سفرنامه بیمارستان2

ميدونم دفعه قبل خیلي روده درازي کردم سعي ميکنم امروزي را کوتاهتر بگم.صبح ساعت 5 صبح به عادت بيمارستان بيدار شدم گفتم با خودم چيکار کنم تا ساعت7:30؟پا شدم رفتم حمام اونجا تو ذهنم اينقدر خوب مطالبو و جمع و جور کردم حالا هرچي فکر ميکنم چي ميخواستم بنویسم یادم نمياد.
1-شب تلفن بخش زنگ زد يک خدماتي که دم دست بود گوشِي را برداشت،صدا زد خانم وِيولت،گفتم:بله؟گفت:تلفن،تزل.من همين طوري که داشتم دنبال دمپايي هام ميگشتم با خودم گفتم:تزل؟من و تزل؟:confused وقتي رسيدم بهش گفت بابا میگم تزل گفتم حاجی من اگه میتونستم به تزلم که اینجا نبودم.:teeth
2- صبح برای خودم نوار گذاشته بودم تو واکمن و با هدفون داشتم گوش میدادم که دیدم همان خانم ترک داره یک چیزهای بلند بلند میگه پیش خودم گفتم ای دل غافل شاکی شد!:confused فوری خاموشش کردم از فاطی پرسيدم چی میگه؟گفت میگه بی انصاف تو هم اتاقی هم داریا یک جور گوش بده ما هم حضش را ببریم:regular (پیش خودم گفتم بابا دمت گرم با همه پیر بودنت) گفتم چشم و زدم رو اسکیپر که صدا تو اتاق پخش شه پرستار که اومد تو گفتم ببخشید اگه صدا اذیت میکنه خاموشش کنم گفت نه بابا بلند ترش کن ما هم مستفیض شیم:teeth خلاصه کم مونده بود اونجا را بکنم دیسکو خوبه زود مرخصم کردن!!!!
3-شب قبل از ولنتاین رفتم سراغ رزیدنت شیفت گفتم دکتر هر جور شده فردا آخرین تزریق را انجام بده من قبل از ظهر مرخص شم گفت نمیشه MRI داری که مال عصر شنبه ست تا اونو ندی و جوابش حاضر نشه نمی گذارم بری گفتم نمیشه من شب باید خونه باشم گفت مگه چه خبره که میگی باید گفتم بابا ولنتاین گفت ولنتاین دیگه چیه؟:confused گفتم روز عشاق،14 فوریه است رفت دوستهای دیگه اش را هم صدا کرد پرسید شما می دونید ولنتاین چیه؟اونها هم در کمال نامردی گفتن نه خلاصه کلی واسم دست گرفتن.صبح شنبه رزیدنت ها همراه با استادشون که یک خانم دکتر ناز و خوشگل بود آمدند بالا سرم برای ویزیت(بیمارستان چون آموزشی بود با استادشون برای شور نهایی می آیند) تا رسیدنت همون دکتر دیشبی گفت ببینم چی چی تاین بود می گفتی؟14 فوریه؟خانم دکتر شما میدونید 14 فوریه چه خبره؟خانم دکتر هم خیلی با ناز گفت بله سانتا ولنتاین،روز عشاق.قیافه دانشجو ها دیدن داشت:teeth بعد خانم رو کرد به من گفت عزیزم اینا عاشق نمیشن که بدونن روزش کیه .منم با تاسف سر تکون دادم گفتم بله متاسفانه(حالا از زور خنده داشتم خفه میشدم بدجوری دماغشون سوخت طفلکیا)
4-شب آخر بود دراز کشیده بودم دیدم صدای شرشر آب میاد اول به روی خودم نیاوردم گفتم شاید دارن سوند خالی میکنن دیدم نه نمیشه یک خبری هست رو کردم به فاطی گفتم این صدای چیه؟با خجالت گفت بهم فشار آمد نمی خواستم مزاحمت بشم یک کیسه بر داشتم تخلیه کنم سوراخ بود:confused همش ریخت گفتم آخه عزیز دلم اینطوری که بدتر شد:cry رفتم سراغ بهیار،روز از نو روزی از نو
دیگه نمی نویسم جز به جز که چی شد و صبحش به بیچاره شیر منیزیم دادن که شکمش کار کنه قبل از عمل و بهش فشار نشسته بود و کسی نبود به دادش برسه:confused ……..باز فقط من بودم با روسری که دور دماغم پیچیده بودم که خفه نشم و کمک بهیار، چون روزهایه تعطیلی بود پرسنل هم اکثرا نبودن وگرنه فکر نکنم اینقدر هر دم بیل باشه.
ماجراهای شیرین بیمارستان را همینجا تمام میکنم فقط لازم به ذکرست که چرا من بیمارستان دولتی را انتخاب کردم؟
میدونید به نظر من تویه بیمارستان خصوصی مریض ها حتی بخاطر مریضیشون واسه هم کلاس میذارن(یکبار بستری بودم) اونجا نمی تونی به عمق لطفی که خدا بهت داشته پی ببری با بافت جامعه ات دم خور نمیشی فرصتیه که همیشه پیش نمیاد.می فهمی چقدر بدبخت تر و عاجز تر از تو هست که تو توشون گمی احساس میکنی مفیدی هنوز هستن آدم های که به کمک هر چند ناچیز تو امید بستن میبینی هنوز اونقدر ناز نازی نشدی و می تونی با نا ملایماتی که تا حالا تجربه نکردی دست و پنجه نرم کنی به ظرفیت هایه خودت پی میبری… به تمام این علت ها وحتی بیشتر از اینهاست که من عاشق اینجور اماکن هستم:regular اینطوری سبب میشه بیشتر خودم و اطرافیانم را دوست داشته باشم.
یک تیکه هم برای مهاب عزیزم بنویسم چون فکر میکنم به درد کسی دیگه هم میتونه بخوره عمومیش میکنم:
مهاب جان هیچ وقت اجازه نده یک تجربه تلخ پیش داوری تویه تصمیمات آینده ات بوجود بیاره،تو زنده ای برای پذیرایی از یک عشق جدید هر زمانی که به سراغت بیاد ولی الان لحظات لحظات سخت و سرنوشت سازیه باید حواست کاملا جمع باشه که عشق واقعی را از یک فرد جایگزین شده تمیز بدی یعنی برای فرار از غمت به آغوشی پناه نبری که فقط در مقطع کوتاهی دردت را دوا کنه مثل یک افیون.
تجربه کن با چشم باز تجربه کن زندگی با عشق معنی میگیره.موفقیت تو آرزویه همه ماست
در مورد عشق4 هم باید بگم یک چیزهای اتفاق افتاده تو این دو هفته اخیر که براتون می نویسم:wink
نوید عزیزم بهم تذکر داده که بجای”ی”shift+X را بزنم که برای ویندوز98 ها مشکل پیش نیاد،امروز تلاش کردم اینکار را بکنم ولی بیشتر از چند خط نتونستم اینقدر حواسم رفت به انجام اینکار که رشته مطلب گم شد،حالا اگه واقعا با این مسئله کسی مشکل داره بگه من یک خاکی به سرم بریزم.:tounge
ویولت پر حرف



