جذابیت

بپذیر،اون چیزی رو که نمی تونی تغییرش بدی و در ایجادش هم گناهکار نبودی… همین دلیل جذابیتت میشه.
ویولت دامه حفاظاته!!!!:tounge
یک ایمیل:
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند! نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یک دفعه کلاس از خنده ترکید …
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :
– اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی.
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند.
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود. آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد. مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا !
و حق هم داشت. آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود.
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم.
5 سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت :
– برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود !
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند.
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
همسرم جواب داد :
– من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم.
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید.
شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند
عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند
دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند
و بخند که خدا هنوز آن بالا با توست



جهت اطلاع

نويسندگان، روزنامه نگاران و هنرمندان بيمه تكميلي و همچنین بیمه عمر و حوادث مي شوند .
با سرچ کردن متن ( نويسندگان، روزنامه نگاران و هنرمندان بيمه تكميلي مي شوند ) در سايت گوگل می توانيد به متن کامل اين خبر برسید…
پ.ن1:شنیدم دیشب دفتر آیت الله مکارم شیرازی رو منفجر کردن،خبر درسته یا شایعه ست؟
پ.ن2:هستم ولی کمرنگ.



روزهای آخر سال، روزهای عجیبی ه.
مستاصلی.سال رسما تموم نشده ولی دست و دلت هم به شروع کار جدید نمیره.
امسال اسفندماه شلوغی دارم و تا هفته اول عید هم به همین منواله.
دلم می خواد باهاش تا نصفه شب بشینم به خنده و گفت و گو و از حضورشون کمال استفاده رو ببرم ولی سریع خسته میشم و باید برم استراحت کنم.
جمع و شلوغی،خسته ام می کنه.
دست و دلم به هیچکار دیگه ایی نمیره.منتظرم تا این روزها هم بگذره…
پ.ن1:صادق اهری برنامه ایی برای برگزار کردن شب چهلم حسن(خدابیامرز) بر سر مزارش در تبریز داره… اگه مایل به شرکت هستید براش ایمیل بزنید.
پ.ن2: بچه هایی که ساکن ژاپن هستند،لطفا یه خبری از سلامتی خودتون بهم بدید.



ظاهرا این سریالهای کلمبیایی فارسی وان،داره این فرهنگ و طرز فکر رو جا میندازه که اصلا مهم نیست تو زن داشته باشی یا شوهر کرده باشی… در هر نقطه و سن و سالی از زندگیت هستی خوش باش و با هرکی می خوای باش!!!!:thinking
پ.ن:البته بگم ها این قضیه “زیر پوست شهر” ه و من خیلی وقت پیش حدود 15 سال قبل که تو یک شرکت نیمه دولتی کار میکردم به این نتیجه رسیدم که از نظر کارمندها اصن مهم نیست که تو متاهل باشی فقط متعهد نباش!!!
و حالا این فرهنگ پنهان داره علنی تبلیغ میشه.



