۳۰ دی ۱۳۸۲
ديگران چي فکر مي کنند؟

اين روزا که تويه خيابون راه ميرم عکس العمل مردم خيلي برام جالبه،از شرکت که مي خوام بيام خونه يک پل عابر پياده است که مجبورم از روش رد شوم تا برسم اونطرف اتوبان و سوار ماشين شم با هر جون کندني است از پلهاش ميرم بالا حالا چند بار در طول مسيرش واي مياستم تا اسپاسم عضلاتم باز شه ، بماند خيليها واقعا خالصانه ميان جلو و پيشنهاد کمک مي دن البته با کمي شک چون اصلا به ظاهرم نمياد که مشکلي داشته باشم و بيشتر مثل آدمي هستم که مسته چون همش به چپ و راست متمايل ميشم ولي بعضيها هم شروع مي کنند به مسخره کردن (چون اونها هم فکر مي کنن ادا در ميارم يا حداقل من اينطوري فکر مي کنم )که بپا شستت نره تو چشمت و…از اين قبيل اراجيف ،البته من ديگه با خودم کنار اومدم که اصلا به حرف و نگاه مردم اهميت ندم اوايل که مي ديدم يکي خيره داره نگاهم مي کنه هل مي شدم و همون يکقدم را هم نمي تونستم بردارم .
يکبار عصا دستم بود ولي ازش استفاده نمي کردم مگر جاهائي که واقعا احتياج به کمک داشتم چون سعي مي کنم خودم را وابسته جسم خارجي نکنم حتي الامکان ،يه پسري بهم رسيد و با لحن متلک آميزي گفت چرا با عصا راه نميري ؟ من محلش ندادم و راه خودم را رفتم تا رسيدم به همون پل هوايي بعد از کشيدن يه نفس عميق و بسم الله گفتن شروع کردم به سختي بالا رفتن که ديدم همون پسره اومد طرفم و با خجالت گفت :خانم کمکتون کنم؟ زير لب گفتم :نخير گفت:خانم تو رو خدا منو ببخشيد واسه اون حرفي که بهتون زدم فکر کردم ادا در ميارين الان که ديدم چجوري از پله ها مياين بالا فهميدم قضيه جديه!!!!
حالا به تدريج از اين خاطرهام که کم هم نيست مي نويسم


۳۰ دی ۱۳۸۲
دیگران چی فکر می کنند؟

اين روزا که تويه خيابون راه ميرم عکس العمل مردم خيلي برام جالبه،از شرکت که مي خوام بيام خونه يک پل عابر پياده است که مجبورم از روش رد شوم تا برسم اونطرف اتوبان و سوار ماشين شم با هر جون کندني است از پلهاش ميرم بالا حالا چند بار در طول مسيرش واي مياستم تا اسپاسم عضلاتم باز شه ، بماند خيليها واقعا خالصانه ميان جلو و پيشنهاد کمک مي دن البته با کمي شک چون اصلا به ظاهرم نمياد که مشکلي داشته باشم و بيشتر مثل آدمي هستم که مسته چون همش به چپ و راست متمايل ميشم ولي بعضيها هم شروع مي کنند به مسخره کردن (چون اونها هم فکر مي کنن ادا در ميارم يا حداقل من اينطوري فکر مي کنم )که بپا شستت نره تو چشمت و…از اين قبيل اراجيف ،البته من ديگه با خودم کنار اومدم که اصلا به حرف و نگاه مردم اهميت ندم اوايل که مي ديدم يکي خيره داره نگاهم مي کنه هل مي شدم و همون يکقدم را هم نمي تونستم بردارم .
يکبار عصا دستم بود ولي ازش استفاده نمي کردم مگر جاهائي که واقعا احتياج به کمک داشتم چون سعي مي کنم خودم را وابسته جسم خارجي نکنم حتي الامکان ،يه پسري بهم رسيد و با لحن متلک آميزي گفت چرا با عصا راه نميري ؟ من محلش ندادم و راه خودم را رفتم تا رسيدم به همون پل هوايي بعد از کشيدن يه نفس عميق و بسم الله گفتن شروع کردم به سختي بالا رفتن که ديدم همون پسره اومد طرفم و با خجالت گفت :خانم کمکتون کنم؟ زير لب گفتم :نخير گفت:خانم تو رو خدا منو ببخشيد واسه اون حرفي که بهتون زدم فکر کردم ادا در ميارين الان که ديدم چجوري از پله ها مياين بالا فهميدم قضيه جديه!!!!
حالا به تدريج از اين خاطرهام که کم هم نيست مي نويسم


