توضیحات ضروری2

امروز خيلي خوشحالم چون يک دوست بسيار عزيز که خودش هم درگير ام-اس برام کامنت گذاشته و سايت خيلي کامل و مفيدي داره تويه اون همه چيز در مورد ام-اس و راههاي درمان يا پيشگيري نوشته شده کساني که مايل يا کنجکاو هستند بيشتر در مورد اين بيماري بدونند مي توانند بروند اينجا : همه چيز در مورد ام-اس من خودم همينطور که قبلا گفتم مجبورم با فيلتر شکن ببينمش،اگه باز آدرس را اشتباه نوشتم خواهش ميکنم مطلعم کنيد که درستش کنم.
دوست عزيزي بنام شاهين پيغام گذاشتن و تاکيد فراوان داشتن به ورزش کردن،کاملا با شما موافقم چون عضلات ضعيف ميشه بهترين ورزشي که من پيشنهاد ميکنم يوگا ست که کمترين خستگي و بيشترين تاثير را داره،ورزش کردن خيلي خوبه ولي اگه قرار باشه خسته کنه يا دماي بدن را خيلي بالا ببره ضررش از نفعش بيشتره ورزش خيلي خوب ديگه شناست من يک زماني خيلي خوب شنايه کرال مي رفتم الان هر موقع فرصت کنم باز شنا ميکنم يادمه اولين باري که بعد از اين مريضي رفتم استخر (حدودا 3يا4 سالي ميگذشت) وقتي وارد آب شدم پاهام مثل چوب خشک شده بود يکي از دوستهام باهام بود اون طفلکي وقتي ديد وضع اينطوريه جلويه من ايستاد و من همينطور که دستهام را به کناره استخر گرفته بودم و روي آب شناور بودم ،پاهام رو تو سينم جمع ميکرد و باز ميکرد تا کم کم اسپاسم باز شد و تونستم کمي پا دوچرخه بزنم ولي از جلسات بعد تنها مي رفتم استخر و تويه عميق کرال شنا ميکردم يک روزهاي هم رويم را زياد ميکردم و طول ميرفتم(آقا جان بدون در جريان گذاشتن غريق نجات اينکار را نکنيد غرق مي شيد يک وقت ،از من گفتن بودن :tounge ) وقتي ميرويد استخر از سونا و جکوزي حتي الامکان استفاده نکنيد چون بخاطر گرماش ممکنه نشانه هايه بيماري فعال بشه اگه از من ميشنويد و طاقتش را داريد تا مي تونيد تويه حوضچه آب سردي که مال بعد از سوناست بمونيد اولش ممکنه يکم سردتون بشه ولي با تحرک و پا دوچرخه زدن خودتون را گرم کنيد وقتي از آب آمديد بيرون به مفهوم واقعي روحتون تازه ست:teeth.
آدرس ايميل از من خواسته بوديد اگه تويه مطلب توضيحات ضروري را نگاه کنيد پيداش ميکنيد.
هيلا جان من متولد ماه شهريور هستم ،مشکل حله؟:wink
عزيز دوردونه جان من تو پستهايه قبلي توضيح دادم ام-اس چيه ولي اگه بيشتر مي خواي بدوني برو به آدرسي که در بالا گفتم.
چيزي که بارها اينجا توضيح دادم و ميبينم لازمه بازم بگم اينه که قصد من از نوشتن اين مطالب جمع کردن ويزيتور يا خداي نکرده جلب ترحم نيست فقط و فقط تشريح احساسات آدميه که در اوج توانايي و مقبوليت نا خواسته دچار يکسري نا توانايي ها شده و داره تلاش ميکنه واسه بر گشتن و ادامه دادن به زندگي بروش معمول طوري که همه روزگار ميگذرونند همونطور که زيتون عزيزم اشاره کرده اين نبايد الزاما يک بيماري باشه ممکنه با يک تصادف تمام آمال و ارزشهايه آدم بهم بريزه پس جاي زانوي غم به بغل گرفتن بايد از وقتي که بنام زندگي در اختيارمون حداکثر استفاده را ببريم و روش زندگي کردنمون را عوض کنيم و يادمون نره زمان براي هيچکس توقف نميکنه يا به عبارتي زمان دگمه برگشت نداره(دزديده شده از تبليغ سوني:wink ) .
