داستان آنهایی که رفتند "از ایران" و آنهایی که ماندند "در ایران"

آنهایی که “از ایران” رفته اند همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست می‌کنند تا تنهایی بخورند، فکر می‌کنند آنهایی که مانده‌ند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می‌خورند و جمعشان جمع است و می‌گویند و می‌خندند.

آنهایی که مانده اند “در ایران” همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست می‌کنند فکر می‌کنند آنهایی که رفته‌ند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می‌گویند و گل می‌شنوند و از آن غذاهایی می‌خورند که توی کتاب‌های آشپزی عکسش هست.

آنهایی که رفته‌ند فکر می‌کنند آنهایی که مانده‌ند همه‌ش با هم بیرونند. کافی‌شاپ، لواسان، بام تهران و درکه می‌روند. خرید می‌روند… با هم کیف دنیا را می‌کنند و آنها را که آن گوشه دنیا تک افتاده‌ند فراموش کرده‌ند.
آنهایی که مانده‌ند فکر می‌کنند آنهایی که رفته‌ند همه‌ش بار و دیسکو می‌روند و خیلی بهشان خوش می‌گذرد و آنها را که توی این جهنم گیر افتاده‌ند فراموش کرده‌ند.

آنهایی که رفته‌ند می‌فهمند که هیچ کدام از آن مشروب‌ها باب طبعشان نیست و دلشان می‌خواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند.
آنهایی که مانده‌ند دلشان می‌خواهد یکبار هم که شده بروند یک مغازه ای که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را می‌خواهند انتخاب کنند.

آنهایی که رفته‌ند، پای اینترنت دنبال شبکه ۳ و فوتبال با گزارش عادل یا سریالهای ایرانی و اخبارهایی با کلام پارسی و ایرانی هستند.
آنهایی که مانده‌ند در حسرت دیدن کانال‌های ماهواره بدون پارازیت کلافه می‌شوند و دائم پشت دیش هستند.

آنهایی که رفته اند می‌خواهند برگردند.
آنهایی که مانده‌ند می‌خواهند بروند.

آنهایی که رفته‌ند به کشورشان با حسرت فکر می‌کنند.
آنهایی که مانده‌ند از آن طرف، دنیایی رویایی می‌سازند.

اما هم آنهایی که رفته اند و هم آنهایی که مانده‌ند در یک چیز مشترکند:

آنهایی که رفته اند احساس تنهایی می‌کنند.
آنهایی که مانده‌ند هم احساس تنهایی می‌کنند.

آنها که می‌روند وطن‌فروش نیستند.
آنهایی که می‌مانند عقب مانده نیستند.

آنهایی که می‌روند، نمی‌روند آن طرف که مشروب بخورند.
آنهایی که می‌مانند، نمانده‌‌ند که دینشان را حفظ کنند.

آنهایی که می‌روند، یک ماه مانده به رفتنشان غمگین می‌شوند. یک هفته مانده می‌گریند و یک روز مانده به این فکر می‌کنند که ای کاش وطن جایی برای ماندن بود.
و آنهایی که می‌مانند، می‌مانند تا شاید وطن را جایی برای ماندن کنند.

“نشریه دانشجویی شریف”



زن،چراغ خونه است!!!

می گویند زن، چراغ خانه است. لابد شنیده اید که در همین راستا، بعضی ها طرفدار’چهلچراغ’ شده اند و بعضی ها طرفدار’صرفه جویی در مصرف برق’!
با این حساب می شود این تعاریف را نیز ارائه داد:
* دوست دختر:
چراغ گرد سوز! (در بلاد کفر، آن را GF می گویند. تحقیقات نشان داده این لغت، مخفف عبارت Gerdsooz Fitile (فتیله گردسوز) می باشد که در شرایط اضطراری، روشنایی اندکی می افروزد و خاموش شدنش سه سوته است و یک فوته!)
* معشوق:
لامپ مهتابی! (در راستای رمانتیک بودن قضیه!)
* همسر موقت:
لامپ کم مصرف!
* همسر دائم:
همان چراغ خانه.
* همسر مطلقه:
لامپ سوخته!
* همسر ایده آل:
چراغ جادو!( هردو افسانه اند!)
شعر مرتبط:
با غول چراغ ، آرزویی بکنید
از او طلب فرشته خویی بکنید
یک دانه بس است زن، مگر نشنیدید
‘در مصرف برق صرفه جویی بکنید’؟ Razz

