تحلیلی درست؟

این تحلیل رو قبول دارین؟یا به نظرتون جوسازی و بزرگنمایی میاد؟

“سالها پیش.. هواپیمای حامل فرماندهان ارتش و سپاه! در ۲۶ خرداد ۱۳۷۳ در کوه های کرکس سقوط کردند و ۶۶ تن از ارشد ترین فرماندهان سپاه و ارتش به شهادت رسیدند!!
خب همه حواسها به این جمع شد که چی شد که تمام فرماندهان با هم امدند.. چی شد که فرماندهان ارتش و سپاه چرا همه با هم امدند و چرا سرهنگ عزیز جعفری ( فرمانده امروزی سپاه) محسن رضایی.. و بعضی از فرماندهان گوش بفرمان در اخرین لحظات ماموریتشان تمدید شد!! و سوار این هواپیما نشدند!!

همه حواسها اونطرف بود که چهار روز, بعد اتفاق دیگری افتاد.. عاشورا بود.. ۳۰ خرداد سال ۱۳۷۳ بود.. حرم امام رضا بود. .. و یک انفجار بزرگ که ۸۶ نفر کشته شدند و دویست نفر مجروح!!

همه حواسها از سقوط هواپیمای حامل فرماندهان به انفجار حرم امام رضا در روز عاشورا معطوف شد و ماجرای سقوط هواپیما معلوم نشد که چی شد!!

پنج سال بعد تیر ماه سال ۱۳۷۸ بعد از دستگیری اعضای سازمان وزارت اطلاعات سعید امامی اعتراف کرد که انفجار حرم امام رضا دستوری بود برای انحراف افکار عمومی از سقوط هواپیمای ارتش و سپاه!

حال بعد از مرگ رفسنجانی.. افکار عمومی شاید باید منحرف میشد..
پرونده ساختمان پلاسکو را در ذهنتان مفتوح نگه دارید و مقارن بودن آن با مرگ اقای رفسنجانی!!

شاید در آینده چیزهای شنیدیم و عیان شد که باید به این اتفاقات اضافه شوند.. یادمان باشد که قبلا از مرگ و شهادت مردمان بیگناه این کشور برای انحراف افکار عمومی استفاده شده است!!

از اینگونه اتفااقات که باید با اتفاق دیگری بفراموشی سپرده می شدند زیادند که بعنوان مثال نیز می شود از انفجار قطار نیشابور در روز ۲۹ بهمن سال ۱۳۸۲که در آن ۳۲۰ نفر کشته و ۴۶۰ نفر زخمی شدند و اتفاقات بعد از آن یاد برد.

گاهی نیز وقتی مردم درگیر اتفاق وحشتناکی مانند پلاسکوهستند بالاترین مقامات کشوری از وقت و شلوغی استفاده کرده و به اقدامات غیر قانونی خود جامه عمل می پوشانند، مانند انتصاب غیرقانونی علی اکبر ولایتی به ریاست هیأت مؤسس دانشگاه آزاد”



مهراب قاسم خانی نوشت:

«پلاسکو سوخت و خیلى ها رو با خودش سوزوند. مردمى با این حجم از درد سلفى گرفتن. مردمى جمع شدن براى تماشا و امداد رسانى رو سخت کردن… ولى… این مردم نماینده فرهنگ ما نیستن. این تصویر جامعه اى نیست که توش زندگى میکنیم. این میزان از انعکاس و انتشار و تقبیح اعمال اینها، نشون میده که فرهنگ عمومى جامعه ما این نیست. چهل پنجاه تا عکس و چند صد نفر تماشاچى رو با هر نسبتى که ببینید نشون دهنده فقر فرهنگى چندین میلیون نفر نمیشه. منعکس کردن این بى فرهنگى خیلى کار خوبیه ولى نشونه خوبى هم هست. میتونیم امیدوار باشیم که جامعه اى داریم که نسبت به این اتفافات آگاهه و واکنش نشون میده. میتونیم به خودمون امیدوار باشیم. کافیه که در کنار اینها، میلیونها ابراز همدردى محترمانه رو هم ببینیم، صف هاى انتقال خون رو ببینیم، تصاویر ابراز همدردى هزاران نفر جلوى آتش نشانى هاى کل ایران رو هم ببینیم… نه واقعاً به این زشتى نیستیم. اجازه ندیم این زشتها روى قضاوتمون نسبت به خودمون تاثیر بذارن و کارى کنن که زیبایى هاى خودمون رو نبینیم… این که به خودمون فحش بدیم و خودمون رو مقصر بدونیم فقط باعث میشه مطالباتمون رو فراموش کنیم، بار مسئولیتى که باید روى دوش مقصران واقعى باشه رو سبک میکنیم. اجازه ندین این خشم جهت اشتباهى رو نشونه بگیره. جهتش رو به هر چى که باشه، رو به خودمون نباید باشه…”



ما را درست قضاوت کنید !

