یادآوری

قسمتی از یک ایمیل:

“شرایط یا مردم می توانند آنچه به شما تعلق دارد را از شما بگیرند، می توانند پول شما، و سلامتی شما را از شما بدزدند. اما هیچکس قادر نیست خاطرات طلائی شما را بدزدد…. پس، فراموش نکنید که وقت بگذارید و از این فرصت های هر روزه خاطراتی شیرین بسازید”



یک اعتراض

“وبلاگهای برتر اعلام شدن!اما ویلوت عزیزم! این درست نیست و انصاف هم نبود! لیستی که انتخاب شده،بدترینهان به جز چندتاشون…!خودت بری ببینی یکیشون فقط رمزی می نویسه.نمی دونم کسی که رمزی می نویسه و فقط یه عده خاصی نوشته هاشو می خونن می شه وب برتر؟؟یا یکی دیگه فقط داره به در و دیوار فحش می ده و این و اونو نفرین می کنه!اینم شد برتر؟
آخه وبلاگ روبان دوزی برتره؟؟
هیچ کدومشون نه ارزش هنری داشتن نه ارزش محتوایی.واقعا” نمی دونم چه طوری انتخاب شدن!اصلا” درک نمی کنم! این چه انتخاباتی بود؟وبلاگی که ۲ تا نظر هم نداره و ۱۰ تا غلط دیکته ای تو هر خطش داره و خودش هم نمی دونه چی می نویسه و یه نقطه آخر جمله هاش نمی زاره می شه برتر!
برای من واقعا جالب بود! گفتی تو هم داور بودی…می خوام ببینم نظر تو هم دخیل بوده یانه!…فکر می کردم به محتوی و تنوع وبلاگ هم توجه می شه اما نمی دونم چرا همه چی تو این مملکت چپه و برعکسه!
مهم نیست دیگه…حق خیلی از وبلاگهای پر محتوی و خوش قلم و با ذوق ضایع شد تو این انتخابات…
برای پرشین بلاگ متاسفم! (((((“

جواب من:
من هنوز لیست وبلاگها رو ندیدم.جزو داورهایی برای انتخاب محتوا برتر بودم.
خیلی ملاکها برای انتخابم داشتم که یکیش نداشتن غلط املایی های فاحش بود…من وبلاگهای منتخبم رو اعلام کردم در ایمیلی که به خانوم پولادزاده زدم به این شرح

“به نظر من نفر اول تا سومم اینان:
1- یک قدم به خوشبختی با پای خیالی http://special.ir/mona/
2- کاغذ کاهی http://kooche2.blogfa.com/

3- می میرم برات من http://giiitiiii.blogfa.com/

اگه فکر می کنی انتخاب مونا اونم از طرف من ممکنه مشکلی بوجود بیاره انتخاب بعد نفر سومم اینه:
حوا http://havva12.persianblog.ir/”

حالا چی شده و کی انتخاب شده،الله و اعلم…

پ.ن: الان رفتم دیدم-هیچ کدوم از انتخابهای من که تو اون لیست نیست… یعنی چی اونوقت؟ بی خودی وقت گذاشتم و بررسی کردم؟



وام گرفته شده از اینجا:

“چشمهایم به جلوخیره است اما چیزی را نمی بینم. انگار به حجم تهی ای نگاه می کنم که تنها با فشار غم پدیدار می شود. می خواهم اینبار اشک را مجال دهم اما اشک هم گویی دیگر خیلی به کار نمی آید، که نمی آید. بعد از کشته شدن هاله و هدی به خودم نهیب زدم که بس است دیگر. دنبال کردن خبرها به چه کارت می آید تو که دستکم بی غیرتی ات را به خودت ثابت کرده ای چرا خودت را آزار می دهی برای چیزهایی که هیچگاه کاری برای آن نکرده ای. کبک شو. سر در برف کن.

خبر اما راهش را پیدا میکند. آن را بیش از یکبار نمی توانم بخوانم. چهارده نفر در باغی خصوصی در خمینی شهر سرور و پایکوبی می کنند که اراذل و اوباش به آنها حمله ور می شوند و شش مرد را ضرب و جرح می کنند و به هشت زن تجاوز. همان یکبار خواندن کافی ست تا صحنه ها و صداها در ذهنم بپیچد. ناله ها و ضجه ها، لیوانهای واژگون روی میزها، جوجه های سیخ کشیده، نگاههای دردمند و چاقوها و قمه های غرق شهوت. و زنان دریده شده، دریده شده، دریده شده.