به قول سهراب سپهري عزيزم:چشمها را بايد شست
جور ديگر بايد ديد
هر آدم کم توان يا حتي نا توان ويژگيهايه منحصر بفردي در خودش داره،سعي کنيد اونها را کشف کنيد نه نا توانيهاش را .اونها را خودش و بقيه مي دونند پس شاهکار نکرديد.:whatchutalkingabout
ويولت



توضيحات ضروري2

امروز خيلي خوشحالم چون يک دوست بسيار عزيز که خودش هم درگير ام-اس برام کامنت گذاشته و سايت خيلي کامل و مفيدي داره تويه اون همه چيز در مورد ام-اس و راههاي درمان يا پيشگيري نوشته شده کساني که مايل يا کنجکاو هستند بيشتر در مورد اين بيماري بدونند مي توانند بروند اينجا : همه چيز در مورد ام-اس من خودم همينطور که قبلا گفتم مجبورم با فيلتر شکن ببينمش،اگه باز آدرس را اشتباه نوشتم خواهش ميکنم مطلعم کنيد که درستش کنم.
دوست عزيزي بنام شاهين پيغام گذاشتن و تاکيد فراوان داشتن به ورزش کردن،کاملا با شما موافقم چون عضلات ضعيف ميشه بهترين ورزشي که من پيشنهاد ميکنم يوگا ست که کمترين خستگي و بيشترين تاثير را داره،ورزش کردن خيلي خوبه ولي اگه قرار باشه خسته کنه يا دماي بدن را خيلي بالا ببره ضررش از نفعش بيشتره ورزش خيلي خوب ديگه شناست من يک زماني خيلي خوب شنايه کرال مي رفتم الان هر موقع فرصت کنم باز شنا ميکنم يادمه اولين باري که بعد از اين مريضي رفتم استخر (حدودا 3يا4 سالي ميگذشت) وقتي وارد آب شدم پاهام مثل چوب خشک شده بود يکي از دوستهام باهام بود اون طفلکي وقتي ديد وضع اينطوريه جلويه من ايستاد و من همينطور که دستهام را به کناره استخر گرفته بودم و روي آب شناور بودم ،پاهام رو تو سينم جمع ميکرد و باز ميکرد تا کم کم اسپاسم باز شد و تونستم کمي پا دوچرخه بزنم ولي از جلسات بعد تنها مي رفتم استخر و تويه عميق کرال شنا ميکردم يک روزهاي هم رويم را زياد ميکردم و طول ميرفتم(آقا جان بدون در جريان گذاشتن غريق نجات اينکار را نکنيد غرق مي شيد يک وقت ،از من گفتن بودن :tounge ) وقتي ميرويد استخر از سونا و جکوزي حتي الامکان استفاده نکنيد چون بخاطر گرماش ممکنه نشانه هايه بيماري فعال بشه اگه از من ميشنويد و طاقتش را داريد تا مي تونيد تويه حوضچه آب سردي که مال بعد از سوناست بمونيد اولش ممکنه يکم سردتون بشه ولي با تحرک و پا دوچرخه زدن خودتون را گرم کنيد وقتي از آب آمديد بيرون به مفهوم واقعي روحتون تازه ست:teeth.
آدرس ايميل از من خواسته بوديد اگه تويه مطلب توضيحات ضروري را نگاه کنيد پيداش ميکنيد.
هيلا جان من متولد ماه شهريور هستم ،مشکل حله؟:wink
عزيز دوردونه جان من تو پستهايه قبلي توضيح دادم ام-اس چيه ولي اگه بيشتر مي خواي بدوني برو به آدرسي که در بالا گفتم.
