۵ مهر ۱۳۹۶
مهرماه ۹۶. ۵

دوماه از مرگت گذشته و من هنوز به نبودنت…به هیچ وقت نبودنت عادت نکردم.
چند شب پیش بود که با شنیدن آهنگ «قوی زیبا از حبیب» زدم زیر گریه اون هم به شدت طوریکه نفسم از شدتش بالا نمی اومد.

تو گروهی که با بچه های دبیرستان داریم حال و روزم رو نوشتم و سئوال کردم بعد گذشت این روزها عجیب نیست حال من؟
دوستی جواب داد«به نظر من تو یه روز سوگواری شدید کردی ولی بعدش ناخودآگاه دچار یه حالتی مثل انکار شدی مثلا به نظر میرسید که یهو حالت خیلی خوب شده-درحالیکه به نظر من فقط پس زده شده بود این غم البته درگیرش بودی ولی احتمالا یه جور پذیرش هم باهاش بوده ضمن اینکه دوماه خیلی به نظر من طبیعه حالا هی اون حالتها برمیگرده شاید مثلا اگه میتونستی روزهای اول حسابی عزاداری کنی یه کم زودتر تموم میشد ولی هرچی بوده دست خودت نبوده نمیدونم پیشنهادم درسته یا نه ولی گاهی به چیزهایی که دراین رابطه آزارت میداد فکر کن و یادآوری کن ،سخته یهو نیست شدن کسی… عیبی نداره گریه آدمو سبک میکنه.»

حالا شما پیشنهادی برای گذر از این حالت دارید.


۲۸ شهریور ۱۳۹۶
نوشته شرنگ

نوشته شرنگ ه که قبلن برام فرستاده بود ولی وقتی امروز و در نبودش می خونمش با صدا و لحن خودش.فکر می کنم واقعن که چی؟ خوب شد که رفتی شاید اون طرف جواب سئوالهات رو بگیری.
اگه بخوام با دید و تفکر خودت به قضیه نگاه کنم غم و وابستگی من به تو هم احمقانه ست…باید زودتر تمومش کنم هنوزم دوستت دارم اونم خیلی زیاد ولی اینبار بدون وابستگی و اسیر کردن خودم و احساساتم..
«
– خب که چی؟
بقول خودش مشکل ترین سئوال در کل تاریخ بشر.
همین دو کلمه ی ساده ، پوچی کل تلاش های نژاد بشر را با بیرحمی به رخش می کشید . جنگ ها و خونریزی ها ، پیروزی های یکی از طرفین ، محبت ، نفرت ، وفاداری به آرمان تا پای چوبه دار ، خیانت . هزاران نمونه از حرکت های بشر در طی تاریخش از جلوی چشمانش قطار میشدند و می رفتند .
– خب همه ی اینها درست . اما که چی ؟ که چی ، وقتی که مرگ هست . که چی ، وقتی که آنتروپی هست ؟ که چی ، وقتی که جهت فلش ، حرکت دائمی به سمت زوال و خرابیه ؟ و از اون بالاتر که چی ، وقتی که راضی نمیشیم با جوابهای ابلهانه خودمون رو خر کنیم . این همه تلاش و کشت و کشتار فقط برای اینکه چند روز و چند ساعتی از قدرتمون کیف کنیم؟ که ثابت کنیم که این مائیم ؟ ما می تونیم ؟ تا در اولین فرصت بهمون بفهمونن که نه از این خبرها هم نیست . پسر پدر رو بکشه ، رقیب ما رو از میدون بدر ببره ، زلزله ای بیاد و تموم تلاشهامون رو به خاک تبدیل کنه . تازه اگر چنان موفقیت مطلقی هم کسب کنیم که هیچ گزندی بهش نرسه ، این مرگه که هر روز داره به ما نزدیکتر و نزدیکتر میشه .
همیشه از تناقض آشکاری که در ذات بشر بود تعجب میکرد . سالها به مردمی که ذات و فطرتشان در نیستی و نابودی و ازدست دادن گره خورده بود مینگریست که چه حریصانه چنگ میزنند.
بشر از لحظه اول تولد در سراشیب نیستی قدم بر میداره . روزبروز جوونیشو از دست میده . سلامتشو از دست میده . وقتشو از دست میده . خانواده و اطرافیانشو تک به تک از دست میده . مایملکشو از دست میده . حتی ثانیه به ثانیه داره عمرو فرصت زیستنشو از دست میده و باز هم تا ثانیه آخر داره چنگ میزنه تا بیشتر به دست بیاره . ثروت بیشتر . زمین بیشتر . دوست داران بیشتر . تحسین کنندگان بیشتر . منابع بیشتر . خوشی بیشتر . مرزهای بیشتر ….. و خب : که چی ؟ تهشو که بالا بیاری میخوای بشی فرعون . اونم که همه چی رو گذاشت و رفت . واقعا آیا خیلی غیر منطقیه
– که یکبار و برای همیشه بشر به خودش یه هو…ش اساسی بگه ؟ تامل کنه و بفهمه که ذاتش برای نابودی ساخته شده . با مفهومی بنام ازدست دادن آشتی کنه . اونو مثل خیلی از واقعیات دیگه با آرامش و لبخند بپذیره . از اینهمه چنگ انداختن و تلاش برای چیزی که تهش هیچیه دست برداره تا آروم بشه . تا زندگی کردن بدون هیچ چشمداشتی رو شروع کنه . تا خواستن بدون اسیر کردن رو یاد بگیره . آیا این یک جواب طبیعی به دنیای طبیعی که توش زندگی میکنیم نیست ؟
این حرفها یکی از ارکان اعتقادیش بود . هرچند که در کنار این افکار معتقد به تلاشی معمولی برای گذران زندگی هم بود ولی نه بیشتر . همیشه از هیپی ها و درویش ها و تنبلها بدش می آمد . این حرفها با اینکه خیلی شبیه عقاید آن جماعت بود ولی از نظر او در نفس خود تفاوت های ماهوی بسیاری داشت . تلاشی معمولی برای زندگی ای معمولی ولی نه بیشتر . با اقناع و با ارضاء . بیاد آورد که یکبار به یکی از معدود دوستانش گفته بود :
– بشر بدون اجازه و بدون اختیار خودش و از دولتی سر پدر و مادرش بدنیا میاد . از قرار معلوم موقع رفتن از این دنیا هم که هیچ اجازه ای ازش نمی گیرن و حتی یک ثانیه فرصت اضافی هم بهش نمیدن . این وسط بقول علما میمونه یک بازه زمانی محدود . خب . حالا این بشری که اتفاقا عاقل هم هست در یک چنین شرایط از سر تا ته تحمیلی چه کاری بکنه که هنوز هم بشه بهش گفت آدم معقول ؟ شما رو بزور کشوندن به جایی که ده ها برابر خوشی هاش غم و درد و زحمت در انتظارته . قراره بدون اعلام قبلی هم ناگهان بکشن ببرنت به دیار عدم . خب این وسط شما چیکار میکنی ؟ مثل الاغا هی می تازی و عرق میریزی و یقه جر میدی و این کلاه و اون کلاه میکنی ؟ اینه کار آدم عاقل ؟
منطقی صریح ، برنده و بطور انکار ناپذیری شجاعانه در کلامش بود که هر مخاطب صادقی را مجبور به تائید می کرد .»


