۲۵ فروردین ۱۳۹۶
خوشبحال گربه ها

ساعت ۶:۳۰ صبح بود که از سروصدای یک گربه ماده از خواب بیدار شدم و تا نزدیک یک ساعت این عملیات پر سر و صدا پایین پنجره اتاقم در جریان بود… خوب بهاره و اجتناب ناپذیر و شنیدن این صداها طبیعی.
فقط فکر می کنم خوشبحال گربه ها که بدون شرم و حیا هرجایی و جلوی چشم هر بیننده ایی کارشون رو با تمام قوا انجام میدن و صداشون رو ول میدن تو فضا.
پ.ن: دیشب فیلم “بچه های ابدی” رو دیدم،از یه لحاظ به موضوع نوشته من برای کتاب نزدیک بود و بهم ایده داد.
کتاب رو بجز فصل آخرش تموم کردم…ولی چون دستهام ضعیف شده و بیشتر از یک صفحه نمی کشه برای تایپ کردن، فعلن نوشتن رو متوقف کردم باضافه اینکه بارها شنیدم که کتاب مجوز نخواهد گرفت چون براساس موازین اسلامی!! نوشته نشده.
راهکاری برای ارائه دارید؟


۲۰ فروردین ۱۳۹۶
داروی جدید برای ام-اس

داروی جدید درمان MS تایید شد.

خبرگزاری ایرنا: سازمان غذا و داروی آمریکا (FDA) داروی جدید درمان بیماری ام اس را تایید کرد. این دارو قادر به درمان اشکال شدید بیماری ام اس است.

این داروی جدید که ocrelizumab نام دارد، با هدف قراردادن سلول های B در درمان اشکال شدید بیماری ام اس موثر است.

مولتیپل اسکلروزیس (MS) یک بیماری خود ایمنی است که در آن سیستم ایمنی پاسخ غیر متعارفی به سیستم عصبی مرکزی‌ (CNS ) می دهد.

سیستم عصبی مرکزی شامل مغز، نخاع و اعصاب بینایی است. سیستم ایمنی بدن به طور معمول عوامل خارجی مانند باکتری ها و ویروس ها را مورد هدف قرار می دهد؛ ولی در بیماری های خود ایمنی، به اشتباه بافت های نرمال از بین می روند. لوپوس و آرتریت روماتوئید نیز جزء بیماری های خود ایمنی محسوب می شوند.

در بیماری ام اس ، سیستم ایمنی به میلین حمله می کند. میلین به غلاف چربی اطراف سلول های عصبی گفته می شود. میلین آسیب دیده سبب بوجود آمدن تصلب بافت (sclerosis) می شود که نام بیماری نیز از همین واژه گرفته شده است.

زمانی که پوشش میلین یا بافت های عصبی آسیب می بینند، ارسال پیام های عصبی مختل می شود که عوارض مختلفی دارد. بیماری MS انواع مختلفی دارد که عبارتند از:

– ام اس پیشرونده مقدماتی

در این نوع، نشانه های بیماری به طور پیوسته از زمان تشخیص بیماری سیر صعودی دارند. حمله ها مشخص نیستند و هیچ علامت بهبودی وجود ندارد. حدود ۱۰ تا ۱۵ درصد از بیماران، به این نوع از بیماری مبتلا می شوند. معمولا بیماری ام اس در افرادی که این مرحله را تجربه می کنند، دیر و در حدود ۴۰ سالگی تشخیص داده می شود.

– نوع عودکننده – فروکش کننده

حدود ۹۰ درصد از بیماران، به این نوع مبتلا هستند. معمولا نشانه های اولیه بیماری در این افراد، در اوایل بیست سالگی دیده می شود. پس از آن در دوره های مختلف، بیماری عود می کند و در بین دوره ها، بیمار بهبودی نسبی دارد. معمولا بیمارانی که به این نوع مبتلا هستند، وارد مرحله دیگری از بیماری به نام پیشرونده ثانویه می شوند.

– ام اس پیشرونده ثانویه

در این نوع، علایم بیماری به طور پیوسته سال ها وجود دارد و هیچ عود یا بهبودی حاصل نمی شود. معمولا این حالت ۱۰ تا ۲۰ سال پس از تشخیص بیماری اتفاق می افتد. این نوع از بیماری معمولا منجر به از کار افتادگی بیماران می شود.