چيزي که بارها اينجا توضيح دادم و ميبينم لازمه بازم بگم اينه که قصد من از نوشتن اين مطالب جمع کردن ويزيتور يا خداي نکرده جلب ترحم نيست فقط و فقط تشريح احساسات آدميه که در اوج توانايي و مقبوليت نا خواسته دچار يکسري نا توانايي ها شده و داره تلاش ميکنه واسه بر گشتن و ادامه دادن به زندگي بروش معمول طوري که همه روزگار ميگذرونند همونطور که زيتون عزيزم اشاره کرده اين نبايد الزاما يک بيماري باشه ممکنه با يک تصادف تمام آمال و ارزشهايه آدم بهم بريزه پس جاي زانوي غم به بغل گرفتن بايد از وقتي که بنام زندگي در اختيارمون حداکثر استفاده را ببريم و روش زندگي کردنمون را عوض کنيم و يادمون نره زمان براي هيچکس توقف نميکنه يا به عبارتي زمان دگمه برگشت نداره(دزديده شده از تبليغ سوني:wink ) .
به قول سهراب سپهري عزيزم:چشمها را بايد شست
جور ديگر بايد ديد
هر آدم کم توان يا حتي نا توان ويژگيهايه منحصر بفردي در خودش داره،سعي کنيد اونها را کشف کنيد نه نا توانيهاش را .اونها را خودش و بقيه مي دونند پس شاهکار نکرديد.:whatchutalkingabout
ويولت



اول از همه تشکر کنم از آقاي طاها که آدرس وبلاگم را به من ياد آوري کرد من خنگول هنوز آدرس درستم را نمي دونم :tounge،با اين حساب تويه کامنت هاتون آدرس اشتباه گذاشتم، شرمنده.
يک مطلبي بود ،همون روز اول که کامنتها را خوندم مي خواستم ياد آوري کنم ولي موقعيتش پيش نيامد.
دوست عزيزم هاجر نوشته بود که من هم مدتها ميترسيدم که ام-اس داشته باشم ….
يادمه بچه که بودم حدود 6 ساله، يک دوستي داشتم که همسايه ما بود اين دوستم يک دائي داشت که هر وقت ميامد خونشون با چوب زير بغل بود و تازه دو تا آدم گردن کلفت ديگه زير بغلش را مي گرفتند که از پلها ببرنش بالا.يکروز از مرجان(دوستم)پرسيدم دائيت چشه؟گفت:ام-اس داره.اون موقعها کسي نمي دونست ام-اس چيه تا اينکه عمه خود من هم مبتلا شد و ديگه من و مرجان کلي پز مي داديم به بقيه که فاميل ما يک مرض ناشناخته داره:teeth ،خلاصه يکبار مرجان داشت از ناتوانيهايه دائيش واسه من تعريف ميکرد،مي گفت يک شب دائيم خوابيده بود از وول وول زدن يک چيزي بغل لبش از خواب بيدار ميشه زير چشمي نگاه ميکنه مي بينه يه سوسکه:confused ولي اينقدر قدرت نداشته که دستش را بياره بالا و سوسکه را بزنه کنار!!!!
اين شد که فوبيا ام-اس تو ذهن من شکل گرفت که عجب بيماريه آدم حتي يه سوسک رو هم نمي تونه از خودش برونه ،ترس ابتلا به اين مريضي موند تو جونم و پيشا پيش اونقدر موج منفي فرستادم تا اينکه مبتلا شدم اونروزي که دکتر بهم اعلام کرد ام-اس دارم نمي دونستم بخندم يا گريه کنم:whatchutalkingabout
پس هاجر جون جلو جلو موج چيزهايه نا خوشايند را نفرست که از هرچي بدت بياد سرت مياد.



اين مطلب را نوشتم چون فکر کردم پست قبلي خيلي به جواب دادن به بقيه گذشت و از خودم و احساساتم دور افتادم .