نوشته: آنی دالتون

 

پ.ن: انیس جان من از کامنت خصوصی تو هیچی نفهمیدم خیلی گنگ و نامفهومه-اگه می خوای به اشتراک گذاشته بشه،بیشتر و بهتر و واضحتر توضیح بده…چه شوکی؟چرا با صورت اون خانوم نمی تونی ارتباط برقرار کنی؟و…



_ﻧﻮﺷﺘﻢ%۵٠:ﺯﻥ ﻫﺎﯼ ﮐﻪ ﺗﻦ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻣﺘﺎﻫﻞ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﮔﻔﺘﯽ:ﻣﻦ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ

ﻧﻮﺷﺘﻢ: %٧۵ﻣﻌﺘﺎﺩ ﻫﺎ ﺟﻮﺍﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﮔﻔﺘﯽ:ﻣﻦ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ

ﻧﻮﺷﺘﻢ:ﭘﺴﺮ آقازاده ها ﮐﻪ ﺍﻻﻥ ﺩﺭﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ﺳﻨﮓ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻪ
ﻣﯿﺰﻧﻨﺪ ﺑﺎ ﭘﻮﻝِ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻓﺘﻨﺪ…
ﮔﻔﺘﯽ:ﻣﻦ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ

ﻧﻮﺷﺘﻢ%٣۵:ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﺑﮑﺎﺭﺗﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﺭﻭﻍ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﺪ
ﮔﻔﺘﯽ:ﻣﻦ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ

ﻧﻮﺷﺘﻢ:ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﻭ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺗﺠﺎﻭﺯ ﻣﯿﺸﻮﺩ…
ﮔﻔﺘﯽ:ﻣﻦ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ

ﻧﻮﺷﺘﻢ:ﭘﺪﺭﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻬﯿﺰﻩ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻠﯿﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻓﺮﻭﺧﺖ
ﮔﻔﺘﯽ:ﻣﻦ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ

ﻧﻮﺷﺘﻢ:ﺁﻗﺎﺯﺍﺩﻩ ﭼﭗ ﻭ ﺭﺍﺳﺖ ﻧﻤﯿﺸﻨﺎﺳﺪ
ﮔﻔﺘﯽ:ﻣﻦ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ

ﻧﻮﺷﺘﻢ:ﺳﻦِ ﺧﻮﺩﻓﺮﻭﺷﯽ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥِ ﺑﺨﺖ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﺍﺯ ﻓﻘﺮ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ١۴ﺳﺎﻝ
ﺭﺳﯿﺪ
ﮔﻔﺘﯽ:ﻣﻦ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ

ﻧﻮﺷﺘﻢ:ﻣﺮﺩﻡ ﮐﺸﻮﺭﻣﺎﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﻔﺮﯾﺢ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺯﻫﺮﺍ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ
ﮔﻔﺘﯽ:ﻣﻦ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ

ﻧﻮﺷﺘﻢ:ﺩﺍﺭﻭﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭﻥ ﺧﺎﺹ ﺩﻩ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺁﻣﺎﺭ ﻣﺮﮒ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺘﻪ
ﮔﻔﺘﯽ:ﻣﻦ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ.

ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺍﺯﺕ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ,ﭘﺴﺮﺕ ﻣﻌﺘﺎﺩ
ﺷﺪ,ﺩﺧﺘﺮﺕ ﻓﺎﺣﺸﻪ,ﺯﻧﺖ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ
ﻃﻼﻕ…
گفتی من ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ

ﭘﺎﺳﭙﻮﺭﺕ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﯽ ﺍﺭﺯﺵ ﺷﺪ،
ﻧﺎﻣﺶ ﺑﺎﻋﺚ ﻧﻨﮓ ﺷﺪ،
ﻭﺭﺯﺷﮑﺎﺭﺵ ﺍﺯ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﭘﻨﺎﻫﻨﺪﻩ ﺷﺪ،
ﻧﺨﺒﻪ ﺍﺵ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣُﺪﻝِ ﻣﻮ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺍﺧﺮﺍﺝ ﺷﺪ،
ﺗﺨﺘﯽ ﺍﺕ ﺭﺿﺎﺯﺍﺩﻩ ﺷﺪ
ﺷﺎﺩﯼ ﺟﺮﻡ ﺷﺪ
ﺻﺤﻨﻪ ی ﺍﻋﺪﺍﻡ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﺷﺪ،
ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺍﺳﮑﺎﺭ ﮔﺮﻓﺖ ﺷﺒﮑﻪ ﺧﺒﺮ ﺍﺯ ﻏﺰﻩ ﮔﻔﺖ!
ﺩﺭ ﺷﻬﺮﯼ ﺁﺏ ﻧﺒﻮﺩ ﺁﺏ ﺻﺎﺩﺭ ﺷﺪ!
ﻣﺨﺪﺭِ ﺷﯿﺸﻪ ﻫﻢ ﻗﯿﻤﺖِ ﻗﻠﯿﺎﻥ ﺷﺪ
گفتی من سیاسی نیستم

ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻧﺒﻮﺩﯼ
ﺍﻧﺴﺎﻥ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯼ
ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻧﺒﻮﺩﯼ
ﭘﺪﺭ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯼ
ﻣﺎﺩﺭ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯼ
ﺑﺮﺍﺩﺭ ﻭ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﮐﻪ
ﺑﻮﺩﯼ…

