برخورد صحیح با یه بیمار کدومه؟

هر بیماریی عوارض پنهان و آشکاری برای خودش داره که به نظر من وجود یه بیماری ه مُزمن می تونه شدت این عوارض رو بیشتر هم بکنه.
خب یکی مثل من بیماره و ظاهرش هم این توجه رو به بقیه میده که این آدم ِ پیش روت با بقیه فرق می کنه و تو در رفتار با اون باید بیشتر حواست جمع باشه.
ولی بعضی از بچه ها که از قضا بیمار هم هستند هیچ تظاهر جدی ِ خارجی ندارن و دارن زندگی عادیشون رو می کنن مث بقیه شغلی دارن و همسر یا پدر یا مادرن…برای همین در مواجهه با این آدمها تو از قبل تکلیفت مشخص نیست و رفتار عادی بدون هیچ ملاحظه ایی داری که در برخورد با بقیه آدمها هم داری…ولی این وسط یه چیزی درست نیست تو نمی فهمی چرا این بنده خدا درجه حساسیتش بیشتر از بقیه آدمهاست،چرا مثلا یهو از کوره در میره یا…
بارها گفتم تو(یه بیمار) باید خودت و حالت رو برای بقیه توضیح بدی…ولی خب اینکه تو ظاهر سالمی داشته باشی و مجبور باشی مدام در حال توضیح دادن ِ حال ت باشی کار سختیه.
دوست خوبم که درگیر بیماری اکستروفی مثانه است به خوبی این چرا یی رو از منظر خودش توضیح داده.

 

ولی به نظر توی نوعی که به هرعلتی یا خودت بیماری یا دمخور ِ بیماری هستی و از نزدیک می شناسیش،واقعا باید چیکار کرد؟و برخورد ِ صحیح چیه؟



رضایت ِ واقعی

بارها شنیده بودم که رضایت یک زن و مرد از زندگی خصوصیشون( اتاق خواب) حرف اول و آخر رو میزنه تو بقای یک رابطه.
این و شنیده بودم و قبول داشتم که وقتی صبح با رضایت از بسترت بلند میشی، نیروی مبارزه با هر مشکلی رو داری حالا می خواد این مشکل اقتصادی باشه یا عاطفی یا…
حرف رو در مقام حرف قبول داشتم ولی با پوست و استخوونم معناش رو متوجه نشده بودم.
به زندگی گذشته ام که نگاه می کردم،یادم می اومد که راضی بودم از اعمال خصوصی مون…پس اگه حرف بالا درسته چرا ازدواجمون به بن بست رسید؟

حالا که دیگه سنی ازم گذشته و تجربه ء مفید زندگیم زیاد شده،معنا و مفهوم جمله بالا رو خوب درک می کنم و دیگه رویایی و پروانه ایی به قضیه نگاه نمی کنم.
رضایت منظور رضایت فیزیکی و عرقاسم(میدونم دیکته اش غلطه) نیست که چه بسا تو خیلی از رابطه ها شاید اوج ِ به عرقاسم رسیدن وجود داشته باشه ولی بازم اون زوج فقط چند صباحی شریک ِ همدیگه باشن.

وقتی رابطه ایی داری که هم جسمت ارضا میشه و هم روحت اونوقت می تونی مطمئن باشی که این یه رابطه ابدی ه که حتی اگه به اجبار بدنهاتون برای همیشه پیش هم نباشه،قلبهاتون تا آخر عمر برای همدیگه می طپه.




چشمام بسته است…صدای در اتاق رو می شنوم…از لای پلکهای نیمه بازم نگاه می کنم.

میره سراغ کیفش،یه تیکه نخ یا سیم بر میداره با یه خودکار،سیم رو می پیچه دور انگشتش و خودکار رو میذاره لای سیم و تابش میده…دستش رو میگره رو به هوا…چشمم می افته به رد خون که از سمت انگشت راهش رو به سمت مچ و ساعد باز کرده…یهو انگار برق گرفته باشدم..

-چی شده؟دستت رو بریدی؟

– آره.

– چرا؟چی شده؟

– با چاقو بریدم.

-عمیقه؟

– آره-نوک انگشتم پریده…

وحشت می کنم و دلم پر از اضطراب میشه ولی سعی می کنم خونسردیم و حفظ کنم و به روی خودم نیارم که چقدر مضطربم و اون رو هم نگران وضعیت خودم نکنم.

–          الان حالت چطوره؟

–          خونریزی زیاده،سرم گیج میره،فک کنم قندم افتاده.

–          از دست من چه کمکی برمیاد؟

–          هیچی، آب قند می خورم و بعدش دراز میکشم…اگه دیدی از حال رفتم زنگ بزن به این شماره،علی خودش رو می رسونه،تو دیگه کاریت نباشه،خودش همه چیز رو مدیریت میکنه.

–          .

–          .

و من یک ساعت و نیم خیره شدم به مردی که روی زمین دراز کشیده بود با دستی خونین که هر چند دقیقه دستمالهای آغشته به خون رو عوض میکرد…تا خونریزی بند بیاد.

 و هر لحظه به وجودش،درایتش و خونسردیش بالیدم و برام مسجل شد که چرا عاشق این مَردَم… چون متفاوته با هر مردی که تا بحال تو زندگیم باهاش برخورد داشتم.



نوجوون که بودم یه کتاب خونده بودم از ر-اعتمادی.

اصن یادم نیست اسمش چی بود یا حتی خلاصه داستان و مضمونش فقط یه چیزی رو از داستان خوب یادم میاد که هنوزم تو سن چهل سالگی،یادش می افتم.