وقتي کامنت ها را مي خونم شرمنده ميشم،اون طوري ها نيست که من هم يک آدم قوي و بدور از هر اشتباهي باشم آخرين باري که يک دل سير بخاطر مريضيم و موقعيتم گريه کردم همين دو ماه پيش بود،خاله م و داييم هر دو از خارج از ايران آمده بودند و يک ميهماني کوچيک داشتيم اونروز خيلي رويه مود خوبي نبودم به قولي دلم گرفته بود.قبل از شام رفتم تويه اتاق آمپولم را آماده کنم برايه تزريق(اين آمپول مثل انسولين خود شخص به خودش تزريق ميکنه) همينطور که داشتم آب مقطر را ميکشيدم تويه سرنگ…فکر ميکردم به گذشته و اينکه حالا مجبورم مثل يک آدم ناتوان اينجا دور از بقيه بشينم و آمپول بزنم به افرادي فکر ميکردم که سر راهم قرار گرفته بودن و کلي بهم ابراز عشق کرده بودن و همينکه موضوع خواسته جدي بشه با يه معذرت خواهي رمانتيک گفتن:ويولت ببخشين تو خيلي ماهي هيچ ايرادي هم نداري ولي خوب ميدوني مامانم نمي گذاره من با يک آدم مريض ازدواج کنم:whatchutalkingabout.همين افکار سبب شد بزنم زير گريه ،هاي هاي،مامان اينها برايه شام صدام کردن ولي من توان جواب دادن نداشتم از زور گريه،برادر کوچيکم(22 سالشه)اومد تو اتاق دنبالم که ديد دارم گريه مي کنم يکبار ازم پرسيد چي شده؟(هول کرده بود ) با سر اشاره کردم هيچي و با دست زدم رو سينه ام(يعني هر چي هست تو اين دل صاب مرده امه) اونم ديگه هيچي سئوال نکرد فقط پيشم نشست و بغلم کرد:cry يک کم آروم که شدم گفتم :تو برو گفت :نه گشنم نيست تازه دير نميشه،مامانم و دائيم آمدن دنبال ما، که ديدن شام غريبان خواهر و برادره و چيزي نگفتن و رفتن بيرون،اون شب شام نخوردم و تويه جمع هم حاضر نشدم و با گريه خوابم برد.
فردا صبحش با يه روحيه تازه و تصميمات تازه تر بلند شدم و رفتم سر کار پس مي بينيد واسه من هم خيلي از اين مسائل پيش مي ياد ولي مهم اينه که تويه اين مرداب غم گير نکنيمو زمان زيادي را واسه ناراحت بودن نگذاريم.
من ياد گرفتم با گذشته زندگي نکنم همينطور که در زندگي عادي اگر هنگام راه رفتن برگردم عقب را نگاه کنم با سر مي خورم زمين،در زندگي مجازيم هم به عقب نگاه نمي کنم چون عاقبتي جز با سر اومدن پايين نداره.
موفق باشيد،ويولت



اين مطلب را نوشتم چون فکر کردم پست قبلي خيلي به جواب دادن به بقيه گذشت و از خودم و احساساتم دور افتادم .
وقتي کامنت ها را مي خونم شرمنده ميشم،اون طوري ها نيست که من هم يک آدم قوي و بدور از هر اشتباهي باشم آخرين باري که يک دل سير بخاطر مريضيم و موقعيتم گريه کردم همين دو ماه پيش بود،خاله م و داييم هر دو از خارج از ايران آمده بودند و يک ميهماني کوچيک داشتيم اونروز خيلي رويه مود خوبي نبودم به قولي دلم گرفته بود.قبل از شام رفتم تويه اتاق آمپولم را آماده کنم برايه تزريق(اين آمپول مثل انسولين خود شخص به خودش تزريق ميکنه) همينطور که داشتم آب مقطر را ميکشيدم تويه سرنگ…فکر ميکردم به گذشته و اينکه حالا مجبورم مثل يک آدم ناتوان اينجا دور از بقيه بشينم و آمپول بزنم به افرادي فکر ميکردم که سر راهم قرار گرفته بودن و کلي بهم ابراز عشق کرده بودن و همينکه موضوع خواسته جدي بشه با يه معذرت خواهي رمانتيک گفتن:ويولت ببخشين تو خيلي ماهي هيچ ايرادي هم نداري ولي خوب ميدوني مامانم نمي گذاره من با يک آدم مريض ازدواج کنم:whatchutalkingabout.همين افکار سبب شد بزنم زير گريه ،هاي هاي،مامان اينها برايه شام صدام کردن ولي من توان جواب دادن نداشتم از زور گريه،برادر کوچيکم(22 سالشه)اومد تو اتاق دنبالم که ديد دارم گريه مي کنم يکبار ازم پرسيد چي شده؟(هول کرده بود ) با سر اشاره کردم هيچي و با دست زدم رو سينه ام(يعني هر چي هست تو اين دل صاب مرده امه) اونم ديگه هيچي سئوال نکرد فقط پيشم نشست و بغلم کرد:cry يک کم آروم که شدم گفتم :تو برو گفت :نه گشنم نيست تازه دير نميشه،مامانم و دائيم آمدن دنبال ما، که ديدن شام غريبان خواهر و برادره و چيزي نگفتن و رفتن بيرون،اون شب شام نخوردم و تويه جمع هم حاضر نشدم و با گريه خوابم برد.
