و این نیز بگذرد

امروز انگار یه سیلی سنگین خورد توگوشم،اونم بعد گذشت سالها…از صدای زنگ زدن گوشهام به گریه افتادم…تا چند لحظه گیج و منگ بودم و اسه دل خودم اشک می ریختم…دریه لحظه تصمیم گرفتم خودم رو جمع جور کنم و به زندگیم ادامه بدم مثل همهء سالهای گذشته ،چون این نیز بگذرد… هر چی نباشه من استاد از صفر شروع کردنم.Smile



من و جاده

وای امروز چه حال خوبی دارم …با خیال تو میزنم تو دل جاده….من باخیال تو دوتایی تو جاده .

حامد میخوند ولی انگار این تویی که داری این شعرا رو واسه من میخونی .
وای وای کلمه به کلمش توی تمام وجودم نقش میبست.
وقتی تو آهنگ میگفت:
«عشقم»
قلبم میخواست از توی سینم در بیاد
سراسر وجودم میشد فقط تو .

دیدم اینجوری نمیشه
یه اصل تو روانشناسی هست که میگه
واسه کارهایی که حال روحت رو خوب میکنه وقت بذار

دست به کار شدم
باید یه کاری بکنم

از خونه زدم بیرون
من بودم و تو
نشسته بودی کنارم

تازه داشت آفتاب طلوع میکرد
نسیم ملایم صبح وقتی روی صورتت مینشست تمام وجودتو نوازش میداد
وای چه عالی
من بودمو خدامون و تو
جاده هم صاف بود خلوت
مثل دوخط موازی که در انتها یکی میشد
ضبط رو روشن کردم
صدا رو تا ته ته دادم بالا
انگار داری با من حرف میزنی
آره این تو بودی که پیشم نشسته بودی و این ترانه رو واسم میخوندی

بارون که زد چترت فراموشت نشه عشقم
پاییز که شد غصه هم آغوشت نشه عشقم
دورم ازت هر ثانیه دلواپست میشم

سرما رفیق راه و تنپوشت نشه عشقم
دل کندنت هر روز دنیامو تکون میده
این خونه بی تو رو دستم داره جون میده

تو واسم میخوندی
تو و من وسط یه بیابون بزرگ بزرگ بدون انتها

ترانه و
نسیم و
آرامش و
خنده های تو
و پر از احساس خوب
سرمو از پنجره دادم بیرون و با تمام قدرتی که تو وجودم بود داد زدم
با قدرت تمام تمام
داد زدم

دوستت دارم عشققققققققققققققققققم .



زدم تو خط نوشته های بودار و ادبی!!! اینم آخریش…هیچ تجربه ای ندارم،شروور می نویسم؟
برگشتنت دیگه فایده ای نداره.
روحم را فروختم… در ازا یک کاسه محبت.
عشق را گدایی کردم
در نبود یک قطره توجه
و لبخند زدم
به چشمانی که جستجوگر یک لبخند من بود
و
آغوش گشودم…
و پناه دادم به کسی که محتاج ِپناه دادنم بود.
.
.
.
…دیگر به تو نیازی ندارم.



دارم عکسهای اخیر رو انتخاب می کنم…یکی از اون یکی بی کیفیت تر…چرا؟چون همشون با گوشی موبایل گرفته شده،سرسری و شتابزده با مگا پیکسل ظاهرا بالا ولی در عمل بی کیفیت…دیگه کمتر کسی برای عکس دقیق و خوب با دوربین دیجیتال وقت میذاره… فقط قراره یه صحنه و لحظه ثبت بشه…کیفیت فدای سرعت و راحتی شده…درست مث نوشتن تو فیس بوک و وایبر و اینستاگرام ..بجای وبلاگ…ذائقه ها همه فست فودی شده…دیگه کسی حال و وقتی نمیذاره برای پختن یه غذا یا نوشتن یه نوشته عمیق و درست درمون یا حتی انداختن عکس با دقت و جا افتاده…………………………… بزن،در رو،همین. Big Frown

 

پ.ن:والله که نوشتن با این دست آتل بسته شده تا زیر بغل کار حضرت فیله،که بنده در حالا انجامشم. Grin

۵۶d943fe15ba26666edd961b13e45cac2331ed10965e9d36c4ac23d5670b15ea



دارم تو آرشیو دنبال یه نوشته می گردم که بر می خورم به این نوشته خودم که مال سال ۸۹ ئه:

“خسته ام… هم می خونم و هم می نویسم… نگاه داشتن سرم کاری بس سخت شده…مچاله می شم… با حلقه دستانم،تنگ خودم رو در آغوش می کشم… فکر می کنم به این جماعتی که تو رو ارزش گذاری می کنند …حرفت،احساست و فکرت سندیت نداره بلکه باکرگیت و پاک بودنت !!!با یک ورق پاره اثبات میشه… چه باک؟ وقتی که بمیرم ، فارغ از هر باوری، هر ارزش گذاری و هر حرف و حدیث دیگر… تابوتم بر دوش تو قرار می گیرد و رهایی نیست از سنگینی آن…ای سرور امروز و حمال فردای من.
بگو……….. می شنوم.”

فک می کنم چه قشنگ نوشته ام… این نوشته منه؟ …چقدر بی پروا.