از نسلی متفاوت هستیم!. نسلی که دیگر تکرار نمی شود…
ما، هم بوی خزینه و اب انبار حمام های عمومی یادمان است و هم بعدِ گذر از دوران پسا توی جوب اب شنا کردن ، دوران ماساژ انسان در جکوزی را به چشم دیده ایم.. ما همانهایی هستیم که با ژیان دایی جان رفتیم سیزده بدر و چند سال بعد توی خیابانهای تهران ناباورانه و با دهانی باز ماشین بوگاتی را دیدیم! پس قدر ما را بدانید!
ما همانهایی هستیم که از بازی هفت سنگ و کوبیدن کف دست روی عکس ادامس فوتبالی گذشته ایم و به بازی { اساسی ان کریدیونیتی} هم پشت پا زدیم … ما نسلی هستیم که سینه جاهل های فیلمهای مسعود کیمیایی تا فرم فاق شلوار محمدرضا گلزار را پاییده ایم!. و از نعره های لوتی های توی فیلم فارسی تا صدای عشوه های پسران دخترنمای این سالهای سینمای ایران را شنیده ایم.

ما نسل عجیبی هستیم که دیروز با پول { سکه دوزاری } ارتباط تلفنی برقرار میکردیم و امروز { ناگهان } با تلفن همراه پول را جابجا میکنیم … ما استثنائیم … نسل قبل از ما اینچنین نبود! ونسل بعد از ما هم اینچنین نخواهد بود .. از داشتن ساعتی که با اثر گاز دندان روی مچ دست و کشیدن عقربه ان با خودکار بیک ایجاد می شد تا عینک گوگل راه طولانی بود که ما را یک شبه بردند!
نسل قبل از ما رفتند و اینهمه اتفاقات عجیب و غریب دنیای مدرن را ندیدند و نسل بعد از ما می ایند در حالی که به علت استفاده از رایانه در کلاس ها هیچ حسی نسبت به بوی دفترهای نو در اول مهر ندارند!
ما نسل خوبی بودیم! به خدا خیلی خوب بودیم اما در ازای اینهمه خوبی پر شدیم از پارادوکس!
بچه که بودیم دست به هر کاری نزدیم گفتند تو دیگر بزرگ شدی باید دل به دریا بزنی! و ما هنوز شنا کردن بلد نبودیم و بزرگ که شدیم دست به هر کاری زدیم گفتند نکن اینکار ها را تو هنوز بچه ای!
قدر ما را بدانید که در جهان دیگر چنین نسلی که هم جواد یساری را درک کرده باشد و هم جاستین را نخواهد امد!
به فریادمان برسید ما درون چالشی بسیار بزرگتر از چالش اب یخ گیر کرده ایم!…
ما در چالش بین معنی کلمات گرفتاریم! ما با مرام و لوتی و با معرفت بودیم و ناگهان دیدیم که باید برای به روز بودن “عجق “بود!
ما بچه های ” ماکار و اندیشه ” سر به کار بودیم و تابستانهایمان به میوه چینی از باغ های مردم و بیل زدن سر زمینی که از خودمان نبود گذشت و ناگهان تو ی چند تابستان بعد با تور سفر به تایلند مواجه شدیم!
.
ما نسلى هستیم از هر سه نسل…
نویسنده:ناشناس



یک ایمیل به شدت تاثیر گذار:

“وقتی توی کانال تلگرامت دیدم نوشتی دردونه از ایران رفت یهو بی اختیار گریه م گرفت …
یادم نیست اولین بار کی بود اما تقریبا هشت سال پیش بود که با وبلاگت آشنا شدم از اولین پست هایی که ازت خوندم طریقه ی آشناییت با امید بود و برای منی که یه دختر ١٨ ١٩ ساله ی آفتاب مهتاب ندیده بودم خوندن وبلاگت و حرفات که اینقدر راحت و بی پرده از احساسات زنانه ت مینوشتی ، از ترس هات ، شجاعت هات ، عاشقی هات … عجیب ، ترسناک و جدید و شیرین بود . آروم آروم واسه من شدی یه خواهر ، یه مادر ، یه دوست ، کسی که حرفایی رو میزد که منه دختر ساکن یه شهر کوچیک و ساده از هیچ کس دیگه نشنیده بودم
اون موقع یادمه سال اول دانشگاه بودم ، تو به من شجاعت دادی که عشقم رو بپذیرم به عنوان نه ضعفم که نقطه ی قوت زن بودنم ، باورت میشه من اولین بار بخاطر تو رفتم رژ لب خریدم حتی ؟ : )) میخواستم شبیه تو باشم یه زن زیبا و شیک
توی همون سن با دوست پسرم آشنا شدم ، توی همون سن برای اولین بار رفتم سر یه کار پاره وقت ، خوندن وبلاگت یه واجب روزانه بود واسم ، عاشق وقتایی بودم که از اتفاقای بامزه ت مینوشتی ،از امید ، از دردونه میگفتی ، از همسر سابقت … اینقدر راحت و صادقانه
بزرگ شدم … شجاعانه عاشق شدم و عاشقی کردم و با همون اولین و آخرین دوست پسرم ازدواج کردم ، از شهر کوچیکم رفتم به یه شهر بزرگ و تمام این مدت وبلاگ تو تنها یادگاری اون روزهای خاکستری اما شیرین زندگی من بود ، مثل یه دوست همیشه همراهم بود ، واای هیچوقت یادم نمیره
مستند زن در سایه ی ام اس ( اون قسمت هایی که شما توش بودی ) رو که دیدم انگار دنیا رو بهم داده بودن ، لحظه به لحظه ش تحسینت میکردم ، چقدر شبیه نوشته هات بودی و این نشونه ی صداقت کلامت بود
کم کم تبدیل شدم به یه دختر بیست و اندی ساله ی مستقل تحصیل کرده که دلش میخواد شیک باشه و زیبا حتی در اوج خستگی و بیماری مثل شما و به زن بودن و احساسات و ضعف های خودش افتخار میکنه ، چند وقت پیش من و همسرم از ایران رفتیم و الان اینجا هنوز که هنوزه وبلاگت برای من مثل یه یادگاری عزیز از گذشته هامه که هر روز بهش سر میزنم و گاهی توی آرشیوش خاطره بازی میکنم ، مثلا میگم ئه یادش بخیر این پست رو همون روزی گذاشته بود که من برای اولین بار دست همسرم رو گرفتم : ) یا این واسه یه روز قبل از فوت بابامه : (
وقتی توی کانال تلگرامت نوشتی دردونه رفته گریه م گرفت نمیدونم چرا ، شاید چون دردونه و خاطراتش بخشی از گذشته ی منم بود
ویولت من بهت مدیونم ، نمیگم اندازه ی مادرم ولی به اندازه ی یه خواهر بزرگ به من یاد دادی ، یاد دادی شجاعت رو ، بهم یاد دادی از اینکه گاهی میترسم نترسم ، خودم رو بپذیرم با همه ی نقص هام، ویولت من ازت ممنونم ، قلبا و صمیمانه ازت ممنونم ، تو به من زن بودنم رو یاد دادی ، در تمام سال های گذشته من بهت افتخار کردم ، برای غم هات اشک ریختم و با خنده هات خندیدم ، ویولت عزیزم وظیفه ی خودم دونستم اینا رو واست بنویسم و ازت تشکر کنم
شاید خودت ندونی اما حق خواهری ، حق دوستی و حتی حق معلمی به گردن یه دختر ایرانی که حالا کیلومترها دورتر از تو زندگی میکنه داری
همیشه برای سلامتی و شادیت دعا میکنم و امیدوارم همیشه موفق بشی
ممنونم برای بودنت
ممنونم برای ویولت بودنت

کانادا
٢٠ اکتبر “



به گمانم بزرگترین دارایی ِ زندگی ِ آدمیزاد، همین انسانهای اطرافش،
همین کسانی که برایت پیغام می گذارند
که اعلام می کنند حواس شان به تو هست