فردا صبحش با يه روحيه تازه و تصميمات تازه تر بلند شدم و رفتم سر کار پس مي بينيد واسه من هم خيلي از اين مسائل پيش مي ياد ولي مهم اينه که تويه اين مرداب غم گير نکنيمو زمان زيادي را واسه ناراحت بودن نگذاريم.
من ياد گرفتم با گذشته زندگي نکنم همينطور که در زندگي عادي اگر هنگام راه رفتن برگردم عقب را نگاه کنم با سر مي خورم زمين،در زندگي مجازيم هم به عقب نگاه نمي کنم چون عاقبتي جز با سر اومدن پايين نداره.
موفق باشيد،ويولت



سلام به تمام دوستهايه گلم
چند تا نکته را بايد تا يادم نرفته اينجا توضيح بدهم:
1-سارا جان اينجا هم اينترفرون هست و من خودم از بتافرون هر يک روز در ميان استفاده مي کنم ،دو سال آونکس مي زدم که بعد دکتر تشخيص داد بايد دارويه قويتري استفاده کنم و حدود شش ماه ست که بتافرون مي زنم،درسته خيلي جلويه حمله ها گرفته ميشه ولي کامل اونها رو متوقف نمي کنه،خود من الان در زمان يه حمله به سر مي برم و بايد پالس کورتن شم ولي چون مي خوام بيمارستان دولتي بخوام که خيلي هم هزينه در بر نگيره برام يکم معطلي داره.(اگه ديديد يک هفته ازم خبري نشد بدونيد بيمارستانم،البته سعي مي کنم چند تا مطلب Draft شده نگه دارم که نويد زحمت بکشه و من نبودم پستشون کنه)
2-دوستان بسيار عزيزي که تويه پرشين بلاگ ،وبلاگ دارن.من چون از خطوط پارس آن لاين استفاده ميکنم با تاسف بسيار نمي تونم خواننده وبلاگهايه قشنگشون باشم،نمي دونم کدوم کدوم يکي را فيلتر کرده:embaressed يکبار اومدم از فيلتر شکن استفاده کنم،وبلاگ باز شد ولي هيچ کدوم از خطوط فعال نبودن يعني مثلا در قسمت نظر خواهي نمي تونستم پيام بگذارم،پس خواهش مي کنم دلگيري پيش نياد و از دست من دلخور نشيد هرچه فرياد داريد بر سر پارس آن لاين بزنيد:teeth.
3-امير عزيز ام-اس به هيچ عنوان واگير نداره خيالت راحت راحت باشه فقط در مورد بچه هايي که پدر يا مادرشون ام-اس دارند شانس گرفتن اين بيماري درشون بيشتر از بچه هايه ديگه ست البته اين اصلا به اين معنا نيست که الزاما بچه اين افراد مبتلا ميشه،خود من اگه ازدواج کنم حتما يک بچه را مي خوام چون به نظر من لذت داشتن اون ميارزه به همه چيز.
4-پروين عزيز من به مسائل فني وبلاگ وارد نيستم ولي اين مشکل را به نويد منتقل مي کنم ببينم قابل حل شدن هست يا نه.