– نوع پیشرونده عودکننده

این نوع از بیماری بسیار نادر است و در آن بیماری در دوره های مشخص عود می کند و از یک حمله تا حمله بعدی، نشانه های بیماری شدیدتر می شود. حدود ۵ درصد از افراد به این نوع از بیماری مبتلا هستند.

داروهای رایج کنترل کننده علایم ام اس، معمولا سلول های T (سلول‌های سرباز سیستم ایمنی) را مورد هدف قرار می‌دهند؛ داروی ocrelizumab با راهکاری جدید، سلول‌های B را مورد هدف قرار می‌دهد. این سلول‌ها نقش کلیدی در بیماری ام اس دارند. بیشتر این سلول‌ها در اعماق بافت مغز قرار دارند و ۲ درصد آن‌ها در جریان خون گردش می‌کنند و سبب التهاب سلول‌های عصبی در بیماران مبتلا به ام‌اس می‌شوند.

مطالعات جدید نشان‌ می‌دهد داروی ocrelizumab که با نام تجاری Ocrevus هم شناخته می‌شود، قادر به سرکوب سلول‌های B است. مطالعات نشان می‌دهد این دارو نرخ عود سالانه ام اس نوع عود کننده-فروکش کننده را ۴۷ درصد کاهش می‌دهد. این دارو ناتوانی بیمار و جراحات مغزی را به ترتیب ۴۳ و ۹۵ درصد کاهش می‌دهد. داروی Ocrevus علاوه بر این در درمان ام اس پیشرونده مقدماتی نیز موثر است.

در حال حاضر بیش از ۲.۳ میلیون نفر در سراسر جهان به ام اس مبتلا هستند و میزان آن در زنان تقریبا سه برابر مردان است. شایع ترین علایم بیماری عبارتند از:

خستگی شدید

تاری دید و دوبینی

ضعف عضلانی و از دست دادن کنترل عضلات

عدم تعادل

بی حسی

درد چشم

خواب رفتن مداوم دست و پاست

در صورت پیشرفت بیماری، علایمی مانند اختلال در کنترل ادرار، گرفتگی عضلات (اسپاسم)، مشکلات جنسی، اختلال در بلع غذا، اختلال در صحبت کردن و مشکلات شناختی نیز مشاهده می شود.
نتایج این مطالعه در نشریه Medicine منتشر شده است.


۱۷ فروردین ۱۳۹۶
تو دانی و من…

برای یکی از نوشته هام کامنت گذاشته که:
“بابا این دونفر از همدیگه استفاده کردن واسه بیشترشدن طرفداراشون…خود ویولت که یکی دوسال بعد فهمید و توی وبلاگشم نوشت…اون شبگیر هم همیشه پشت سر ویولت میگفت که ویولت دیوونس و نباید زیاد سربسرش گذاشت… البته ۷ود شبگیر هم دست کمی نداره آخه کی زنش میشه؟ تمام دخترایی که باهاش دوست میشدن یا میشن فقط بخاطر تیغ زدنشه ، خودشم دیگه سرخوردس با اون دوتا ازدواجش که هردو همسرش بهش خیانت کردن از بس این پسر دیوونس… استی اون نقش و نگار هاف هافو چه خبر؟ عین دختر ۱۴ ساله ها همه جا پر کرده بود خواستگار از آمریکا داره Laugh Laugh عین عجوزه پیر دنبال این بود که ببینه کی از شبگیر خوشش میاد بدو بدو بیاد به تو خبر بده و نظر بده دختره پیر بود Grin Grin حالا دختره اگه پیر بود ولی از تو و ویلی جونت که سالمتر و سکسی تر بود Laugh Laugh بدبختا اگه بدونین چه برنامه ها داشتن دخترا با شبگیر Laugh Laugh ولی خب شبگیر مجبور بود چیزی نگه از ترس ویولت دیونه وگرنه که اونجای دورنگ شبگیر رو همه دیدن Laugh Laugh Laugh همه جز ویلی بیچاره که خیلی تو کف شبگیر مونده … حالا تو هم کاش به آرزوت میرسیدی ما که بخیل نیستیم”

تایید کردم بدون یک کلمه پاسخ ولی عین کامنت رو برای شبگیر فرستادم و گفتم،سلام دیروز این کامنتا رو برام گذاشتن،تایید کردم ولی جواب ندادم،به نظرت کار درستی کردم یا باید جواب میدادم؟.

