-

صبح رو با اشک شروع کردم…

نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت،بخاطر وضعیت خاص روحیم،اطرافیان هیچ خبر بدی رو مستقیم بهم نمی گن یا حتی سعی می کنن تا اونجایی که میشه نفهمم.یا توقع هیچ گونه مشارکت و شرکت کردنی تو هیچ مراسمی رو از من ندارن…ولی من بخاطر این حس ششم لعنتی،موقع وقوع حادثه متوجه همه چیز میشم،حتی اگه بهم چیزی نگفته باشن.

خیلی وقت بود که تماس خاصی باهاش نداشتم…دیروز صبح ویرم گرفت که یه خبری ازش بگیرم. تماس گرفتم،جواب نداد.با خودم گفتم،مهم نیست،حتما کار داره.ظهر شد ولی همچنان سکوت…ساعت۴ بعدازظهر یه اس بهش زدم که بابا کجایی؟آدم نگران میشه…

ساعت ۹:۳۰ شبه.دوست عزیزی پیشمه.از اتاق رفتم بیرون و وقتی برمی گردم،دوستم میگه یه اس ام اس برات اومد…با بی تفاوتی گوشی رو برمیدارم و با خودم میگم،حتما جوکه!!!

ظاهرا قیافه ام موقع خوندن اس ام اس خیلی دیدنی بوده!!! دوستم میگه،چی شده؟از کیه؟ مگه چی نوشته؟

و مثل مسخ شده ها بلند شروع می کنم به خوندن ” سلام،متاسفانه حامل خبر بدی هستم……ا”  و پقی میزنم زیرگریه…

خوبه که دوستم پیشم بود و تونستم تو بغلش برای دقایقی زار بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم.

این تکنولوژی لعنتی تا حالا سه بار منو غافلگیر کرده.

دوتا خبرمرگ رو از طریق اینترنت و کامنت شنیدم که درجا خشکم زد و پرس وجو برای تایید صحت و سقم خبر.یکی نوید(رییس اسبق سایت اسپشیال) و دیگری حسن(نویسنده وبلاگ خدابیامرز) و حالا این سومی… از طریق اس ام اس.

دلم نمی خواد بیشتر توضیح بدم…فقط توضیح تکمیلی ام اینه که یکی از دوستانم مرحوم شده،لطفا برای شادی روحش به هر طریقی که بهش ایمان دارید انرژی مثبت بفرستید….سپاسگزارم.



-

یه خبر بد شنیدم………………..خیلی بد. Frown Big Frown……………وای که چقدر گریه کردم.



-

من دلم نمی خواد هیچ نوشته ایی بنویسم با عنوان “آخرین نوشته سال”…شاید که چون گذر عمر و پایان سال خیلی قبلتر برای من تموم شده و دیگه نگران یا هیجان زده گذشتش نیستم حداقل فعلا.



تست



  • Page 2 of 2
  • <
  • 1
  • 2