چه کرده اند با ما؟ چه را از ما گرفته اند و چه را به ما داده اند؟

خبر اما تمام نمی شود. خبر تازه شروع می شود. “بد حجابی” و “تحریک” را از میان خطوط خبر از زبان حجت الاسلامهای دادستان و امام جمعه شهر باز می شناسم. رئیس پلیس استان اصفهان به “بد حجابی” و ” شرب خمر” زنان اشاره می کند. مشاور کمیسیون اجتماعی مجلس متجاوزان را با دشمنان نظام همکاسه می داند. روزنامه ها تنها به خبری کوتاه اکتفا می کنند و خبر و ماجرا تمام می شود. و من می مانم و حجم تهی که با آن نگاه می کنم. احتمالا متجاوزان گرفتار می شوند و مجازات. اما ننگ و اثر واکنش مسولان و مردم برای همیشه چو زخم تجاوز بر زنان قربانی بر پیکر ایران خواهد ماند.

در حجم خالی روبرو روزی را می بینم که زنان و دختران در خانه هایشان مورد آزار و تجاور قرار می گیرند چرا که مشکی گیسوشان یا سفیدی دست و شانه شان از روزنه پنجره اتاق بر تاریکی بیرون تابیده است.”



توجه: این مطلب رو ویلی ننوشته ، مال منه همون یه دوستی ام كه ویلی هم نمیشناستم!

حدودا 5 سالی میشه ویلی رو میشناسم و بهش سر میزنم و بی اغراق همیشه به اراده اون غبطه میخوردم. بنفش رو زیاد دوست ندارم (بیشتر سبز كاهویی و قرمز رو دوس دارم) اما بعضی روزا انقدر غرق تو اون صفحه بنفشش میشدم كه تو خونمونم همه چی رو بنفش میدیدم، همیشه بدون اینكه از غصه هام بهش بگم میخوندم و آروم میشدم .
همه چی عادی بود و من یه خواننده وبلاگ بودم و روزای خوشی و ناخوشی این وب رو باهاش بودم تا اینكه چند وقت پیش كه دو روز متوالی اومدم بخونمش كه دیدم وبلاگش باز نمیشه! منو میگی شدم عین پدر مادری كه بچش رو گم كرده ، هزار تا فكر و خیال كردم. خدا شاهده هر وبی كه فكرشو میكردم رفتم سراغشو گرفتم، حتی تو وب این خانم آنی دالتونم كه دو سال پیش حرفمون شده بود كامنت دادم كه جون عمت از ویلی خبر نداری؟ آقا ، آنی كه هیچ ، یه نفر پیدا نشد كه بگه سكته نزن ویلی وبش ایراد داره خودش هست ، حالا بگذریم اون روز چی شدم من ، گذشت و ویلی اومد و من یه كامنت سوزناك خصوصی واسش فرستادم و طبق معمول اونم هیچ جوابی نداد ، تا اینكه چند روز پیش گفتم ماهایی كه طبیعتا نه شماره ای داریم از ویلی (اینم از محسنات پسر بودنه خوب كه همه جا بیچاره ایم! یه نمونشم امروز كه مثلا روز ما بود كه كادو مادو كه هیچچی نگرفتیم حتی از خانومیمون ، جاش همه وبلاگا پر شده بود پر از پستایی كه جای تبریك اسمسای … شون رو نوشته بودن ، دیگه بهترینش همین پست روز مرد و پدر مبارک ویلی بود دیگه!) نه وبش درست كار میكنه یه جا باشه كه خبر ازش داشته باشیم گفتم یه كاری كنیم ویلی هی باشه ، اینجا رو درست كردم و از ویلی دعوت كردم بیاد ببینه اومد گفت: “سلام- خوبه ولی هنوز خیلی کار داره ممنون کامنت دونی خیلی دیر باز شد ” یعنی میدونی من از اولشم تو بعضی چیزا شانس ندارم ، اون از اون باری كه به ویلی گفتیم تو عزیز دل مایی كه این نقطه اومد آبروریزی را انداخت ، اینم از اینجا كه تشریف آوردن و نپسندیدن! اما انتظار داشتم حداقل یه سر بیاد كامنتای پستی كه خودش نوشته بود و خودش كامنتدونیش رو تاییدی كرده بود رو بخونه كه حتی اینكار رو هم نكرد بهش كامنتم دادما اما نیومد چند بار به وب خودش سر زد اما … . یعنی از همون روز اولم هر چیزی به من ربط داشته باشه واسش بی اهمیته ، الانم به احترام اینا كه كامنت دادن خودم تاییدشون كردم و خیلیم اعصابم خورده. اینجا اگه ویلی بهش سر نزنه به چه درد میخوره؟ منو میخاین بخونین آخه؟! نمیدونم چیكار كنم این وبلاگ فرزندخونده ای رو كه مامانش اصلا دوسش نداره پاكش كنم یا بذارم همینجوری باشه؟

جواب ویولت: ممنون دوست خوبم از زحمتی که کشیدی.
ولی خوب تو نوشته ات بی انصافی هم زیاد داشتی که مهمترینش فراموش کردن این موضوع که شاید تو با یک نفر(یعنی من) طرف باشی ولی من با صدها نفر در ارتباطم که دونه به دونه ازم توقع دارند و منتظر جوابشون…

با توجه به مشکلات وبلاگ و اینکه من هم احساس دین شدیدی نسبت به نوید خدابیامرز دارم و دلم نمی خواد حالا که نیست منم محلی رو که ساخته ترک کنم…تصمیم گرفتم یه دامین و هاست اختصاصی برای خودم بگیرم و اون رو بذارم آینه وبلاگ،اینجا آپ کنم ولی اونم زاپاس باشه که تو روزهای آتی آدرسش رو میدم بهتون.