پ.ن: نویسنده متن،علی



به گزارش رادیو بین ‌ المللی چین (CRI)، این متن انتقادی که نویسنده آن ناشناس است، اشاره داشته که مردم ایران مانند زامبی‌ها هیچ هدف و آرزویی ندارند و تنها صبح و شب‌های خود را به هم پیوند می‌زنند.
یادداشت «مردم ایران زامبی شده‌اند»، تاکنون هزاران مرتبه در ایمیل و شبکه‌های اجتماعی به اشتراک گذاشته شده و بسیاری از کاربران آن را مورد توجه قرار داده‌اند. نگارنده همچنین ابعاد مختلف زندگی امروز گروه بزرگی از ایرانیان را هدف انتقاد تند خود قرار داده است .
متن کامل این یادداشت بدین شرح است:
یک چراغ جادو را مقابل مردم دنیا بگیرید و به آنها بگویید که غول داخل آن یک آرزویشان را برآورده می ‌کند. هر فردی از هر کشوری آرزوی متفاوت خواهد داشت. یکی بوگاتی می ‌ خواهد و دیگری کشتی تفریحی دو ست دارد، یکی می‌گوید هواپیمای شخصی و یکی کاخی بزرگ را طلب می‌کند و یکی هم می ‌خواهد صاحب یک سایت مانند فیس‌بوک باشد و شاید کسی هم می‌خواهد نخستین فضانوردی باشد که قدم روی مریخ گذاشته است .
حالا همان چراغ جادو را مقابل مردم ایران بگیر. نفر نخست پول زیاد می‌خواهد، آن یکی پول فراوان می‌خواهد، یکی دیگر پول هنگفت می‌خواهد، آن یکی ۳۰۰۰ میلیارد طلب می‌کند و یکی دیگر می ‌گوید می‌خواهد بین فامیل پولدارترین باشد و هرگز ثروت کسی از او بالاتر نرود.
بیشتر مردم ایران، آرزویی ندارند. آنها می ‌ خواهند هر مشکلی را با پول حل کنند و هر چیزی را با سرمایه‌گذاری مستقیم مالی به دست بیاورند. آنها حتی اگر سلامتی یکی از اعضای خانواده ‌ شان را می‌خواهند، با خدا و بزرگان معامله مالی می ‌ کنند: «اگر شفا پیدا کند، ۵۰۰ تومن می‌گذارم کنار…». تعریف خیلی از آنها از «نذر کردن»، ارائه پیشنهاد مالی به آسمان است. کسی نذر نمی ‌ کند که اگر مشکلش حل شد، بعد از آن تا جایی که می‌تواند دروغ‌گویی یا غیبت کردن را کنار بگذارد. آنها برای ادای نذر خود گوسفند می ‌ کشند و گوشت آن را میان چند خانواده پولدارتر از خودشان تقسیم می ‌ کنند و کله ‌پاچه‌اش را هم صبح نخستین روز تعطیل با خوشحالی و سنگک تازه میل می ‌کنند.
اگر می‌خواهند بقیه دوست ‌شان داشته باشند، خودشان را پولدار جلوه می‌دهند و اتومبیل‌ های مدل بالا سوار می‌ شوند تا دیگران عاشق‌ شان شوند. وقتی توی میهمانی می‌نشینند، درباره قیمت جدید خودروها می‌پرسند و می‌گویند که قصد دارند یکی بخرند، اما این در حالی است که هرگز پولی برای این کار ندارند. آنها چنان در پی چشم‌ وهم ‌ چشمی هستند که یک کارگر ساده کارخانه ، خانه پدری خود را می‌فروشد و به اجاره‌ نشینی روی می‌ آورد تا همسرش بتواند به فامیل خود بگوید که سانتافه سوار می‌شوند.
بیشتر مردم ایران تاجران خانگی هستند. آنها طلای اندوخته دارند، دلار و یورو خریده‌اند یا در پی افزایش سود حساب بانکی خود هستند، پس هر روز در سه نوبت صبح، ظهر و عصر، قیمت ارز و سکه را پیگیری می‌کنند و با شنیدن آن سوت می‌کشند و نچ‌نچ می‌کنند، چون نگران سرمایه خود هستند.
مردم ایران آرامش ندارند. آنها به این اعتقاد ندارند که هر کسی باید هماهنگ با درآمد خود زندگی کند.آنها ابتدا یخچال سایدبای ساید را نمادی از ثروت می ‌دانستند و سپس به تلویزیون‌های تخت روی آوردند.
بسیاری از مردم ایران ماهانه قسط خانه و اتومبیل و وسایل الکترونیکی را می‌ پردازند که به آن نیازی ندارند. آنها پارکینگ ندارند، اما اتومبیل گران ‌ قیمت می ‌ خرند و نیمه‌شب با شنیدن صدای آژیر دزدگیر از خواب می‌پرند و با عجله خودشان را به پشت پنجره می‌رسانند و پایین را نگاه می‌کنند.
مردم ایران، ثروتمندترین ملت جهان هستند، اما همیشه ناله می‌کنند که پول ندارند. آن ‌ ها خودروهای مدرن را به دو برابر قیمت آن در جهان می‌خرند و جدیدترین گوشی‌های موبایل و تبلت ‌ها را به دست می ‌گیرند. در عسلویه، گوشی‌های کارگران از موبایل مهندسان جدیدتر و گران‌تر است.
مردم ایران مانند زامبی‌ها زندگی می ‌کنند. زامبی، انسانی است که هدف و آرزو ندارد و فقط صبح را به شب می ‌ رساند و شب خود را به صبح روز بعد پیوند می‌زند. زامبی، معنای عشق و دوست داشتن را نمی‌فهمد. همان زامبی ‌ها پشت میز می ‌نشینند تا برای دیگران تصمیم بگیرند.
چیزی که مردم ایران آن را «زندگی» معنی کرده‌اند، زندگی نیست. آنها یکدیگر را دوست ندارد. بیشتر آنها زامبی هستند. زامبی ‌ ها، پول ‌ پرست‌ هایی هستند که روی هر چیزی قیمت می‌ گذارند و زندگی را فقط از زیر گلو تا سر زانوهایشان می‌بینند.
فقط زامبی‌ها هستند که در استادیوم و پارک به تماشای اعدام می ‌نشینند. زامبی‌ ها هستند که وقتی پشت فرمان اتومبیل می ‌ نشینند وحشی می‌ شوند و با خوی حیوانی خود رانندگی می‌ کنند. تنها زامبی ‌ها هستند که کارخانه تاسیس می‌کنند و آب کاه را داخل بطری شیشه‌ای می‌ریزند و به جای آبلیمو روانه بازار می‌کنند.
زامبی‌ها، کودکان را نمی ‌بینند و نمی ‌خواهند به این اهمیت بدهند که فکر و شعور و استعداد فرزندان‌شان چطور رشد خواهد کرد .