یه دختر ایرانی رفته بود خارج از کشور برای ادامه تحصیل و اونجا عاشق یه اجنبی!!! میشه… خوب یادمه یه قسمتی از داستان پسره رو می شونه و میگه تو هیچی نگو فقط بذار من به فارسی و به زبون مادریم “قربون صدقه “ات برم….

حالا هربار که این آهنگ آقای صولتی رو گوش میدم و اون “جونم” گفتن هاش رو می شنوم که از ته ته دلش ادا میکنه،بی اختیار یاد خونده های نوجوونی ام می افتم و اون کتاب ممنوعه ر- اعتمادی.

.

.

حالا تو این سن و سال دل به آدمی دل بستم که در ظاهر هیچ وجه تشابهی بین ما وجود نداره و هرکدوم از یه دنیای دیگه هستیم با عوالم خودمون.

ولی خوب اون احساس من و می خواد و من وای، فقط اون رو می خوام.

البته که پاهام خسته است …من حتی با همین پاها میرم تا حدی که جا هست… میگن جوینده،یابنده است و…

وقتی غصه دارم،دلم غم داره و اشکام لبریز…اشکام رو روی گونه ام،پاک می کنه با اون دستای زمخت ولی پر مهرش و میگه جوووونم…نکن گریه،من اینجام…بذار دستات و تو دستام…. Smile

Continue Reading »



جمعه گذشته رفتم دیدن فیلم “برف روی کاجها” به کارگردانی پیمان معادی،همون روز طوفانی و پرخاک که سبب شد تا دم خفه شدن بخاطر قادر نبودن به سرفه کردن،پیش برم.

تیزر فیلم رو قبلا دیده بودم و به نظرم فیلم خوب و قابل قبولی اومده بود باضافه اینکه اسم قوی و پر طمطراق پیمان معادی هم پشتش بود.

فیلم در کل فیلم بدی نبود ولی انتظار من یکی رو برآورده نکرد.

به یه موضوع روتین و نخ نما شده تو سینمای ما بنام خیانت پرداخته بود…فیلمی ساده و بدور از هیاهو،یه فیلم خالی و خلوت و به قولی کاملا Direct   که به هیچ عنوان درگیرت نمی کرد که بخوای معما گشایی کنی و یه راست دستت رو می گرفت و می برد سر مشکل پیش اومده…چیزی که بارها بارها پیش اومدنش رو تو زندگیهای اطرافت دیدی و برات تازگی نداره و الانم به مدد شبکه های ت .. تخیلی و فیلم و سریالاهاشون بازم این داستان رو دیدی ولی حالا با کمک رنگ و لعاب اضافه و چاشنی دروغ و ریای بیشتر تا جاییکه حتی خیانتهای موازی!! رو به خوردت بده.

موضوع فیلم ” جدایی نادر از سیمین” هم بظاهر خیلی ساده و پیش پا افتاده بود…ولی خوب اینجاست که تفاوت کارگردان و پرداختنش به یه موضوع بظاهر ساده مشخص میشه… و اینکه تو یک ساعت و نیم میخکوب بشی رو صندلی و حل شی تو مشکلات بظاهر ساده و معمولی و روتینی که بارها دور و برت اتفاق افتاده.

سکانسهای پایانی فیلم برام جذابیت داشت

… وقتیکه زن قصه آماده میشد با یه مردی غیر از همسرش بره کنسرت-اون اضطراب اون هیجان،اون لاک زدن و آرایش کردن… ووقتی با شوهر نادمش بعد گذران اون شب مواجه میشه میگه…… من احساسات و هیجانی رو تو این مدت تجربه کردم که سالهاست فراموششون کرده بوم….

به نظرم تمام پیام فیلم تو همین یه جمله بود،جمله ایی که تونست احساسات بیننده اش رو قلقک بده و بازم به نظر من این رمز و چراغ سبز ِ خیانت ه تو یک رابطه…. عادی شدن یک رابطه…چیزی که تو نوعی بی تفاوت ازش رد میشی و به خیال خودتت همه چیز آرومه و تو چقدر خوشحالی.



دارم خاطراتش رو از جبهه و جنگ می خونم.

“… صدای سوت خمپاره ۸۰ . مال ماست . راه گریزی از گلوله ای که اسم ترا رویش کنده اند وجود ندارد . صدای انفجار و موج ضربه و دود . پرت میشوم بگوشه ای…حسین را فریاد میزنم . همین کنارم بود . از شدت گرد و خاک جایی پیدا نیست . کورمال دنبالش میگردم . بدنی روی زمین افتاده . به سرش میرسم . حسین است . تمام کرده… شبها خواب جبهه را میبینم و روزها بیادش هستم و بخاطرش کاغذ سیاه میکنم…”

Frown

با بغض می خونم و قلبم فشرده میشه از لمس این همه تجربه تلخ که هر کدومش برای زیرو وروکردن و شخم زدن شخصیت یه آدم کافیه…با خودم فک می کنم،راسته که می گن آدمی که جنگ رو تجربه کرده باشه دیگه نمی تونه به زندگی عادی برگرده و یه انسان عادی باشه…و اون چقدر سعی میکنه که عادی باشه،یک مردعادی و عاری از کوله باری از خاطرات و تجربیات سخت و بعضا تلخ.

…و من هم سعی می کنم درکش کنم این بازمانده از لحظات تلخ و سیاه رو که سعی داره عادی جلوه کنه،هرچند به سختی.



  • Page 2 of 2
  • <
  • 1
  • 2