نوشته ایی قبلا اجرا شده در برنامه

این همون نوشته ایی که برای برنامه 34-خیانت نوشتم و خوندمش… خیلی نظری در مورد نوشتم تو کامنتها نخوندم…پس الان مکتوبش می کنم که بتونم نظراتتون در مورد این نوشته رو هم بخونم و بدونم:
 

 

 

«صدای بوسه های صدا دار مرد توگوشش طنین میندازه …ماچ،موچ…صورت زبر و نتراشیده مرد،تن نرم و سیمین گونش رو می خراشه…کمی خودش رو عقب می کشه…غرق خیال میشه…

 

مگه چی داشت که عاشقش شد؟…عاشق او… از فشار بدن مرد،نفسش تنگ میشه…بازم سعی میکنه به خیالات خودش پناه ببره و بتونه اونو تصور کنه… یه صورت پوشیده از ریش و سبیل و موهایی بلند و بدنی که از گوریل بودن چیزی کم نداره از بس که پوشیده از مو ئه…آهان یه نشونه دیگه که از همه مهمتره…هنرمند بود…یه هنرمند ِ بالفعل و بالقوه…نه از این جوجه های این دور و زمونه که سعی می کنن ادای هنرمندهای واقعی رو دربیارن…

 

با اکراه سعی می کنه خودش رو از زیر بارش قطرات عرق سر و صورت مردی که جسمن باهاش همبستر شده خارج کنه و پناه ببره به آغوش خیالاتش… او



یه رایحه قوی

دلم نمی خواد سطل زباله کنار تخت خواب رو خالی کنم
مملوئه از ته سیگارهای کشیده شده توسط تو
و رایحه استشمام شده از اون،تو رو برام تداعی میکنه
.
.
.
شب سرم رو میزارم طرف سطل و نفس می کشم…عمیق
خودم رو در آغوش تو تصور می کنم
و بوسه هایی که طعم و بویی از سیگار تو رو داره…بهمن 57



حدودا بیست سال پیش این نوشته رو نوشتم و تقدیمش کردم … بیست سال از اولین فوران احساس و جاری شدنش رو کاغذ وجان دادنش به قلم گذشته…

دیگه ننوشتم و احساساتم رو مکتوب نکردم تا حدودا 9 سال پیش و به پیشنهاد نوید عزیزم(هر کی اینجا رو می خونه لطفا یه دعای خیر نثار روح اون مرحوم بکنه…ممنون)

الانم می نویسم و شاید خیلی بهتر از نوشته پایینی… ولی همچنان همه نوشته ها به زعم من در یک چیز مشترکن… عشق و احساس ناب ِ جاری در تک تک کلمات.

پ.ن: ویلی بهت تبریک می گم که با وجود گذشت بیش از بیست سال روحت دچار تردید و یا تنزل نشده.

 

 

دوستت دارم را با کدامین واژه بیان کنم؟
واژها برای بیان احساس همانند مترسکهایی هستند در مزارع برای ترسانیدن پرندگان، وقتی نگاه خود گویای همه چیز است کلام چه معنایی می تواند داشته باشد؟
در تئاتر زندگانی با تو آشنا شدم بدون آنکه بدانم بازیگر چه نقشی هستم با سناریویی از قبل تنظیم شده و تو هنرپیشه مهمان قلبم. تو را گرامی داشتم با آنچه که بودی و می پرستمت با آنچه که هستی.
تو شدی خدای کوچک قلب من و من شدم بازیگر نقش لیلی… ولی اینبار لیلی بدون مجنون و شیرینی بدون فرهاد، چون تو خدا بودی و نه مجنون و نه فرهاد.
شاید در ابتدا فقط بازی میکردم بازی بدون فکر و شاید حتی بدون احساس زیرا از اول به من یاد داده شده بود که فقط در صحنه زندگی باید بازی کرد و بازی داد.
لحظه ایی به خود آمدم و دیدم این نقش در خون من حل شده و با زندگیم عجین گشته و حال جدا نمودن این دو از هم یعنی …

زندگی من برهوت بود برهوتی خشک و بی پایان با خداهایی کوچک و از بین رفتنی مثل بتهای گلی شکننده تا اینکه تو آمدی برق آمدن تو محوطه محدود و کوچک دنیای من را روشن کرد هرچند از درخشندگی این نور تا مدتها گیج و منگ بودم و قادر به تشخیص هیچ چیز دیگری نبودم حتی خود تو، تو که خود مولد آن نور بودی و منِ گمراه دنبال مولّد آن می گشتم چقدر خام و احمق بودم.

تو دنیا ی من بودی و من بدنبال دنیا می گشتم چون کبوتری سرگشته و بی آشیان هر آشیانی را مأمن خود تصور می کردم و تو چه صبورانه نظاره گر این سرگشته گیها بودی.

من دریاچه ایی از محبت را در کنار داشتم و خود تشنه، تشنهء جرعه ای از آن .
تو آهسته و آرام فقط نور را به من شناساندی و من را از دریاچه محبتت لبریز نمودی.
حال من عابد درگاه نورم نوری که روشن کننده زندگی من است و لحظه لحظه تشنه، تشنه محبت تو، ای معبودم.”



تو یه بهت فرو رفته
با خودش میگه بنویس… ولی مقاومت داره…نمی نویسه
از اول هم قرار نبود این بازی اینقدر جدی شه براش
پس دلیل این غم و بهت چی بود؟
.
.
.
زنگ میزنه به دیگری
میگه سریعا احتیاج به یه مُسکن داره
یه فرد جدید…شاید یه آغوش تازه …تا با کشف تازه ها ،غم نبود او رو فراموش کنه
ولی واقعا اون مُسکن چاره سازه؟
با برگشت درد می خواد چیکار کنه؟



برگشتنت دیگر فایده ایی ندارد.
روحم را فروختم… در ازا یک کاسه محبت.
عشق را گدایی کردم
در نبود یک قطره توجه
و لبخند زدم
به چشمانی که جستجوگر یک لبخند من بود
و
آغوش گشودم…
و پناه دادم به کسی که محتاج ِپناه دادنم بود.
.
.
.
…دیگر به تو نیازی ندارم.

8 خرداد91…با چشمانی وغ زده از فشار یک خواب قیلوله



“پرنسس من … خوش اومدی به حریم تنهایی ام.”

چی شد که خودم رو در اختیار تو گذاشتم؟

وقتی بهم می پیچند،حس و فکر او لحظه ایی تنهاش نمیذاره.
.
چروک ملحفه ها بویی از تنهایی داره…

.
.
.
چرا این بغض لعنتی رهاش نمی کنه؟

 

 

 

 

 

پ.ن مرتبط به نوشته:ظاهرا نوشته برای بعضی از دوستان مفهوم نبوده… باید توضیح بدم که خط اول از زبون مرد ماجراست و خط دوم از ذهن زن ماجرا میگذره و خط سوم توامان.

پ.ن: برنامه این هفته رو فردا میذارم…برنامه سازی و تهیه کنندگی این برنامه خاص، تماما برعهده خودمه و هنوز کاراش رو تموم نکردم…پس تاخیر خواهم داشت.



بی تاب دستهای توام
که حلقه زند بر پیکرم
بازوانی پوشیده از موی سیاه…
در جنگ با سپیدی اندام من
.
.
.
و من چه غمگینم امروز
در نبود بازوانی که متعلق به توست.



  • Page 2 of 2
  • <
  • 1
  • 2