرگه اگه زلزله نیاد و نمیرم!!
۲- سر تیغ ژیلت زنونه (فک کنم اسمش venus) باشه اونم یه بسته
نمیدونم باطری موبایل برای سونی اریکسون  چنده؟…اگه خیلی گرون نباشه مورد احتیاجم هست
با توجه به قیمت بالای یورو واقعا در توانم نیست از کسی بخوام برام بیاره و پولش رو به ریال بدم
خیلی پررویی کردم؟  Frown

و این چنین شد که دوست خوبم به تک تک نیاز و لیست من آری گفت Smile



ساعت ۸:۳۰ صبح ِ روز شننبه ۲۵ خرداد.

ظاهرا تا بدین لحظه روحانی پیشتازه…ولی من نمی دونم چرا چشمم آب نمی خوره و نگرانم…فک می کنم همونطور که سال ۸۸ خیلی چیزا رو یاد ما داد متقابلا خیلی تجربه و ترفند جدید برای متقلبین هم به ارمغان آورده. فک می کنم تا آخرین لحظه روحانی رو بالا نگه میدارن و بعد با یه اختلاف کوچولو دومی میزنه بالا!!!،بعدم میگن  تقلب کدومه؟دیدید که روحانی بالا بود ولی خب نشد دیگه و اینجوری خیلی محترمانه میگن “خفه شید بابا”.

اینطوری یه منفعت بزرگ هم داره که خودیهای تحریمی و غیر تحریمی رو به جون هم میندازن  و متقلبین در نقطه امن و آسایش می مونن.اینطوری غیر تحریمیها به تحریمی ها میگن اگه مشارکت کرده بودین اینجوری نمیشد و این درصدناچیز ایجاد نمیشد که روحانی نشه.

امیدوارم که این فکر نتیجه بدبینی من باشه و من اشتباه کنم.

پ.ن:موج جدید فیل کردن آغاز شده و من فیل شکنهای اسبقم کار نمی کنه برای رفتن به “اسمش و نبر” کسی راهی سراغ داره؟اگه بله لطفا برام کامنت خصوصی بذارید. پیشاپیش ممنون

 





زنگ زدم بهش و می گم،خواستم بهت فردا رو یادآوری کنم که بیای دنبالم ،برم رای بدم و ادامه میدم،تصمیمت رو گرفتی؟رای میدی؟

میگه آره.رای میدم… می برمت ولی گفته باشم از فرداش بخوای ذره بین دستت بگیری و بگردی دنبال رایت، که رای من کو؟؟؟؟ من نیستما!!! Razz

 



 

سالهاست من و می شناسید و می دونید اهل زیاده گویی و تکرار مکررات نیستم،آنچه شرط بلاغ است با تو گفتم،خواه پند گیر خواه ملال.(ضرب المثل رو درست گفتم؟)