شروع می کنم به خوندن کامنتهای اون نوشته و بر می خورم به جوابی که در پاسخ کامنت نوشتم

“گفتم این نوشته و کلمات و حسش دقیقا بعد فیلم مستند خاکسپاری فروغ فرخزاد بهم الهام!!! شد
فروغ هم زنی بود که تو ارزش گذاریها بدترین الفاظ رو حمل می کرد به جرم ساختارشکنی ولی اون آخر آخر چی؟همونهایی که لعن و نفرینش می کردن مجبور بودن سنگینی نعش رو روی شونه هاشون حمل کنند”

حالا می فهمم چرا دیگران دوستم دارند …وقتی حالم خوب باشه و حوصله خودم و نوشته هام رو داشته باشم،خوب می نویسم و قشنگ حسم رو بیان می کنم. Razz



نشسته پیشم و سر درددلش باز میشه…
-چند سال بود که از رابطه ام میگذشت،عاشقانه دوستش داشتم.ولی خوب هر دونفری با هم ممکنه مشکل پیدا کنن و ماهم از این قاعده مستثنا نبودیم…زد و قهر و اختلاف بینمون بوجود اومد…خیلی ناراحت و دلتنگ بودم ولی هرکاری می کردم،رفع کدورت نمیشد…تا همین خانومِ بظاهر دوست اومد مث شما( البته دور از جون امثال شما) که از قضا صمیمی ترین دوستم هم بود پای درددلم نشست و وقتی دلتنگیهای من و دید پیشنهاد داد واسطه شه و من و این آقا رو آشتی بده….
سرت و درد نمیارم که با همین ترفند به شوهرم نزدیک شد و بعد یه روز خیلی الکی با من یه دعوای زرگری راه انداخت و قطع رابطه کرد و رفت…
چندماه بعد،من و همسرم آشتی کردیم و من خیلی اتفاقی فهمیدم اون بظاهر دوست تو همون ایام به همسر من نزدیک شده و حتی یکبار هم باهاش رابطه خیلی خصوصی برقرارکرده و بعدش هم شوهرم به هر دلیلی که به خودش مربوطه عین یه دستمال کاغذی کثیف پرتش کرده تو سطل زباله…
حالا من حرفم سر اون دوست نما نیست چون چیزی که زیاده آدم نامرد و بی مرام، تو دور و برمون…
از قضا و خیلی اتفاقی از کار این خانوم من سند مستدل دستم دارم که هر زمان و برای هرکی رو کنم،متوجه میشه حرفام خواب و خیال نیست و کاملا غلطی بوده واقعی و انجام شده…
به بعضی از دوستای مشترکمون که وجودشون برام مهم بود قضیه رو با ارائه سندم گفتم و هشدار دادم که فلانی قابل اعتماد نیست و دزد ناموسه…
حالا شنیدم همون دوستان!!! به اتفاق خانوم ِِناموس دزد یه قرار دورهمی گذاشتن…شما جای من بودی چه عکس العملی نشون میدادی؟

با تاسف سری تکون میدم و میگم ما داریم تو جامعه بی تفاوتی زندگی میکنیم که با شنیدن خبر اعدام در ملاعام برای بچه پفک می خریم و میریم تماشا…
بدبختی و ناراحتی و مرگ!!! مال همسایه است و نه ما!!!
من اگه جای تو بودم دور یه همچین آدمهایی رو قلم می گرفتم چون اینها دوستانی بالفطره نامردن که در آینده بالفعل خواهند شد و زهرشون رو توخوشبختی آدمهای دور و برشون خواهند ریخت… بگذار و بگذر.

پ.ن: به نظر من واژه دوست خیلی مقدسه و خیلی انتظارات رو با خودش میاره که به همون نسبت به هر کسی نمیشه گفت دوست.



هر بیماریی عوارض پنهان و آشکاری برای خودش داره که به نظر من وجود یه بیماری ه مُزمن می تونه شدت این عوارض رو بیشتر هم بکنه.
خب یکی مثل من بیماره و ظاهرش هم این توجه رو به بقیه میده که این آدم ِ پیش روت با بقیه فرق می کنه و تو در رفتار با اون باید بیشتر حواست جمع باشه.
ولی بعضی از بچه ها که از قضا بیمار هم هستند هیچ تظاهر جدی ِ خارجی ندارن و دارن زندگی عادیشون رو می کنن مث بقیه شغلی دارن و همسر یا پدر یا مادرن…برای همین در مواجهه با این آدمها تو از قبل تکلیفت مشخص نیست و رفتار عادی بدون هیچ ملاحظه ایی داری که در برخورد با بقیه آدمها هم داری…ولی این وسط یه چیزی درست نیست تو نمی فهمی چرا این بنده خدا درجه حساسیتش بیشتر از بقیه آدمهاست،چرا مثلا یهو از کوره در میره یا…
بارها گفتم تو(یه بیمار) باید خودت و حالت رو برای بقیه توضیح بدی…ولی خب اینکه تو ظاهر سالمی داشته باشی و مجبور باشی مدام در حال توضیح دادن ِ حال ت باشی کار سختیه.
دوست خوبم که درگیر بیماری اکستروفی مثانه است به خوبی این چرا یی رو از منظر خودش توضیح داده.

 

ولی به نظر توی نوعی که به هرعلتی یا خودت بیماری یا دمخور ِ بیماری هستی و از نزدیک می شناسیش،واقعا باید چیکار کرد؟و برخورد ِ صحیح چیه؟



  • Page 1 of 2
  • 1
  • 2
  • >