پ.ن: نمی دونم نویسنده این مطلب زیبا و حقیقی کیه،البته که به نظر شخصی خودم نویسنده متن باید فرورتیش رضوانیه باشه، ولی چون ارزش خوندن داره شییرش کردم.



یک وقت هایی فکر میکنم مرد بودن چقدر می تواند غمگین باشد. هیچ کس از دنیای مردانه …نمی گوید. هیچ کس از حقوق مردان دفاع نمیکند. هیچ انجمنی با پسوند «… مردان» خاص نمیشود. مرد ها نمادی مثل رنگ صورتی ندارند. این روزها همه یک بلند گو دست گرفته اند و از حقوق و دردها و دنیای زنان می گویند. در حالی که حق و درد و دنیای هر زنی یکی از همین مردها است. یکی از همین مردهایی که دوستمان دارند. وقتی میخواهند حرف خاصی بزنند هول می شوند. حتی همان مرد هایی که دوستمان داشتند ولی رفتند…
یکی از همین مرد های همیشه خسته. از همین هایی که از ۱۸ سالگی دویدن را شروع میکنند. و مدام باید عقب باشند. مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند. سربازی، کار، در آمد، تحصیل… همه از مرد ها همه توقعی دارند. باید تحصیل کرده باشند. پولدار، خوشتیپ، قد بلند، خوش اخلاق، قوی… و خدا نکند یکی از اینها نباشند…
ما هم برای خودمان خوشیم! مثلن از مردی که صبح تا شب دارد برای در آمد بیشتر برای فراهم کردن یک زندگی خوب برای ما که عشقشان باشیم به قولی سگ دو می زند، توقع داریم که شبش بیاید زیر پنجره مان ویالون بزند و از مردی که زیر پنجره مان ویالون می زند توقع داریم که عضو ارشد هیات مدیره ی شرکت واردات رادیاتور باشد. توقع داریم همزمان دوستمان داشته باشند، زندگی مان را تامین کنند، صبور باشند و دلداریمان بدهند، خوب کار کنند و همیشه بوی خوب بدهند و زود به زود سلمانی بروند و غذاهای بد مزه مارا با اشتیاق بخورند و با ما مهمانی هایی که دوست داریم بیایند و هر کسی را که ما دوست داریم دوست داشته باشند و دوست های دوران مجردیشان را فراموش کنند و نان استاپ توی جمع قربان صدقه مان بروند و هیچ زن زیباتری را اصلن نبینند و حتی یک نخ هم سیگار نکشند!
مرد ها دنیای غمگین صبورانه ای دارند. بیایید قبول کنیم. مرد ها صبرشان از ما بیشتر است. وقت هایی که داد میزنند وقت هایی هم که توی خیابان دست به یقه می شوند وقت هایی که چکشان پاس نمیشود وقت هایی که جواب اس ام اس شب به خیر را نمیدهند وقت هایی که عرق کرده اند وقت هایی که کفششان کثیف است تمام این وقت ها خسته اند و کمی غمگین. و ما موجودات کوچک شگفت انگیز غرغروی بی طاقت را دوست دارند. دوستمان دارند و ما همیشه فکر میکنیم که نکند من را برای خودم نمیخواهد برای زیبایی ام میخواهد، نکند من را برای شب هایش میخواهد؟ نکند من را برای چال روی لپم میخواهد؟ در حالی که دوستمان دارند؛ ساده و منطقی… مرد ها همه دنیایشان همین طوری است. ساده و منطقی… درست بر عکس دنیای ما.
بیایید بس کنیم. بیایید میکرفون ها و تابلو های اعتراضیمان را کنار بگذاریم. من فکر میکنم مرد ها، واقعن مرد ها، انقدر ها که داریم نشان میدهیم بد نیستند. مردها احتمالن دلشان زنی میخواهد که کنارش آرامش داشته باشند. فقط همین. کمی آرامش در ازای همه فشار ها و استرس هایی که برای خوشبخت کردن ما تحمل میکنند. کمی آرامش در ازای قصر رویایی که ما طلب میکنیم… بر خلاف زندگی پر دغدغه ای که دارند، تعریف مردها از خوشبختی خیلی ساده است.

