۵ بهمن ۱۳۸۲
چرا من و ام-اس؟

پارسال يک شب خواب ديدم با يک نفر که دست اندر کار فيلمسازي بود دارم صحبت مي کنم راجع به ساختن يک فيلم در مورد افرادي که ام-اس دارند فکر مي کنم تهيه کننده بود، بهش مي گفتم فيلمي بسازيد که نشون بده چطور يک آدم با تمام توانائيها و احساساتي که داره يکهو با آمدن يک بيماري مثل ام-اس در هم ميشکنه و تمام مسير زندگيش تغيير ميکنه و برخورد اطرافيان باهاش عوض ميشه اگه تا ديروز واسه هر کاري روش حساب ميکردن الان حتي واسه بردن يک استکان تا آشپزخانه هم نميشه روش حساب کرد و اين چقدر احساس اون آدم رو قلقلک ميده و يجورائي افسرده اش ميکنه درگيري با بيماري يک طرف کنار اومدن با اين احساس ها و فرار از افسردگي هم يک طرف، بارها شده تويه خيابون وقتي سکندري خوردم يا حتي خوردم زمين يا از يک جوب کوچيک نتونستم رد شوم اشک تو چشمام جمع شده چون فکر ميکنم با خودم که چي بودم و چي شدم گو اينکه الان ياد گرفتم باهاش زندگي کنم و مثل يک دوست نا خواسته باهاش کنار بيام و بپذيرمش، و اين برخورد جامعه الخصوص خانواده است که سبب ميشه بيمار بتونه با بيماريش کنار بياد يا نه؟ و بتونه راحت باهاش زندگي کنه مثل يه فرد عادي يا خير. خلاصه من تمام اين حرفها رو تويه خواب به اون تهيه کننده گفتم و گفتم حاضرم خودم توش بازي کنم!!!! يکي ديگه از عوامل فيلم ساز آمد گفت: نه بابا اين فيلم فروش نمي کنه مردم نمي دونن ام-اس چيه و ام-اسي کيه، يه فيلم بساز هديه (منظور خانم هديه تهراني ست) توش بازي کنه فروش کنه!!!:teeth
من هم اصرار که نه، بدين يه کارگردان قابل مثل حاتمي کيا بسازه بفهمه داره چيکار ميکنه اسم فيلم را هم يه چيزي بگذاريد که مبهم باشه و کنجکاوي تماشاگر را تحريک کنه، تهيه کننده گفت مثلا چي بگذاريم؟ من کمي فکر کردم و گفتم مثلا اين:من و ام-اس
اين جوري شد که وقتي قرار شد بنويسم خواستم که اسم وبلاگم من و ام-اس باشه.


۴ بهمن ۱۳۸۲
سرما خوردگي لعنتي!!!

امروز بد جوري سرما خوردم مرتب عطسه ميکنم تا وقتي تب نکردم ،مشکلي نيست ولي اگه تب کنم و دمايه بدنم بره بالا ديگه واويلاست و قدم از قدم نمي تونم بر دارم ، راستش رو هم بخواهيد حال نوشتن هم ندارم:embaressed


امروز بد جوري سرما خوردم مرتب عطسه ميکنم تا وقتي تب نکردم ،مشکلي نيست ولي اگه تب کنم و دمايه بدنم بره بالا ديگه واويلاست و قدم از قدم نمي تونم بر دارم ، راستش رو هم بخواهيد حال نوشتن هم ندارم:embaressed


۱ بهمن ۱۳۸۲
تاتي ،تاتي

1-يه دوست خيلي عزيز دارم که وقتي محبتش نسبت بهم گل مي کنه با احساس فراوان ميگه :قربون اون تاتي تاتي راه رفتنت برم!!!!!:wink
2-اومد ه دم شرکت دنبالم ،ماشين را بد جائي نگه داشته ميگه :خانمي بپر سوار شو،در حالي که تاتي تاتي کنون ميرم سمتش زير لب غر ميزنم ،با من حرف از پريدن نزن که حالم خراب ميشه !!!!:whatchutalkingabout
3-کنار يک خيابون شلوغ وايستادم تا کمي خلوت شه رد شم چون همون رد شدن من با اون سرعت توليد ترافيک ميکنه ! يهو يه ماشين مدل بالا ميزنه رو ترمز و راننده با کلاسش با دست اشاره ميکنه يعني که بفرماييد ،لبخندي ميزنم و منهم اشاره ميکنم يعني که نخير شما بفرمائيد ،باز آقا اشاره ميکنن که نخير اول شما ،در حالي که لبخند مليحي بر لب دارم و با سر تشکر ميکنم با سرعت يک لاک پشت تيز پا تاتي تاتي کنان راه مي افتم و توي دلم ميگم :منکه گفتم برو حالا وايستا تا صبح دولتت بدمد!!!!:tounge


