خشم اژدها

این قطع و وصل شدن مکرر وبلاگ دیگه خسته ام کرده…نطقم رو کور کرده. تا یه چیزی به ذهنم میاد که می خوام بنویسمش،می بینم وبلاگ پوکیده.

تمام این مشکلات بعد فوت نوید ِخدابیامرز پیش اومد. مسئول در حال حاضر سایت هم بنده خدا گناهی نداره…خودش کارمنده و گرفتار و کارهای سایت هم یک مسئولیت اضافی ه بر دوشش.

با وجودیکه احساس دین دارم نسبت به نوید و میدونم بودنم در سایت اسپشیال بی اهمیت و علی السویه نیست ولی اخیرا با این همه مشکلات به این فکر افتادم که جام رو عوض کنم و مستقل شم تا بفهمم موقع قطع شدن وبلاگ باید یخه کی رو بچسبم!!!.



راحت شدما

نزديک به دوساله که تلويزيون از نظر من تحريمه و برنامه هاش رو نگاه نمي کنم حتي در حد چرخوندن کانالها.
کانالها رو براي کيفيت بهتر از ماهواره مي گرفتم ولي وقتي تنظيم کننده ماهواره اومد خونمون گفتم برنامه هاي صدا و سيماي جمهوري اسلامي رو براي من قطع کنيد.
اينکار فوايد زيادي داشته و مهمترينش اينه که من اصن از عزاداري هاي تحميلي و غير تحميلي یا شادهای تصنعی خبردار نمي شم و با اعصاب آسوده و فارغ از غم و غصه ايام ميگذرونم و اگه احياتا تو خيابون يا جايي ديگه به هيت و يا عزاداري بر بخورم،مي پرسم چه خبره؟و بايد مراجعه کنم به تقويم.



می گه:
“فکر می کنی شخصی مث من ادم با هوشی که نیست هیچ! تازه کودن هم هست؟ … یا شایدم زیادی شنگول ام؟! …. یعنی می گی تاثیر محیط اینشتین وار جامعه باید باشه؟
نمی دونم درست ه بگم یا ….

با یک سری از پست ها ارتباط نمی گیرم (همون تشخیص مخاطب)
اصلا کی گفته که باید من حتما بدونم مخاطب نوشته کی ه؟

همون اول که من شما رو (سال86)با وبلاگ شناختم خیلی از نوشته هات برام سنگین بود…یعنی متوجه نمی شدم اخرش چی می خوای بگی
اما به خوندن ت معتاد شده بودم! همون طور که حالا هستم

وبلاگ دو نفر و همیشگی می خونم.بقیه رو گاهی با همون اشتراک خبرنامه چک می کنم.
معمولا برای سن و یا جنسیت نگارنده کنجکاو نمی شم…جلوتر تو نوشته ها اشاره می شد…اما بعدها که خیلی جدی “درباره من” و باز کردم و گفتی که در استانه سی و اندی سالگی هستی…اب سردی بود که تو صورتم خورد!!! باور کن.

تناقض اصلی اینکه با همون متن های به قول من ناشناخته! با خودم می گفتم خیلی که باشی 28 سال ه!! هر چند به همون 24 اولیه هم راضی بودم!!!

حدس درستی هم نمی زنم.مخصوص راجع به سن! ادمای بیرون سن خودم رو هم خیلی که میگن 18 سال ه!!…
می شه وقتایی که احساس می کنم نگارنده اقاست و بعد تو نوشته ها می بینم خانوم ه! یا برعکس
حس ششم خوبی دارم…اما تو حدسیات این چنینی استاد نیستم.”

می گم:
“هاها…از دست تو
حالا منتظر چه جوابی از من هستی؟
بگم خوشحالم با وجودیکه39 سالمه نوشته هام اینقدر شاداب هست که با یه دختر 24 اشتباه گرفته می شم؟
که خوشحال هستم
چرا دنبال مخاطب نویسنده و یک نوشته میگردی؟
برای تو پیش نیومده که فکر یک نفر که قاعدتا نباید بهش فکر کنی عین یه مگس مزاحم بره تو مخت؟”



نه گفتن اصولا کار سختيه.ولي هفت سال وبلاگ نويسي و برخورد با انواع فرقه ها و اخلاقهاي بجا و نابجا، بهم ياد داده که در موقع لزوم بگم “نه “.

اگه طرف هزار تا بلا و بامبولک سرم در آورده باشه امکان نداره سرم رو کج کنم و جوابش رو ندم که مثلا نشون بدم از دستت دلخورم و اين مي تونه بصورت کامنت باشه ، ايميل ، تلفن و يا حتي حضوري.
بعضي وقتها به اين نتيجه ميرسم که افراد از اخلاقم سو استفاده مي کنن و ميذارن به حساب با حالي خودشون!!! و اينکه معلومه کار زشتي نکردن که منم هنوز جواب سلامشون رو ميدم!.
ولي وقتي بخوان پا رو از گليمشون فراتر بذارن و سوت زنان!!! و بي خيال و انگار نه انگار که رفتار زشتي داشتن، رابطه قطع شده رو از سر بگيرن… جواب “نه “ ايي مي شنون که مستحقشن.