۲۹ دی ۱۳۸۲
کدوم بهتره؟

ديشب رفتم دکتر ، به سلامتي بهم اعلام کرد پنج روز بايد بخوابم بيمارستان کورتن بگيرم ، گو اينکه در مجموع از وضعم راضي بود ولي چون خيلي انرژيم کم شده تا اين حد که وقتي واي مي استم يه رژ لب نا قابل بزنم فکر مي کنم کوه کندم و از خستگي خودم را مي اندازم روي مبل :confused (واقعا خسته نباشم) ميگه کورتن بزني بهتره يک کم حالت جا مي آيد و انرژيت بيشتر ميشه حا لا قراره برم بيمارستان البته زمانش را گذاشته به اختيار خودم،ديروز هم باز تاکيد داشت که تو پلاکت رويه نخاعت است و رويه مغزت نيست و گرنه غير از پاهات چشم هات و دستهات هم در گير مي شدن يا حتي حرف زدن يا بلعت هم دچار مشکل مي شد ، با يکي از دوستهام که اون هم ام -اس داره صحبت مي کرديم اون چشمهاش خوب نمي بينه و راه رفتنش مشکل خاصي نداره ،مي گفتم بهش کاشکي منم چشمم مشکل داشت ولي راحت راه مي رفتم جواب داد نگو اين حرفو نمي دوني بد ديدن چقدر سخته من از خدام بود ميديدم ولي بد راه مي رفتم،،،،،نمي دونم والله کدوم بهتره !!!!:whatchutalkingabout
يه خاطره در همين مورد دارم يه بار با همين دوستم رفته بوديم بيرون ،من آويزون اون بودم يعني کمک مي گرفتم ازش تو راه رفتن و اون هم از من مي خواست که جلويه پامون را نگاه کنم اگه مانعي هست بگم بهش که نخوريم زمين!!!!!:tounge
به قول شاعر: من مست و تو ديوانه ما را که برد خانه


۲۸ دی ۱۳۸۲
تست

اين نوشته براي تست است امروز وقت دکتر دارم چند وقته حالم خوب نيست درست نمي تونم راه برم جوري شده که بابا مجبوره بيارتم شرکت و برم گردونه،البته امسال سال خوبي در مجموع واسم نبوده برعکس پارسال ديگه به اين نتيجه رسيدم که يک سال در ميون حالم بد و خوب ميشه!!!! :sad
قصد من از نوشتن اين وبلاگ پيدا کردن آدمهاي ديگه توي سراسر دنياست که مشکلي مثل من داشته باشند منظورم البته ايرانيهاي که تويه سراسر دنيا هستنه، توي کشور هاي ديگه مثل انگليس اين ادمها چت رومهاي مخصوص به خودشون را دارند که اين امکان را بهشون ميدهد تجربياتشون را با هم قسمت کنند و اين خيلي به اونها کمک مي کند يا حتي شريک زندگيشون را کسي که مشکلي عين خودشون داره پيدا کنند ،چرا ما اينکار را نکنيم ؟متاسفانه کساني که اين مريضي را دارند و در حد پيشرفته اون هم نيست سعي مي کنند اين مسئله را قايم کنند يا در موردش با کسي صحبت نکنند اين وبلاگ اين شانس را در اختيارمون قرار ميده که لااقل همديگر را پيدا کنيم و در مورد ناراحتيها و رنجشهامون با هم حرف بزنيم،اينطور فکر نمي کنيد؟


۲۷ دی ۱۳۸۲
من کيم؟

سلام
منو به اسم ويولت بشناسيد اسم که مهم نيست هست؟ يه ابزاريه واسه متمايز کردن آدما ،چيزي که مهمه احساس و طرز فکر افراد است،از اين ببعد سعي مي کنم از اين امکان که دوست خوب نديده ام نويد در اختيارم گذاشته استفاده کنم و بنويسم در موردخودم و احساساتم و اينکه چه جوري مي خوام با اين ام-اس دوست داشتني که ديگه جزئي از منه و يه ميهمان نا خونده است کنار بيام .


۲۷ دی ۱۳۸۲
من کیم؟

سلام
منو به اسم ويولت بشناسيد اسم که مهم نيست هست؟ يه ابزاريه واسه متمايز کردن آدما ،چيزي که مهمه احساس و طرز فکر افراد است،از اين ببعد سعي مي کنم از اين امکان که دوست خوب نديده ام نويد در اختيارم گذاشته استفاده کنم و بنويسم در موردخودم و احساساتم و اينکه چه جوري مي خوام با اين ام-اس دوست داشتني که ديگه جزئي از منه و يه ميهمان نا خونده است کنار بيام .