یک حس

…فقط بخون و مزه مزه اش کن

درست مثل نوشیدن یه فنجون چایی عطری همراه با طعم خوش گز فرد اعلا

“به سلامتی آغوشی که هنوز برای من یکی، جا داره

به سلامتی چشمهایی که هنوزم ارزش دعوا داره

رستاک”

 

ودر نهایت

“هرچقدرم آروم و منطقی باشی

بازم یه چیزایی هست که به خاطرشون
نمی تونی از کوره در نری …”




یک نظر

عجب خطرناکما!!!…من فرستاده اجانبم،احترام بذار،دهه
یک کامنت خصوصی
“خانوم ویولت سلام وقت بخیر
اول باید تقدیر و تشکر کنم بابت رادیو ایشالا باقدرت بیشتر دوباره استارت بزنیدش . امروز داشتم اینترنت گردی میکردم گفتم یه سری هم به سایت اسپشیال بزنم که دیدم توضیحاتی در مورد علت حذف شدن وبلاگتون دادن که فکر میکنم دیدید این مطالب رو
ج ) محتوا علیه امنیت و آسایش عمومی
۳. محتوایی که به اساس جمهوری اسلامی ایران لطمه وارد کند. ( بند ۱ ماده ۶ ق.م
۵. تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی ایران. ( ماده ۵۰۰ ق.م.ا) ۶. اخلال در وحدت ملی و ایجاد اختلاف مابین اقشار جامعه به ویژه از طریق طرح مسائل نژادی و قومی. ( بند ۴ ماده ۶ ق.م )
۱۰. تبلیع به نفع گروه ها و سازمانهای مخالف نظام جمهوری اسلامی ایران ( ماده ۵۰۰ ق م.ا(
جالبه برام شما چه مجرم خطرناکی محسوب میشید
۱ نظام رو ظاهرا به لجن کشیدید
۲- بعد تبلیغ علیه نظام هم کردید
۳- در وحدت ملی هم اختلاف انداختید
۴به نفع گروه های مخالف نظام تبلیغ هم کردید
این اتهامات بیشتر شبیه اتهام هایی هست که به مطبوعاتچی ها میزنند
در این یکسالی که من خواننده وبلاگتون بودم هیچ کدوم از این ها رو من که ندیدم نمیدونم این مصادیق رو از کجا پیدا کردن مثلا تبلیغ علیه نظام رو از کدوم پست وبلاگ برداشت کردن یا تبلیغ به نفع گروه های مخالف رو از کجا استنباط کردن . برام سواله یه وبلاگ شخصی وبیشتر با تم زنونه چه جوری میتونه مضر باشه ؟.
به نظر من این افراد کلا از مراکز تجمعی که در کنترلشون نیست و نظارتی در محتویاتش ندارن خوششون نمیاد و سعی در محدود و منحل کردنشون دارن.
کاشکی یه روزی برسه که این برخوردهای سلیقه ای و کوته بینانه از میان بره.
با آرزوی سلامتی و موفقیت برای شما”



برام نوشته:
“خانوم ویولت سلام وقتتون بخیر
قصد ندارید وبلاگتون رو دوباره ردیف کنید؟به وبلاگتون عادت کرده بودم مخصوصا آرشیوتون که هر از گاهی یه سری بهش میزدم .چقدر جالب و خواندنی بود روزی که اولین پست رو نوشتین روزی که از طلاقتون نوشتید روزی که از سر کار رفتنو مشکلات عبور از خیابانو عبور از اون پل عابر نوشتید اون روزی که از
اقای امید نوشتیداون روزی که مادر بیمار بود وشما مجبور بودید تو خونه پخت و پز کنید اون روزی که از درگذشت نوید عزیز نوشتید اونروزی که اصلا حالتون خوب نبود وحمله های بیماری حسابی کلافه و خسته تون کرده بود اون روزی که واسه انجام عمل سلول های بنیادی رفته بودید بیمارستان و نوشتید روزهایی که شاد بودید غمگین بودید و یا عصبانی بودید و شمشیر از رو بسته بودید روزایی که خاطرات گذشته رو مرور میکردید روزهایی که عریضه رو واسه خالی نبودن می نوشتید روز و شبهایی رو که با خاطرات تلخ شیرین ترش ملس و گاهی گس که برشما گذشته بود و شب هایی بارانی وخیس و پر رعدو برق از فهمیده نشدنتون نوشتید از آرزو هاتون نوشتید از هدف هاتون و اینها لحظاتی ا هستند منحصر به فرد لحظات زندگیی که من رو به فکر انداخت که زندگی چه وجه های متفاوتی داره چه آدم های متفاوتی داره گاهی زیبا و لطیف و و گاهی خشن و بیرحم ودرد آور و این آدم ها هستند که زندگی رو میسازند و اینکه میشه با وجود محدودیت و مشکلات بیشمار باز زندگی کرد امیدوار بود و با وجود درد های فراوون در دل باز لبخند زد.
یکسالی میشه که از آشناییم با شما و وبلاگتون میگذره متاسفانه آدم های کوته فکر و نادان وبلاگ شمارو نابود کردندبه خیال خودشون یه هدفشون رسیدند ولی اثری که بر دل ها گذاشته اید رو نمیتوند پاک کنند.”
و جواب دادم:
پسر،چشمام رو بارونی کردی و بردی منو به “غوری در گذشته”



از صفحه گوگل پلاس علی عبدی

می‌دونیم که تحریم‌ها و ناکارآمدیِ دولتِ ایران دست به دستِ هم دادند تا بیماران زیادی با مشکلِ تأمین دارو مواجه بشن. بعضی داروها دیگه موجود نیست، بعضی به سختی پیدا میشه، و قیمتِ خیلی از داروها رفته بالاتر از توانِ خرید مردم.