8 مارس،روز جهانی “زن” مبارک.
ممنون از وحید بابت این ایمیل
تهیه و ترجمه : دکتر هوشنگ فاضل عضو سابق هیات مدیره انجمن ام اس کانادا و بینانگزار مرکز آموزش علوم دندانپزشکی دانشگاه آزاد
در اکتبر سال 2001 خواهرم بیمار شد. او مبتلا به انقباض معده شده و دوره سختی را می گذراند. راه رفتن برایش طاقت فرسا شده بود و برای خروج از تختخواب متوسل به هر چیزی می شد؛ او مبتلا به چنین درد فوق العاده ای بود.
تا ماه مارس 2002، از او آزمایشات متعددی به عمل آمد وعضلات مختلفی از او بیوپسی شد، بافتهای عضلانی اومورد آزمایش قرار گرفت و 24 نوع دارو برایش تجویز گردید. پزشکان نتوانستند بیماری او را تشخیص دهند و بفهمند که مشکل او در کجااست. او پیوسته از درد فوق العاده ای رنج می برد و آنقدر بیماری او شدت پیدا کرده بود که احساس می کرد دارد می میرد.
او تمام موجودی بانکی، خانه و زندگی و بیمه خود و هر آنچه را که مالک بود به دختر بزرگش بخشید واز او خواست که از خواهر کوچکش سرپرستی و حمایت کند.
به تاریخ 22 مارس به عنوان آخرین تلاش برای نجات خود تصمیم گرفت به فلوریدا سفر کند.( البته با استفاده از ویلچر)
در تاریخ 19 مارس به او تلفن کردم که سوأل کنم نتیجه آخرین آزمایش های او چه بوده است، و او گفت که در آزمایشها چیزی یافت نشد، ولی پزشکان به این نتیجه رسیده اند که مبتلا به بیماری ام اس هستم.
مقاله ای را که دوستی برایم ایمیل کرده بود مجددا مورد بررسی قرار دادم و از خواهرم سوأل کردم که آیا از سودای رژیمی (دایت سودا) استفاده می کرده است؟ او به من گفت که از این نوع سودا مصرف می کرده است. در حقیقت با این پاسخ، آمادگی پیدا کرد که یکی از مشکلات را از بین ببرد.
به او گفتم این امر را مورد توجه قرار دهد ومصرف دایت سودا را کنار بگذارد! مقاله دوستم را برایش فرستادم، که یک قانون دان برایم فرستاده بود. خواهرم در خلال 32 ساعت بعد از آن مذاکرات تلفنی به من گفت که نوشیدن سودای رژیمی را قطع کرده و اکنون قادر به راه رفتن شده است.
اسپاسم های عضلانی از بین رفته بود. او گفت که او احساس صد در صد بهبودی ندارد ولی به یقین احساس می کرد که حالش بسیار بهترشده است.
او به من گفت که می خواهد با این مقاله نزد دکترش برود و به هنگام بازگشت به شهر خود به من زنگ خواهد زد.
بسیار خوب، او به من زنگ زد، و گفت پزشکش بسیار متعجب شده است. او گفت به همه بیمارانش که مبتلا به ام اس هستند زنگ خواهد زد و توصیه خواهد کرد که از مصرف هر نوع قند مصنوعی از هر نوع آن اجتناب کنند زیرا این بیمارش ازاین نوع قند مسموم شده بود. مسمومیت توسط آسپارتایمی که در دایت سودا وجود داشت ودر واقع او به مرگ مرموز وتدریجی محکوم شده بود.
در تاریخ 22 مارس که او به فلوریدا برگشت، تمام داروئی که باید مصرف می کرد تنها یک قرص بود، و آن قرص فقط برای درمان مسمومیت با اسپارتیم بود! او به راه خود به رسیدن سلامتی کامل ادامه می داد.او اکنون راه می رفت! دیگر نیازی به ویلچر نداشت.
این مقاله زندگی او را نجات داد. در آن مقاله آمده بود که:
اگر در روی برچسب هر محصولی نوشته شده بود بدون قند یا Sugar Free؛ حتی در باره آن فکر هم نکنید!



بعد از هشت سال داشتم مي ديدمش.
وقتي رفت،سرحال و روپا بودم ولی حالا… !!!.
ديروز صبح وقتي براي اولين بار همديگه رو ديديم.اون علامت سئوال گنده رو تو چشماش ديدم که داره برق ميزنه.
وقتي در آغوشم گرفت،احساس کردم چشمام نمک اشک زده و دلم مي خواد بزنم زير گريه… ولي يه نفس عميق کشيدم و با خودم گفتم هيچ تضميني نيست که فردي تا آخر عمرش سالم و به همون وضعيت قبلش باشه……



امسال هم مثل پارسال داور جشنواره بانوان وبلاگ نویس هستم.
باید وبلاگهایی که به حدنصاب رسیدن رو مطالعه کنم و از بینشون بهترینها رو انتخاب کنم… اصولا بهترین انتخاب کردن کار سختی ه.
سعی می کنم اعمال سلیقه نکنم و بر اساس پارامترهایی که بهم گفتن،داوریشون کنم.
برام عجیبه، نوشته هایی که مثلا آموزش بافتنی میده.چطوری اسم خودش رو گذاشته وبلاگ؟و تا صدر هم اومده!:thinking
از امروز به بعد هم دو تا مسافر از خارج کشور داریم که با دایی ام میشن سه نفر،برای همین به شدت وقتم پر ه و گرفتارم.
حضورم ممکنه کمرنگ بشه…ولی هستم:heehee.