5- زيتون بسيار عزيزم ممنون از کامنت هايه دلگرم کننده ات،عزيزم همونطور که قبلا اشاره کردم من تويه شرکتي کار مي کنم که از صبح تا شب به اينترنت وصله برايه همين من حداکثر استفاده را از اين موهبت مي برم :winkو لا بلايه کارهام مطلب مي نويسم واسه همينه که تند تند پست مي کنم،البته تمرکز داشتن و از دست ندادن رشته صحبت خيلي مشکله چون در ضمن نوشتن ده تا کار ديگه هم دارم انجام مي دهم .
6-مادر عزيزي که کودک روشن دلي داره مطلب برام نوشته،مي دونم که واسه اطرافيان ما خيلي سختره کنار آمدن با اين قضيه ،چون کاملا نسبت به عزيزشون متعصب هستند و راحت نمي تونند نگاههايه معني دار را تحمل کنند،مادر خود من بارها با من دعوا کرده که چرا هرکي ازت مي پرسه پاتون چي شده ؟فوري ميگي ام-اس دارم،خوب بگو تصادف کردم تازه پام رو از تو گچ در آوردم!،من کاملا اين احساس مادرم را درک مي کنم چون قبول اين مسئله براش خيلي سخته و فکر ميکنه شايد براي من هم اينطوره و نمي تونه قبول کنه که من خودم با اين قضيه کنار اومدم و ازش فرار نمي کنم و همينطور نمي خواد ضعف و کمبود جگر گوشه اش رو ببينه براي همينم وقتي با اونم براي دلخوشي اون، همون چيزي رو ميگم که اون ميخواد هر چند بر خلاف ميلم باشه،اينو هم بايد بگم که بعد از کلي صحبت کردن باهاش اون هم ديگه احساس منو مي فهمه.
7-يک دوست مهربان ديگه ايي که دوستي داره با ام-اس و مي خواد با اين خانم ازدواج کنه ولي اين خانم نمي پذيره ازم خواسته دراين مورد راهنماييش کنم،ببين دوست عزيزم من در اين رابطه فقط ميتونم تجربياتم رو در اختيارت بگذارم و اصلا نه مي تونم نه در حدي هستم که نسخه پيچي کنم برات، که اينو اگه اجازه بدي سر فرصت بهش بپردازيم و يه پست عموميش کنيم شايد خيليها مشابه اين مشکل را داشته باشند .الان چون خيلي در گير کارهايه بستري شدنم هستم نمي تونم فکرم را جمع و جور کنم.
8-دوست ديگري آدرس ايميل خواسته بود ازم.آدرسي که من اختصاص دادم به اين وبلاگ هست:violet_with_ms2@yahoo.com اول مي خواستم يک ID ان لاين هم بگذارم ولي بعد ديدم رئيسم حق داره رسما اخراجم کنه !!!:tounge



سلام به تمام دوستهايه گلم
چند تا نکته را بايد تا يادم نرفته اينجا توضيح بدهم:
1-سارا جان اينجا هم اينترفرون هست و من خودم از بتافرون هر يک روز در ميان استفاده مي کنم ،دو سال آونکس مي زدم که بعد دکتر تشخيص داد بايد دارويه قويتري استفاده کنم و حدود شش ماه ست که بتافرون مي زنم،درسته خيلي جلويه حمله ها گرفته ميشه ولي کامل اونها رو متوقف نمي کنه،خود من الان در زمان يه حمله به سر مي برم و بايد پالس کورتن شم ولي چون مي خوام بيمارستان دولتي بخوام که خيلي هم هزينه در بر نگيره برام يکم معطلي داره.(اگه ديديد يک هفته ازم خبري نشد بدونيد بيمارستانم،البته سعي مي کنم چند تا مطلب Draft شده نگه دارم که نويد زحمت بکشه و من نبودم پستشون کنه)
2-دوستان بسيار عزيزي که تويه پرشين بلاگ ،وبلاگ دارن.من چون از خطوط پارس آن لاين استفاده ميکنم با تاسف بسيار نمي تونم خواننده وبلاگهايه قشنگشون باشم،نمي دونم کدوم کدوم يکي را فيلتر کرده:embaressed يکبار اومدم از فيلتر شکن استفاده کنم،وبلاگ باز شد ولي هيچ کدوم از خطوط فعال نبودن يعني مثلا در قسمت نظر خواهي نمي تونستم پيام بگذارم،پس خواهش مي کنم دلگيري پيش نياد و از دست من دلخور نشيد هرچه فرياد داريد بر سر پارس آن لاين بزنيد:teeth.