شب گیر برام جواب نوشت که،ویولت عزیز، میگن یه دفعه توى یه مهمونى، یه نفر با عرض معذرت تلنگش در رفت و یه صدایى بلندى توى سالن پیچید، خلاصه طرف با سروصدا و شامورتى بازى و (و شاید هم کامنت گذاشتن!!) این صدا رو انداخت گردن یه آدم بى گناهى مثل من و تو! وقتى همه ساکت شدند، اونى که قضیه افتاده بود گردنش گفت: باشه، قبول، کار من بود، اما من پیش هرکى شرمنده باشم، پیش صاحب گوز شرمنده نیستم!!!
حالا حکایت این کامنت هم یه چیزى توى همین مایه هاست، من واقعن هنوز هم وقتى یه آدم های مریضى مثل این بابا رو میبینم، دلم میگیره از این همه بخل و حسادت…
به هر حال من و تو که میدونیم بین ما چى بوده و چه ها که گذشته! یادش بخیر چه روزهایى بود و چه شب هایى!!!
حالا من فقط موندم این بابا از کجا اونجاى دورنگ منو دیده!!!
ولش کن و جواب ندادن به یه همچین مهملاتى، بیشتر باعث سوحتن طرف میشه، فعلن سر کار هستم، بعدن بیشتر برایت مینویسم… فقط از طرف من بهش بگو من هیچ وقت از ویولت نترسیدم، اما احترامى که برایش قائل هستم، خیلى بیشتر از احترامى هست که به بقیه میذارم، چون ویولت از خیلى از ما مردها، مرد تره و با مرام تر، مطمئنم که نویسنده اون کامنت، نمیفهمه مرام یعنى چى و البته مهم هم نیست، چون چیزهایى که اون آدم نمیفهمه، خیلى زیاده!!!

و با وجود نفهمی کامنت گذار اینقدر جواب شبگیر به دلم نشست که دلم خواست یه نوشته مجزاش کنم.
پ.ن: فکر نمی کردم این خز و خیلها هنوز تو فضای وبلاگستان باشن و به حیات نکبت بارشون ادامه بدن.


۷ فروردین ۱۳۹۶
آقای قاضی

از قدیم بر این اعتقاد بودم که وقتی دونفر در اوج دوست داشتن و تفاهم حرفشون میشه و کدورت پیش میاد و اصطلاحا بینشون شکرآب میشه یه نفر سومی باید باشه نا حرف دونفر رو برای همدیگه ترجمه کنه تا اون سوتفاهمه از بین بره.
همیشه اون نفر سوم که با آدم یکرنگ باشه و به دور از حب و بغض حرف بزنه و قضاوت و نصیحت کنه، موجود نیست.
واسه همین من یه شخصیت خیالی بنام “آقای قاضی” برای خودم ساختم که دونفری(با صاحب دعوا!!) میریم پیشش و طرح دعوی می کنیم و آقای قاضی با شنیدن حرف دو طرف دعوا سعی در میانجیگری می کنه… خوبی این روش اینه که حرفهای نگفته و قلمبه شده ته دلت رو هم بی خجالت و رودروایستی بیان می کنی… و حرفی که از نظر تو یه معنی دیگه و خاص میده از دیدگاه دیگری،بدون سانسور میشنوی و بعد قضاوت می کنی.

‏چرا کشتیش؟
+آقای قاضی با من خیلی مهربون بود .
_خب این که خوبه .
+آقای قاضی با بقیه هم همونقد مهربون بود….

مثلا،دیالوگ بالا رو برام فرستاده،میدونم هیچ کُشتنی نه تو برنامه اون هست و نه من و فقط یه دیالوگ خیالی ه ظاهرن… ولی توجه ام به کُنه نوشته جلب میشه… ظاهرا علاوه بر اون با دیگران هم زیادی مهربونم وبه این خاطر مهربونی من برای اون دیگه مفهوم خاص بودنش رو از دست داده… و این یعنی زنگ خطر.

پ.ن: جالبی و کاربردی این شخصیت سازی اینه که آقای قاضی من اصلن قضاوت نمی کنه و نسخه برات نمی پیچه و فقط یه شنونده خوبه که از بالای عینکش به تو نگاه میکنه و سبب میشه بهتر و حتی روشنتر به قضیه پیش اومده نگاه کنی و بعد خودت تصمیم بگیری که راه درست برخورد با مشکلت چیه.