۹ شهریور ۱۳۹۶
چهل روز گذشت

فردا چهل روز از رفتنت می گذره.
فک کنم دیگه وقتشه رخت غم رو از دلم بدارم و برگردم به زندگی عادی که داشتم.
با تو تجربه های عالی داشتم چون تو خودت هم یک آدم عادی مثل خیلی از مردم نبودی…با همه سختی هایی که از سرگذرونده بودی به واقع زندگی کردی و فک کنم من هم همراه خوبی از این لحاظ برات بودم چون خودمم مثل تو کله ام بوی قورمه سبزی میده!.
می دونم که دلت نمی خواد گریه کنم و تحملش رو نداری برای همین دیگه بساط غم و غمگساری رو جمع می کنم از این به بعد.
بهم می گفتی “من عین ماهی لیزم” گفتم یعنی چی؟ گفتی یعنی اگه کسی تو شرایط سخت بذارتم(فشارم بده عین ماهی که تو دستشه) لیز می خورم و خودم رو از اون شرایط و چنگش آزاد می کنم… فک کنم شرایط برات سخت شده بود که لیز خوردی و رفتی.
روحت شاد و یادت گرامی عشقم.

photo_2017-08-31_06-33-015


عکسها یا فیلمهایی تو فیس بوک برام میذاشت که بو دار بود و درجهت برانگیختن حس کنجکاوی و راغب و مشتاق کردن من به پرواز با چتر…آخرین بار براش پیغام خصوصی فرستادم:
_نخ نده آقا جون Big Smile))
_نخ ؟ این طناب استاتیک ۱۶ میلیمتریه که ؟ هرچند تو کشته مرده زیاد داری و من ته صفم
_Big Smile)) از دست تو
_همین ؟ اوه … پس حدسم درست بود ….
_حدست چی بوده؟
_همین که ته صفم ….
بهرحال اگر جسارت کردم عذر میخوام .
_نه-خوشحالم از جسارتت-تو این دور و زمونه جسارت کم پیدا میشه
و من استقبال می کنم از هرنوع جسارتی
_بهرحال مرز بین جسارت و حماقت خیلی باریکه و من هیچوقت این مرز رو با پافشاری الکی مخدوش نمیکنم . شاد باشی .

…و همین برخورد برای شروع یک رابطه کافی بود.


۲ شهریور ۱۳۹۶

۱۰۶۱۶۴۹_۱۰۱۵۱۷۷۲۸۰۰۰۶۳۸۳۴_۱۰۶۰۵۱۶۶۷۸_n

براش نوشتم:من چقدر جوجه م ها در کنار تو
و برام جواب نوشت:ای قربون اون نگاهت عزیز دلم ….
پ.ن: شب جمعه ست لطفن انرژی مثبت…ممنونم.


۲۳ مرداد ۱۳۹۶

۲۰۱۷۰۸۱۳_۱۳۰۹۲۶_۱

بعد از مدتها با تمرین زیاد تونستم انگشتهای دست چپم که مشت بود رو باز کنم.البته این فیلم وقتی گرفته شده که چندبار حرکت رو انجام دادم و خسته ست دستم و زیاد نمی تونم انگشت هامو باز کنم


۱۹ مرداد ۱۳۹۶

فکر می کنم چرا این چند روز اخیر اینقدر گریه می کنم و داغونم… از دل درد معذبم …دیشب باز خوابت رو دیدم،پدر و مادرت اومده بودن خون مون.همش حرف تو بود و بیان خاطراتت.
تو آیینه یه نگاه به خودم میندازم…با اون موهای فرفری کوتاه و گیره به موهام و بدون آرایش چقدر طفلکی و بی پناه به نظر میام…عین دخترک کبریت فروش قصه های قدیمی…
تمام کشمکشهای اخیر سبب میشه روزهای قرمز تقویم خیلی زودتر از موعدش شروع بشه.حالالااقل کلافه گی هام دلیل موجه دارند.
به آهنگ اخیر حامد همایون گوش میدم و با شعرش سفر می کنم به گذشته و خاطرات خوب…