همین کسانی که با دو سه خط پیغام نشان می دهند چقدر دل شان پی ِ تو، دل ِ تو و درد ِ توست …
که چقدر خوب تو را می خوانند
همین افرادی که پیگیرند…که نباشی دلگیرند …
همین آدم هایی که دلتنگ ات می شوند و بی مقدمه برایت می نویسند
وقت هایی دو سه خط شعر می فرستند
که بدانی خودت… وجودت… خوب بودن حال و احوالت برای کسی مهم است…

آدمیزاد چه دلخوش می شود گاهی، با همین دو سه خط نوشته…دو سه خط پیغام، از کسی حتی آن سر ِ دنیا …
حس ِ شیرینی ست که بدانی بودن ات برای کسی اهمیت دارد، نبودن ات کسی را غمگین می کند …
وقت هایی هست که می فهمی حتی اگر دلت پُر درد است، باید بخندی و شاد باشی، تا آدم هایی که دوستت دارند را، غمگین نکنی…

خواستم بگویم که چقدر این دارایی های زندگی ام، این انسانها، برایم پُر ارزش ند
که چقدر خوب است داریمشان …
پ.ن:نوشته بالا رو تو وبلاگ هم گذاشتم به آدرس: vili.special.ir اگه خواستید کامنت بگذارید
آدرس کانال تلگرام :@violetweblog



دوست عزیزم و هم کلاسی قدیمی دبیرستان ام،ریتا جان،در مورد ولنتاین نوشته:

ولنتاین مبارک
والنتین مقدس بر بالای صلیب شد تا عشق در دلها جاوید بماند.آرش در چنین روزی جانش را در تیر کمانش گذاشت و تا سر حدات عشق زنان و مردان ایران زمین رها کرد .وروز عشق نمادی شد بر اینکه یادمان نرود که عاشق باشیم.
آفریدگار عاشق در هفت روز آسمانها وزمین را آفرید.خدا عاشق انسان شد.
آدم وحوا را از بهشت راند تا در زمین بذر زندگی بیفشانند.
آدم وحوای عاشق پسران و دختران زمین را زاییدند.
گیاهان عاشق شدند و گل دادند.درختان عاشق میوه دادند وپرندگان سرمست از عشق آواز سر دادند و لانه ساختند و……
وعشق در هنر متجلی شد.هنرمند عشق رادر هنر فریاد زدبه آواز.در بوم نقاشی.بر صحنه تءاتر…..
عشق مجسم شد در پیکر یک زن در ضربه های تیشه ی استاد پیکر تراش.
عشق همان نقشی بود که فرهاد بر بیستون زد.
عشق معصومیت سیاوش در گذر از آتش بود.
باور کن که عشق زاییده معجزه نیست.عشق خالق اعجاز است.
عشق یک نگاه، دست لرزان،قلب پر التهاب ویک احساس گذرا نیست.
عشق مانند پروردن یک بونسای است، مثل عمل آمدن مروارید در دل صدف.صبر می خواهد در گذر زمان.
عشق در گذر از سختی و آسایش،رنج و فراغت، صحت وبیماری،فقر و مکنت به کمال می رسد.عشق فعل است باید بخواهی تا عاشق شوی،یک تلاش، عزم و اراده است.
آنرا در یک بسته زیبا تقدیم نمی کنند ،نه باور نکن دروغ قصه ها را کسی از قبل آنرا برای تو ننوشته که این یک هوس است نه عشق.
عشق یعنی ایثار، بخشش و به کمال رسیدن.
عشق زنجیر بر پای آزادی نیست دو بال پرواز است.
کور نیست، نوری استبر پیش راهت در کوره راههای زندگی.
عشق همان آغوش بی دغدغه و بی منتی استکه تو را در بر می گیرددر تلاطم طوفان زندگی.
عشق پای دیگر توست برای رفتن به سمت ابدیت.
عشق همان امیدی استکه طلوع زیبای هر صبح را به تو نوید می دهد.
عشق یعنی باران….باران و بازهم باران
در رو زهای بارانی عجیب عاشق می شویم
دو توده ابر یکدیگر را در بر می گیرند،رعد این عاشقی را فریاد می زند، از شکوه این عشق اسمان پر نور میشود وباران ….زاییده این عشق باریدن می گیرد.وآنگاه عاشقی را که در پیچ وخم روز مره گی فراموشمان شده بود را به یادمان می ارد.
یادمان می اید…… چه عاشقیم و بی پروا…
به قول شاعر عاشق..چتر ها را باید بست ، زیر باران باید رفت
خاصیت عشق بخشندگی و سخاوت است.از سخاوت عشق نهراسیم
تقدیم به عشق زندگیم: همسرم، فرهاد”
عشقتان مستدام دوست ِ خوبم❤️
آدرس کانال تلگرامم: @violetweblog



این نوشته برای من بوی نون تازه و گرم میداد پس شییرش کردم.