پ.ن: این نوشته از یک وبلاگ نقل قول شده.



یه پست داشتید در حیطه ساپورت عاطفی و جنسی…
تجربه قبلی زندگی با نامزدم ساپورت روحی شدید بود
خوب من و همسرم رابطه جنسی درستی نداشتیم اما من از عشق و مهربونیش سرشار بودم و همین سبب شد کنارش باشم . یعنی چیزی که نگهم داشت همین مهربونیش و توجه به من بود
اما خوب یه جاهای کلافه می شدم می دونستم اونی که این رابطه رو سرپا نگه داشته منم
اما تنها می شدم
واقعنننننننننننننننننننننننن تنها … بی حمایت پدر و مادر و دوست و آشنا … دلت بغل میخواد دلت مهربونی میخواد . تنت تن میخواد … اصلن خستگی دونه دونه سلول هام ناز و نوازش تن همراهمو می خواست واسه در کردن خستگی امااااااااا می بینی اونی که شریکت ه انقد درگیر یه قضیه مهم ه انقد تنش رنجوره که …

گاهی کلافه و سر خورده می شدم

هوف

و الان
کسی تو زندگیم هست
که یه موزسین  ه
خب تن مهربان … بدن خوب
حتی وجودی مهربان
باز اینجا تو باید ساپورتش کنی و تو هلش بدی و تو حواسش به خلق آثارش باشه
حواست باشه. انتظار از لطف و توجه اش زیاد نباشه چون این آدم درگیر هنر و خَلق ه اونه.
این آدم صرف مال من نیست مال هنرش ه در اصل
و
خوب میبینم
یار مهربان تن هست !
اما
من توجه و ساپورت روحی خیلی می خوام …

بخصوص بعد فوت نامزدم
بعد اون اتفاق بزرگگگگگگگگ
واقعن دلم یه ساپورت کننده روحی میخواد تا یه ساپورت کننده تن

و گاهی فک میکنم
با یار جدیدم
تا کجا می تونم برم
تا کجا میتونم صبر کنم
تا کجا می تونم خم به ابرو نیارم ………..

و اینم بهتره بگم که یار جدیدم … عشق و صاحب دل تموم زندگیم بوده و به خاطر  این که تو ذهنم نمی گنجیده این رابطه شدنی ه هیچ وقت سراغشون نرفتم و ایشون هم نسبت به من این حس رو داشتن و طی هفت هشت سال گذشته نزدیکم نمی شدن …
اما
یه جا
بعد در گذشت همسرم
بعد گذشت سالشون اومدو گفت و خوب رابطه ای شروع شد
رابطه ای که با تمام پیش زمینه عشقی و احساسی
با
سبک زندگی متفاوت من و ایشون

.