دلیلش هم عدم اعتماد به سرویسهای رایگان وطنیه و بروز مشکلات بیشتر…ولی این هم مشکل تو نیست و ذره ایی از محبتی که داشتی کم نمی کنه…بازم ممنون.



یک ایمیل:
تعجب كردی!؟… میدانم در كسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و
گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برايت بگويم و بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه كبیره ای…! میدانم كه
میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش
را بفروشد كه نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان
زن كلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود
این«ایثار» است ! مگر هر دو از یك تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج كن… من در دیارم كسانی را دیدم كه دین خدا را چوب
میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شكر كه اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شرمگین مباش که …………….. دین میفروشند و شرف در حالی که بی نیازند و دارا….
تو که تنها از روی نیاز تن میفروشی!!!… دعایم كن…



خاطرات كودكي زيباترند يادگاران كهن مانا ترند.

 درسهاي سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود.

 درس پند آموز روباه وکلاغ، روبه مكارو دزد دشت وباغ .

روز مهماني كوكب خانم است سفره پر از بوي نان گندم است .

كاكلي گنجشككي با هوش بود، فيل ناداني برايش موش بود.

با وجود سوز وسرماي شديد، ريز علي پيراهن از تن ميدريد.

تا درون نيمكت جا ميشديم ،ما پرازتصميم كبري ميشديم

 پاك كن هايي زپاكي داشتيم ،يك تراش سرخ لاكي داشتيم

كيفمان چفتي به رنگ زرد داشت دوشمان از حلقه هايش درد داشت

 گرمي دستان ما از آه بود برگ دفترها به رنگ كاه بود

 مانده در گوشم صدايي چون تگرگ، خش خش جارو ي با پا روي برگ

 همكلاسيهاي من يادم كنيد بازهم در كوچه فريادم كنيد .

همكلاسيهاي درد ورنج وكار بچه هاي جامه هاي وصله دار بچه هاي دكه خوراك سرد

كودكان كوچه اما مرد مرد كاش هرگز زنگ تفريحي نبود

جمع بودن بودوتفريقي نبود كاش ميشد باز كوچك ميشديم لا اقل يك روز كودك ميشديم

ياد آن آموزگار ساده پوش ياد آن گچها كه بودش روي دوش اي معلم ياد وهم نامت بخير ياد درس آب وبابايت بخير .

اي دبستاني ترين احساس من بازگرد اين مشقها را خط بزن



روزی به مختارالسلطنه اطلاع دادند که نرخ ماست در تهران خیلی گران شده است. مختارالسلطنه دستور داد که کسی حق ندارد ماست را گران بفروشد. چون چندی بدین منوال گذشت برای اطمینان خاطر با قیافه ی ناشناخته به یکی از دکان های لبنیات فروشی رفت و مقداری ماست خواست. ماست فروش که او را نشناخته بود پرسید : چه جور ماستی می خواهی ؟ ماست معمولی یا ماست مختارالسلطنه ! مختارالسلطنه با حیرت و شگفتی از ترکیب و خاصیت این دو ماست پرسید. ماست فروش گفت: ماست معمولی همان است که از شیر می گیرند و بدون آب است و با قیمت دلخواه. اما ماست مختارالسلطنه همین طغار دوغ است که در جلوی دکان میبینید و یک ثلث ماست و باقی آب است و به نرخ مختار السلطنه می فروشیم و بدان نیز لقب دادیم. حال کدام می خواهی؟!
مختارالسلطنه دستور داد ماست فروش را جلوی دکانش به طور وارونه آویزان کرده و بند تنبانش رامحکم ببستند. سپس طغار دوغ را از بالا در دو لنگه شلوارش سرازیر کردند و شلوارش را از بالا به مچ پاهایش ببستند. سپس به او گفت: آنقدر باید به این شکل آویزان باشی تا تمام آبهایی که داخل این ماست کردی از شلوارت خارج شود که دیگر جرات نکنی ماست داخل آب بکنی!
چون سایر لبنیات فروش ها از این ماجرا با خبر شدند، همه ماست ها را کیسه کردند