۱ بهمن ۱۳۸۲
تاتی ،تاتی

1-يه دوست خيلي عزيز دارم که وقتي محبتش نسبت بهم گل مي کنه با احساس فراوان ميگه :قربون اون تاتي تاتي راه رفتنت برم!!!!!:wink
2-اومد ه دم شرکت دنبالم ،ماشين را بد جائي نگه داشته ميگه :خانمي بپر سوار شو،در حالي که تاتي تاتي کنون ميرم سمتش زير لب غر ميزنم ،با من حرف از پريدن نزن که حالم خراب ميشه !!!!:whatchutalkingabout
3-کنار يک خيابون شلوغ وايستادم تا کمي خلوت شه رد شم چون همون رد شدن من با اون سرعت توليد ترافيک ميکنه ! يهو يه ماشين مدل بالا ميزنه رو ترمز و راننده با کلاسش با دست اشاره ميکنه يعني که بفرماييد ،لبخندي ميزنم و منهم اشاره ميکنم يعني که نخير شما بفرمائيد ،باز آقا اشاره ميکنن که نخير اول شما ،در حالي که لبخند مليحي بر لب دارم و با سر تشکر ميکنم با سرعت يک لاک پشت تيز پا تاتي تاتي کنان راه مي افتم و توي دلم ميگم :منکه گفتم برو حالا وايستا تا صبح دولتت بدمد!!!!:tounge


اين روزا که تويه خيابون راه ميرم عکس العمل مردم خيلي برام جالبه،از شرکت که مي خوام بيام خونه يک پل عابر پياده است که مجبورم از روش رد شوم تا برسم اونطرف اتوبان و سوار ماشين شم با هر جون کندني است از پلهاش ميرم بالا حالا چند بار در طول مسيرش واي مياستم تا اسپاسم عضلاتم باز شه ، بماند خيليها واقعا خالصانه ميان جلو و پيشنهاد کمک مي دن البته با کمي شک چون اصلا به ظاهرم نمياد که مشکلي داشته باشم و بيشتر مثل آدمي هستم که مسته چون همش به چپ و راست متمايل ميشم ولي بعضيها هم شروع مي کنند به مسخره کردن (چون اونها هم فکر مي کنن ادا در ميارم يا حداقل من اينطوري فکر مي کنم )که بپا شستت نره تو چشمت و…از اين قبيل اراجيف ،البته من ديگه با خودم کنار اومدم که اصلا به حرف و نگاه مردم اهميت ندم اوايل که مي ديدم يکي خيره داره نگاهم مي کنه هل مي شدم و همون يکقدم را هم نمي تونستم بردارم .
يکبار عصا دستم بود ولي ازش استفاده نمي کردم مگر جاهائي که واقعا احتياج به کمک داشتم چون سعي مي کنم خودم را وابسته جسم خارجي نکنم حتي الامکان ،يه پسري بهم رسيد و با لحن متلک آميزي گفت چرا با عصا راه نميري ؟ من محلش ندادم و راه خودم را رفتم تا رسيدم به همون پل هوايي بعد از کشيدن يه نفس عميق و بسم الله گفتن شروع کردم به سختي بالا رفتن که ديدم همون پسره اومد طرفم و با خجالت گفت :خانم کمکتون کنم؟ زير لب گفتم :نخير گفت:خانم تو رو خدا منو ببخشيد واسه اون حرفي که بهتون زدم فکر کردم ادا در ميارين الان که ديدم چجوري از پله ها مياين بالا فهميدم قضيه جديه!!!!
حالا به تدريج از اين خاطرهام که کم هم نيست مي نويسم


اين روزا که تويه خيابون راه ميرم عکس العمل مردم خيلي برام جالبه،از شرکت که مي خوام بيام خونه يک پل عابر پياده است که مجبورم از روش رد شوم تا برسم اونطرف اتوبان و سوار ماشين شم با هر جون کندني است از پلهاش ميرم بالا حالا چند بار در طول مسيرش واي مياستم تا اسپاسم عضلاتم باز شه ، بماند خيليها واقعا خالصانه ميان جلو و پيشنهاد کمک مي دن البته با کمي شک چون اصلا به ظاهرم نمياد که مشکلي داشته باشم و بيشتر مثل آدمي هستم که مسته چون همش به چپ و راست متمايل ميشم ولي بعضيها هم شروع مي کنند به مسخره کردن (چون اونها هم فکر مي کنن ادا در ميارم يا حداقل من اينطوري فکر مي کنم )که بپا شستت نره تو چشمت و…از اين قبيل اراجيف ،البته من ديگه با خودم کنار اومدم که اصلا به حرف و نگاه مردم اهميت ندم اوايل که مي ديدم يکي خيره داره نگاهم مي کنه هل مي شدم و همون يکقدم را هم نمي تونستم بردارم .
يکبار عصا دستم بود ولي ازش استفاده نمي کردم مگر جاهائي که واقعا احتياج به کمک داشتم چون سعي مي کنم خودم را وابسته جسم خارجي نکنم حتي الامکان ،يه پسري بهم رسيد و با لحن متلک آميزي گفت چرا با عصا راه نميري ؟ من محلش ندادم و راه خودم را رفتم تا رسيدم به همون پل هوايي بعد از کشيدن يه نفس عميق و بسم الله گفتن شروع کردم به سختي بالا رفتن که ديدم همون پسره اومد طرفم و با خجالت گفت :خانم کمکتون کنم؟ زير لب گفتم :نخير گفت:خانم تو رو خدا منو ببخشيد واسه اون حرفي که بهتون زدم فکر کردم ادا در ميارين الان که ديدم چجوري از پله ها مياين بالا فهميدم قضيه جديه!!!!
حالا به تدريج از اين خاطرهام که کم هم نيست مي نويسم