۷ خرداد ۱۳۹۶
مرور خاطره

زدم تو خط نوشته های بودار و ادبی!!! اینم آخریش…هیچ تجربه ای ندارم،شروور می نویسم؟
برگشتنت دیگه فایده ای نداره.
روحم را فروختم… در ازا یک کاسه محبت.
عشق را گدایی کردم
در نبود یک قطره توجه
و لبخند زدم
به چشمانی که جستجوگر یک لبخند من بود
و
آغوش گشودم…
و پناه دادم به کسی که محتاج ِپناه دادنم بود.
.
.
.
…دیگر به تو نیازی ندارم.


۳ خرداد ۱۳۹۶
سوم خرداد

سوم خرداد،روز آزادی خرمشهر بر همه ایرانیان مبارک باشه.


۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۶
یک نوشته

دوره دوم انتخابات سید محمد خاتمی دانشجوی سختکوشی بودم در دانشگاه تهران
با امیدها و سیاست بازیهای یک دانشگاه تهرانی! هرچند این حس سیاست بازی بواسطه حضور در دانشکده هنرهای زیبا کمی تلطیف شده بود اما انتخابات بود و جوانی و شخصیت کاریزماتیک خاتمی و سودای ازادی .برای پیروزی سید اصلاحات میکوشیدیم و دانشگاه محملی بود برای این کوشش.
دران زمان درسی داشتم به نام حکمت هنر اسلامی. درس انتخابی بود اما من انقدر اوازه استادش را شنیده بودم که به شوقش درس انتخابی شد انتخاب ان ترمم. استاد بانویی میانسال بود با تبحر و سخنوری فراوان که احساس قاطع اما مادرانه را به خوبی در کلام و عمل منتقل میکرد. در کلاس چادرش را درمیاورد همیشه دامنی بلند میپوشید با لباس گشادی که سهل انگارانه روی دامن رها میشد . همیشه روسریهای رنگی زیبایی به سرداشت که بر ویژه بودنش می افزود .مشقمان رفتن به کتابفروشیهای مقابل دانشگاه بود و یافتن کتابهای جدید و انتخاب یکی به دلخواه و خواندن و فکر کردن درباره اش . اولین بار لفظ هرمنوتیک را انجا شنیدم و بسیاری کلمات و اصطلاحات دیگر که برای دانشجوی ریاضی خوانده ای مثل من گوارا تر از اب زلال در دل کویر بود .
فرداروز انتخاب دور دوم سید محمد خاتمی از روی اتفاق درس حکمت هنر اسلامی داشتیم و از خوشحالی پیروزی و امتداد دوم خرداد در پوست خود نمیگنجیدیم .سیدما برای دومین بار منتخب ملت بود و ما شریک این برتری!
بانوی استاد در کلاس از شعفمان جویا شد وما مغرورانه از پیروزی سیدمان گفتیم . بانو نگاه معنا داری به ما کرد و گفت اوهم از این انتخاب خوشحال است امایادمان باشد از امروز میزان مسولیتمان بیشتر شده است . گفت بااااید پیگیر رایی که دادیم باشیم . باااید بدانیم که منتخب ما مسول پاسخگویی به ماست . ما برای اینکه بتوانیم در محیطی مردم سالارانه ببالیم باید بدانیم چرا به بعضی خواسته های مشروعمان نمیرسیم و پیگیر رسیدنش باشیم …
هنوز بعد از ١۶ سال صدای بانو در گوشم زنگ میخورد که “بچه ها شما در برابر رایی که دادید مسولید”
بر راستگویی بانو باور داشتم اما وقتی ٩ سال بعد برای پایمردی بر قولش و رایش در خانه اش در خیابان اختر محبوس و محصور شد باورم به یقین تبدیل شد
حالا ٧ سال است که بانو به پای مسولیت رایش ،رای من و رای همه انهایی که به نام میرمان به صندوق ریخته شد در حصراست . امروز که برای دومین بار حسن روحانی به خواست ٢٢ میلیون نظر ،رییس جمهور منتخب شد هنوز صدای ارام زهرا رهنورد در گوشم طنین می اندازد “بچه ها شما نسبت به رایی که داده اید مسولید”
بانو من پیگیر انتخابم میمانم ، مسولیت رایم را میفهمم ، خواستهای خود و وعده های داده شده را پیگیری میکنم . میدانم ۴٠ میلیون رای خوانده شده حاصل پایداری تو ،میرمان و تمام ازادگانیست که پیگیر رایشان ماندند .
من بیصبرانه در انتظار شنیدن دوباره صدای تو در کلاسهای دانشکده ،در انتظار روزهای شیرین اینده میمانم .
سرت سبز بانو ، دلت ارام و کلامت مانا

برای زهرا رهنورد استاد دانشکده هنرهای زیبا

فاطمه قاسم رشیدی -معمار


۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۶
همراه شو عزیز

۴ روز وقت هست و این کافیه براى ایجاد سونامى. بشرطى که فقط وخامت اوضاع رو سریع و مختصر منتقل کنیم. بنظرم وظیفه هرکس از گروه رأى دهندگان شناسایى یک نفر تحریمى و انتقال فورى پیام اضطرار بهشه


۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶
پروژه ۹۶

اولین نشونه مثبت رو دیدم وبعد سالها تونستم چند دقیقه ایی روی پاهام به کمک دوستی بایستام و از ویلچر جدا شم.

photo_2017-04-29_07-59-49 (2)

آقای فاضلی برای اینکه انگیزه ام رو بیشتر کنه و بهم نشون بده که شدنیه، فیلم یه بیمار رو بهم نشون داد و گفت،این بیمار ابتدا بیحرکت بوده و بعد مدتها ورزش کردن،الان با واکر راه میره و حتی جرئت درجا رقصیدن رو داره.

علی فاضلی۰۹۱۲۵۷۰۲۰۶۸


۹ اردیبهشت ۱۳۹۶
انتخابات ۹۶

امسال اصلن قصد فعالیتی که بویی از سیاست داشته باشه نداشتم،ازبس ناامید ودلمرده شده بودم از سیاسیون وقت.
وحتی تو فیس بوک هم گفتم من امسال رای نمیدم.تا دیشب که مناظره رو دیدم و بلافاصله توی کانال اعلام کردم:
“رای من،جهانگیری” Grin

دوستی برام نوشت،باز تو جوگیر شدی و میخوای بری بدی!رای و میگما. Wink
برطبق این عکس دوستم اون تیکه رو بهم انداخت.

photo_2017-04-20_11-10-26


۳۰ فروردین ۱۳۹۶
به همین سادگی

راضی و خوشحالم… دیروز رفتم پیش قاضی و بعد مدتها حق رو بهم داد.
-آقای قاضی طلاق می خوام!.
-چرا دخترم؟
-بهم دروغ میگه…دیشب باهاش تلفنی حرف میزدم و ابراز خوشحالی کردم و حتی تبریک گفتم بهش.پرسید چرا؟ گفتم مصرف سیگارت خیلی کم شده دیگه مابین حرفهامون صدای فندک زدن و گیراندن سیگار نمی شنوم!! با خنده گفت آخه فندکم رو عوض کردم…. حالا شما بگو،احساساتم بی خود و بی جهت بود،آقا هنوزم به همون شدت سابق سیگار می کشه ولی دیگه من نمی فهمم.
قاضی از بالای عینکش یه نگاه عاقل اندر سفیه به جفتمون انداخت و با لحن پر اعتاب بهش گفت:
– از این به بعد از همه فندک اتمی استفاده می کنی تا خانم بفهمه داری سیگار می کشی.!