3-امير عزيز ام-اس به هيچ عنوان واگير نداره خيالت راحت راحت باشه فقط در مورد بچه هايي که پدر يا مادرشون ام-اس دارند شانس گرفتن اين بيماري درشون بيشتر از بچه هايه ديگه ست البته اين اصلا به اين معنا نيست که الزاما بچه اين افراد مبتلا ميشه،خود من اگه ازدواج کنم حتما يک بچه را مي خوام چون به نظر من لذت داشتن اون ميارزه به همه چيز.
4-پروين عزيز من به مسائل فني وبلاگ وارد نيستم ولي اين مشکل را به نويد منتقل مي کنم ببينم قابل حل شدن هست يا نه.
5- زيتون بسيار عزيزم ممنون از کامنت هايه دلگرم کننده ات،عزيزم همونطور که قبلا اشاره کردم من تويه شرکتي کار مي کنم که از صبح تا شب به اينترنت وصله برايه همين من حداکثر استفاده را از اين موهبت مي برم :winkو لا بلايه کارهام مطلب مي نويسم واسه همينه که تند تند پست مي کنم،البته تمرکز داشتن و از دست ندادن رشته صحبت خيلي مشکله چون در ضمن نوشتن ده تا کار ديگه هم دارم انجام مي دهم .
6-مادر عزيزي که کودک روشن دلي داره مطلب برام نوشته،مي دونم که واسه اطرافيان ما خيلي سختره کنار آمدن با اين قضيه ،چون کاملا نسبت به عزيزشون متعصب هستند و راحت نمي تونند نگاههايه معني دار را تحمل کنند،مادر خود من بارها با من دعوا کرده که چرا هرکي ازت مي پرسه پاتون چي شده ؟فوري ميگي ام-اس دارم،خوب بگو تصادف کردم تازه پام رو از تو گچ در آوردم!،من کاملا اين احساس مادرم را درک مي کنم چون قبول اين مسئله براش خيلي سخته و فکر ميکنه شايد براي من هم اينطوره و نمي تونه قبول کنه که من خودم با اين قضيه کنار اومدم و ازش فرار نمي کنم و همينطور نمي خواد ضعف و کمبود جگر گوشه اش رو ببينه براي همينم وقتي با اونم براي دلخوشي اون، همون چيزي رو ميگم که اون ميخواد هر چند بر خلاف ميلم باشه،اينو هم بايد بگم که بعد از کلي صحبت کردن باهاش اون هم ديگه احساس منو مي فهمه.
7-يک دوست مهربان ديگه ايي که دوستي داره با ام-اس و مي خواد با اين خانم ازدواج کنه ولي اين خانم نمي پذيره ازم خواسته دراين مورد راهنماييش کنم،ببين دوست عزيزم من در اين رابطه فقط ميتونم تجربياتم رو در اختيارت بگذارم و اصلا نه مي تونم نه در حدي هستم که نسخه پيچي کنم برات، که اينو اگه اجازه بدي سر فرصت بهش بپردازيم و يه پست عموميش کنيم شايد خيليها مشابه اين مشکل را داشته باشند .الان چون خيلي در گير کارهايه بستري شدنم هستم نمي تونم فکرم را جمع و جور کنم.
8-دوست ديگري آدرس ايميل خواسته بود ازم.آدرسي که من اختصاص دادم به اين وبلاگ هست:violet_with_ms2@yahoo.com اول مي خواستم يک ID ان لاين هم بگذارم ولي بعد ديدم رئيسم حق داره رسما اخراجم کنه !!!:tounge