قراره که روز سه‌شنبه‌ی این هفته، یعنی چهار روز دیگه، ساناز خانم سهرابی، جلوی سازمان ملل یه اجرای هنری (پرفورمنس آرت) داشته باشه. ساناز می‌خواد بیست و شش هزار کپسولِ خالی رو جلوی مقر اصلی سازمان ملل در نیویورک روی زمین بچینه، یعنی تقریبن مساوی با تعداد بیماران مبتلا به تالاسمی و بیماری‌های مرتبط با انعقاد خون. داخل هر کپسولِ خالی، یه برگه‌ی کاغذ هست که روایتِ کوتاهِ یکی از بیمارانِ ایرانی داخل‌ش نوشته شده. قراره که ساناز این کپسول‌ها رو بین عابران پیاده پخش کنه، و از اون‌ها بخواد که روایت بیمارانِ ایرانی رو بخونند. این روایت‌ها عمومن همراه میشه با انتقاد از دولت‌های غربی، و از موضعِ ضعف بیان نمیشه.

اگه در ایران هستید و به خاطر تحریم‌ها سلامت‌تون به خطر افتاده، می‌تونید روایت خودتون رو از طریق وب‌سایتی که ساناز توی این ویدئو معرفی می‌کنه بفرستید تا بین کپسول‌ها قرار بگیره. جمع‌آوریِ روایتِ بیماران ایرانی بعد از اجرای روز سه‌شنبه هم ادامه پیدا می‌کنه، تا با کمکِ این روایت‌ها، افزایش آگاهی عمومی، و تلاش‌های گروه‌های مختلف، بشه راهی برای حل مشکل دارو پیدا کرد.

یکی از این راه‌حل‌ها – در کنار امید به برداشته‌شدنِ کاملِ تحریم‌ها – می‌تونه صادر شدنِ اجازه‌نامه‌ای از طرف دولت‌های غربی به بانک‌ها باشه که در صورت مبادله‌ی پول با بانک‌های ایرانی در ازای فروش دارو خطرِ جریمه شدن نداشته باشند.

شما هم می‌تونید با به اشتراک گذاشتنِ این ویدئو یا فرستادنِ روایت‌تون از تأثیری که تحریم‌ها روی سلامت‌تون گذاشته، توی این کارِ جمعی سهیم باشید. اگه به یوتیوب دسترسی ندارید، لینکِ وب‌سایت رو گذاشتم کامنتِ اول.

به مهر و امید


http://sanctionedlife.com/?portfolio=performance-art-by-sanaz-sohrabi



برام نوشته:
“خانوم ویولت سلام
عکس قشنگی از کریسمس گذاشتید(توی فیس بوک).کم کم داره ایام کریسمس میشه…….خودتون هم از خاطرات سفرتون به خارج تعریف بکنید زبون شما هم مثل خاله تون گرم و جذابه راستی کسی بهتون گفته شیوه حرف زدن ونحوه گفتن کلماتتون شبیه به خاله تونه”

جواب نوشتم:”نه نگفته
خوشحالم کردی گفتی چون یکی از آرزوهای بچگیم این بود که صدام مثل خاله ام بشه”

و فک می کنم اون موقعها که بچه بودم و به صدای خاله ام ، مثلا با تلفن،گوش میدادم.چقدر لذت می بردم و سعی می کردم نحوه صحبت کردن خودم رو مطابق ادا و اصول اون بکنم و کلمات رو مثل خاله ام ادا کنم تا به زعم ذهن بچه گانه ام مثل خاله ام خوش صدا و تودل برو حرف بزنم. Wink
سالها گذشت…نمی دونم چقدر موفق بودم تو این تقلید ادا و آیا اصلا فرد خوش صدایی به حساب اومدم یا نه؟…ولی هنوز که هنوزه یادم می افته به آرزوی زمان بچگی و سعی می کنم خوش طنین تر قهقه خنده ام رو ول بدم تو فضا.



یه موقع هایی به یه نوشته هایی برخورد می کنی که سبب میشه با خودت بگی،اینو من نوشتم؟کی؟…از بس که حرف دل خودته.
مهم نیست راوی یه مَرده یا یه زن از جنس خودت…چیزی که مهمه اینه که حرف حرف دل توئه و از جنس حرفهای خودت برای همینم خوب ِخوب درکش می کنی درست مثل نوشته پایینی.

“من یک مرد معمولی هستم
تو هم یک زن معمولی هستی
و ما هر دو نیازهای معمولی داریم
نیاز به آب و غذا و کمی هوا
و این که با هم باشیم
و همدیگر را دوست داشته باشیم
واین که خیلی معمولی
بمیریم…

پس چرا سعی می کنی همه چیز را انقدر سخت بگیری عزیزم؟
وقتی که زندگی
تا این حد معمولی است
پس بدترین چیزی که می تواند برای من و تو اتفاق بیفتد
چیزی نیست
به جز
یک اتفاق معمولی…!

شل سیلوراستاین “



تقدیم به تنها گرگ ِانسان نمایی که در زندگی شناختم و به زوزه هاش گوش سپردم…زوزه هایی نه از سَرِ درد،از فهمیده نشدن…

گرگها هميشه زوزه نميكشند
گاهي هم می گويند: دوستت دارم

و زودتر از آنكه بفهمی بره ای
ميدرند
خاطراتت را
و تو ميمانی با تنی كه بوی گرگ گرفته…..!”