.

می بینم
من
زن داستان

انقدر خستمممممممممممم
انقدررررررررررررررررررررررر سخت گذشته این چند سال بهم
که دلم روح مهربون میخواد تا تن مهربون

انگار روح مهربون تنم مهربون میکنه واسم ………………..

نمی دونم شاید اگه این همه خسته نبودم نظر متفاوتی داشتم
اما
روح و نوازش روح و توجه و حمایت خیلی برام مهمه
یکم بیشتر از محبت با تن …

_____________

و اما جواب من

اولا که خیلی گنگ نوشتی و من به شخصه خیلی تلاش کردم نوشته ات رو درست بفهمم و اگه دارم غلط قضاوت می کنم بیشترش رو بذار به حساب گُنگ نوشتن خودت.

اینجور که من متوجه شدم تو نالان از نداشتن رابطه روحی هستی و تو رابطه جدیدت،بیشتر جسمته که ارضا میشه…ولی از نوشته های خودت من برداشت کردم که تو رابطه اولت ساپورت روحی داشتی…ولی باز ناراضی بودی چون نوشتی اونی که رابطه رو نگه داشته بود،من بودم.

با توجه به نوشته ات و اینکه تو هر دو مورد رو تجربه کردی ولی هنوز ناراضی هستی و مستاصل… به نظر من این بخاطر اینه که خودت و اولویتهات رو نشناختی …



“نسل ما همان کودکانی بود که روزی آیت الله خمینی گفته بود: “سربازان من در گهواره ها هستند”.
به همین دلیل برای اینکه فرزندان خوبی باشیم حسابی رویمان کار شد. بگذریم…
این چند روز حسابی کلیپ دیدم و موسیقی گوش دادم. رفتم سالها پیش. سال های بعد از جنگ. هیچ وقت آن شبی را یادم نمی رود که تلویزیون جمهوری اسلامی موسیقی متفاوتی پخش کرد. خواننده به سرعت محبوب شد و آن ترانه که بوی شادی می داد، به ما فهماند که باید با صدای آهنگران و کویتی پور و سرودهای بچه های “آباده” خداحافظی کنیم.
آن روزها “عباس بهادری” روی دور افتاد و ترانه “گل می روید به باغ” شد ترانه مخصوص روزهای شاد در تلویزیون رسمی. باز هم بگذریم…
ما نسلی هستیم که با کاست و تلویزیون رسمی بزرگ شدیم. آنهایی که راحت تر بودند “هایده” و “معین” و داریوش” هم گوش می کردند. ما محدودها دلمان به “شجریان” و “ناظری” و این اواخر “عباس بهادری” خوش بود.
نسل ما که بزرگ شد فهمید که چقدر محدود بوده و چه قدر دیوارها هست که باید فرو بریزد. ساختارشکنانی از نسل ما، محبوب القلوب نسل بعدی شدند. “محسن نامجو”، “شاهین نجفی”، هیچکس” و …
موهای نسل ما زود “سفید” شد و افرادی از نسل ما شکستند تا مرزهای محدودکننده نسل های بعدی را بشکنند؛ اما سوال این روزهای من این است:
مرزهایی که قرار است نسل نوجوان امروزی بشکند چه چیزهایی خواهد بود؟ نسلی که با نامجو، هچکس، زدبازی و شاهین نجفی بزرگ شده است. نمی دانم…
ولی ما سربازان آیت الله که قرار بود از گهواره ها بلند شویم و بندهایی که به پای بشریت هست را باز کنیم، تنها توانستیم بخشی از بندهایی که زورکی به پاهای خودمان و برادران و خواهران کوچکترمان بود را باز کنیم.
نسل ما نسلی است که جریان ساز شد اما نسل وارونگی ها و حصارها و حسرت ها باقی ماند…”