هورااااااااااااااا،قالب درست شد
دست گلتون درد نکنه.
یه عالمه بوس



جهت اطلاع

:>



موی بلند قشنگه…درست.
بیشتر معطره…درست.
ولی اونی که موهاش عین دسته جارو و ریش ریش ه ولی باز دوست یا همسرش اصرار داره بلند نگه اش داره دیگه چه حکمتی داره؟
یا اونی که همش پس کلش یه کلیپس یا کش بسته و موها رو محصور و در بند نگه میداره چی؟بویی از فرهنگ موی بلند برده؟چه فرقی با یک موی کوتاه داره اینطوری؟
صرف ،فقط بلند بودنش مطرحه؟
.
.
.
خوبه قبل انجام یک کاری یا پسند کورکورانه اون چیز!!! فرهنگش رو یاد بگیریم.

 

پ.ن:در اون لحظه خاص هم که نقطه بی ادب با بی شرمی خاص خودش به عنوان دلیل برای دوست داشتن موی بلند عنوان کرده باید بگم… تا اونجاییکه من می دونم طرف یک کم ناشی باشه موی بلند خانوم همش میره زیر دست و پا و جز نفرین و درد چیزی به ارمغان نمیاره Smile



درگیر کارهای شخصیمم- نگرانم نباشید



ديشب خواب عجيب و در عين حال جالبي ديدم که هنوز هم تحت تاثيرشم.
يه آقايي نزديک خونه مون(طبق معمول خونه زمان بچگيم نه اينجا) بود،يک کارگردان. اين آقا از لحاظ جسمي مشکل داشت و بجاي اينکه پاهايي بلند و عادي داشته باشه فقط يه زائده مثلا 10 سانتي بود جاي ساق و روونها و بعد قوزک و کف پاها…
من تو خواب سالم بودم و راه ميرفتم.
از اين آقا خوشم مي اومد و حتي تلاش ميکردم باهاش رابطه برقرار کنم.
يادمه با وجوديکه سن و سالي ازش گذشته بود(فکر کنم اواخر سي يا اوايل چهل) معلوم بود تا حالا باکسي رابطه نداشته و همه چيز براش تازگي داره و در صدد کشف معماست!!!.
آخر خواب باهم رفتيم اکران خصوصي يک فيلم که “رضا يزداني” توش بازي مي کرد و قرار بود بعد اتمام فيلم آقاي يزداني زنده آهنگ فيلم رو اجرا کنه…

خواب از این جهت برام جالب بود که من با وجودیکه آدم سالم و بدون مشکلی بودم به طرف مقابلم بعنوان یه انسان نگاه میکردم و ظاهرش رو مورد قضاوت قرار نمیدادم که فکر کنم حالا ازش خوشم بیاد یا نه؟
…صبح که از خواب پاشدم بخودم بالیدم بخاطر این طرز تفکر و کلی خوشحال شدم که یاد گرفتم انسانها رو براساس ظاهرشون قضاوت و دسته بندی نکنم و اجازه بدم خودشون رو ثابت کنن.

پ.ن:برای آزمایش این آهنگ رو میذارم که بی ربط به نوشته ام هم نیست.

رضا یزدانی-تهران تهران است

لینک دانلود



بعضي چيزها کاملا برمي گرده و بستگي پيدا مي کنه به ذات خانومانه، انسانها.
اينکه با اين وضعيت دشوارت بري حموم و همونطور که رو صندلي نشستي جارو دستت بگيري و خودت رو بکشوني اين طرف و اون طرف و زمين حموم رو بشوري که مبادا نياز باشه يک نفر ديگه بياد و کار نيمه تمام تو رو تميز و تمام کنه… فقط از يه خانوم برمياد…وگرنه که آدم مي گفت به من چه،کسي از من انتظار نداره حموم بشورم،همينقدر که نمي گم بياييد من و بشوريد بايد خدا رو هم شکر کنن.

 

خداييش،بي غرض و مرض، يه آقا تو شرايط بدني مثل من،اينکار رو مي کنه؟



امروز احساس عجيبي دارم. به يه پوچي فلسفي رسيدم!…با خودم ميگم با اين همه ناتواني جسمي که دارم و سبب ميشه به وجود غير وابسته باشم اونم با وجود زندگي در جامعه ايي که هيچ شرايط ساده زندگي رو براي امثال من مهيا نمي کنه… چرا اصن اصرار داشته باشم که زنده بمونم و زندگي کنم؟
نمي دونم…امروز ِ خاص همه چيز سياهه و منم فقط به مشکلات و سختيهاي پيش رو فکر مي کنم…بايد حدودا ماهي 600 هزارتومن براي يک درمان خودخواسته خرج کنم اون هم در شرايطي که درآمدي وجود نداره و بايد از توبره(پس انداز) بخورم…محيط جديد وبلاگ رو دوست ندارم و احساس غريبگي دارم باهاش…بعد 6 سال به نظرم نامحرم مياد………

بي خيال.بايد سعي کنم روحيه رو کف زمين افتادم رو بکشم بالا…مي تونم،مطمئنم.