۳ فروردین ۱۳۹۶
خوش آمدی سال نو

۱۴۹۰۱۹۳۳۷۰۹۰۴

سال نو مبارک باشه


۲ فروردین ۱۳۹۶
اولین نوشته ۹۶

۲ دقیقه مونده به تحویل سال یه کنسرو که تو آب گذاشته بودیم با صدای وحشتناکی ترکید و محتویتاش چسبید به سقف!!(اتفاقی که تا الان که ۴۵ سالمه تا حالا تجربه نکرده بودم،آخه کنسرو چیه که بترکه) و همه سراسیمه و وحشت زده شدیم… خلاصه آخرین اتفاق ۹۵ به خیر گذشت و فقط ترس و کثافتکاری به جا گذاشت.


۲۶ اسفند ۱۳۹۵
نقبی به گذشته

دلتنگی های اخیرم من و یاد خونه قدیمی و خاطراتش انداخت که مکتوب کردم و قصد چاپ کردنش و دارم مثل این:
چندروز تعطیل رو رفته بودم خونه خاله ام، خونه ایی یک طبقه با حیاطی دراندشت که حالا جاش یه آپارتمان پنج طبقه سر براورده بود شاید دل تنگی برای اون خونه قدیمی وجودم رو پراز حسهای منفی کرد.
احساس کسالت داره خفه ام میکنه عجیب یاد دوران کودکیم و خاطرات خوبش افتادم احتیاج به ریشه هام دارم ریشه هایی که تو محله قدیمی و لابلای خونه های آشنای گذشته کنار درخت تنومند گردو باغچه خاک شده. کجاست اون خونه هایه یه طبقه که فقط خودت بودی و خودت، کجان اون همسایه های یک و دل و صمیمی که از فامیل بهت نزدیک تر بودن و می تونستی تو عزا و شادی روشون حساب کنی.
واقعا بچه های الان ریشه و خاطره ایی دارن؟ محل براشون معنا و مفهومی داره؟
هنوز که هنوزه وقتی بر می گردم به محله دوران کودکیم تصاویر رو سعی میکنم با چشمام ببلعم هرچند که اونجا هم از یورش ساخت و سازهای جدید بی نصیب نمونده وقتی جوب پهن و پر آب سر کوچه رو میبینم بی اختیار یاد تابستونهای گرم و داغ میفتم که تفریح مون سپردن پاها به آب خنک جوب بودش و اگه در این حین آشغالی در گذر آب به پاهامون گیر میکرد جیغ شادی مون میرفت هوا که ماهی گرفتیم ! یادمه هفت یا هشتا بچه پشت سر هم طوریکه پاهمون رو دو طرف جوب گذاشته بودیم وامیستادیم وبا یه تخته چوب که از صندوقهای چوبی میوه برداشته بودیم و میخ وسطش که نخ پلاستیکی دور جعبه شیرنی بود رو بهش وصل کرده بودیم به عنوان قایق مینداختیم وسط آب جوب خروشان و غریو شادیمون به آسمون می رفت.
هیچ وقت یادم نمیره که شلوار ورزشی نارنجیم رو با اون خطهای سورمه ایی بغلش میپوشیدم و میزدم تو دل کوچه و قر میدادم و راه می رفتم و تو اون عالم بچگی فکر میکردم چه تیکه ایی شدم واسه خودم!
اولین باری که بهم خبر دادن پسری ازم خوشش میاد رو هیچ وقت یادم نمیره کلاس سوم دبستان بودم که زنگ خونه رو زدن خونه ما شمالی بود. وقتی آیفون رو برداشتم دیدم دوستم شیواست که با هیجان میگه بیا دم در. منم با همون لباس خونه پریدم دم در وقتی در رو باز کردم دیدم یه ایل دختر بچه منتظرمم و با شادی و هیجان طوریکه می پریدن وسط حرف همدیگه و رقابت میکردن برا دادن خبر مسرت بخشی که داشتن! لُپ کلام این بود که پسر خوش تیپ و چشم سبز محل که اون موقع فکر کنم ۱۳ یا ۱۴ سالش بود برام پیغام فرستاده که چشمش منو گرفته! از خجالت سرخ شدم بخصوص که دیدم خودش سرکوچه واستاده و داره نگاهم میکنه زیر چشم نگاهی به سرتاپام انداختم و دیدم با یه پیژاما راه راه اومدم دم در و با موهای چرب و چیلی ول دورم از حرص دلم(یا به عبارتی خجالت از سر و وضعم که حالا که یکیم پیدا شده عاشقم بشه ببین چی چی تنمه!) یه زبون درازی جانانه بهش کردم و اومدم تو خونه…
یادباد
آن روزگاران یاد باد

… شاید دلم خواست و بیشتر از این نوشتهای قبلن مکتوب شده گذاشتم.