گیسو شیرازی نوشته:

“پنج شنبه صبح بیدار شدم ، در مهتابی زیر آفتاب صبحگاهی با مربای بهارنارنج هدیه دانشجو صبحانه خوردم، لباس پوشیدم و با موسیقی در گوشهایم ، قدم زنان به سمت پنج شنبه بازار شهر رفتم، اسمان آبی و هوا دلپذیر و آشغالهای بین علفها به شدت آزاردهنده، یادم باشد با دهداری تماسی بگیرم راننده تاکسی آشنا بین راه اصرار که سوارم کند و من انکار که قدم می زنم ، نفس می کشیدم در یکی از کوچه های روستا تابلو آرایشگاه دیدم، داخل رفتم و در اتاقی تمیز با بانویی زیبا و چشم عسلی روبرو شدم که با دقت و وسواس ابرویی برایم ساخت ، کمانی و فقط سه هزار تومان گرفت، یادم باشد باز هم به سراغش بیایم با احساس خوش ابرویی بیرون آمدم و به جستجوی موکت فروشی در میدان رفتم ، سرامیک های هال را تیره رنگ گرفته بودم و حالا خاک امانم را بریده ، موکت سبز خوشرنگی انتخاب کردم و به مغازه خوش اخلاقش نقشه عجیب و غریب هال را نشان دادم و با شاگردهایش درگیر تحلیل هندسی مضحک دو متری یا سه متری و برش در کجا شدیم حساب کردم و به پنج شنبه بازار رفتم، پیرمرد نهال گل می فروخت، تمامی کیسه هایش را خریدم، شب بو، مینا، ناز، آناماریا؟ همیشه بهار . مرغ خریدم برای موقرمز که مهمانم بود و فاصله بین پرپر زدن مرغ تا تحویل کیسه حاوی تکه هایش فقط ده دقیقه بود یک روز گیاهخوار خواهم شد بقیه خریدها را انجام دادم و با راننده اشنا رفتیم سراغ موکتی که بریده بود و لوله کرده بود و منتظر بود با موکتی بیرون زده از شیشه ماشین به خانه برگشتم موقرمز منتظر بود، در را باز گذاشته بودم و رفته بود داخل ،زندگی در روستا یکی از جذابیت هایش همین باز گذاشتن در است ، مرغ را در اب نارنج و پیاز و نمک و فلفل و ادویه خواباندم و ذغال با آتش گردان به راه انداختم، چه حس خوبی دارد این آتش گردان و صدای جرقه ها و عطر زغال موقرمز جوجه ها را سیخ زد و من به سراغ کاشتن نهال ها رفتم ، صحبت می کردیم و به صدای غازهای همیشه شاکی همسایه می خندیدیم موقرمز از ترشی های شگفت انگیزش برایم آورده بود، با عطر چوچاقش ، ناهار محشری شد بعد از ناهار تا موقرمز چرتی بزند من هال و وسایل و بخاری را جمع کردم و موکت را اندازه گرفتم و بریدم و بالا و پایین کردم و در زوایای عجیب و غریب هال جا دادم و وسایل را دوباره پهن کردم و لذت بردم از فقدان دیدار سرامیک خاک آلود عصر را در گفتگو و مهتابی و چایی و عطر دودی در آن حوالی گذراندیم تا سرمای ملس که ما را به درون خانه و پای لپ تاپ و تصحیح پایان نامه ها کشاند به قول دوستی، از یک زمان خاص به بعد، نیاز به جشنی نیست ، همین که هست خوب است.”

@violetweblog

پ.ن:از این به بعد نوشته های جدید کانال تلگرام ام رو اینجا هم میذارم تا اگه کسی خواست بتونه کامنت بگذاره.