سفرنامه بیمارستان1

ساعت حدود 2:30 بهم زنگ زدن که خودت رو برسون بستري بشي براي بعدازظهر چون بعدش ميخوره به تعطيلات و پيدا کردن دکترها مکافاته، با سختي خودم را ميرسونم سر قرار و راهي ميشم نمي دونم اصلا اين بيمارستان کجاست تا حالا اسمش به گوشم نخورده و کلي اضطراب دارم.ميرسم اونجا، از تلفن داخلي زنگ ميزنم به آقاي که بايد پارتيم بشه، سلام من ويولتم و الان اينجام چيکار کنم؟ ميگه برو اورژانس دکتر ببينتت من سفارش ميکنم بستري کنند با اضطراب ميگم اگه نشه چي ميگه؟ نگران نباش من تا 7:30 هستم قول ميدم بستريت کنن.
با کمک همراهم به سختي از پله ها ميرم بالا و وارد اورژانس ميشم تو اتاق يکي چاقو خورده نشسته، در بدو ورود بايد مثل تازه عروسها پات رو بگذاري رو خونش رد شي:confused احساس ميکنم دارم بالا ميارم همراهم هدايتم ميکنه بيرون اتاق ميگه تو بشين بيرون من کارها را انجام ميدم نوبت معاينه تو که رسيد صدات ميکنم (خدا عمرت بده) تو يک اتاق ديگه پسري خودکشي کرده مي خوان بزور لوله بفرستن تو معده اش که شستشو بشه ولي خودش ميخواد بميره و مقاومت ميکنه نعره پشت نعره، اونجا هم احساس ميکنم دارم بالا ميارم، با همه سختي ها و پارتي بازيها پذيرش ميشم ميرم راديولوژي از قفسه سينه ام عکس بگيرند. مسئولش ميپرسه مشکلتون چيه؟ ميگم: ام-اس مي پرسه چند ساله؟ ميگم 7 سال سري تکون ميده و زير لب ميگه ماشاالله به اين روحيه (نمي دونم رو چه حساب ميگه؟)
براي اينکه برم تو بخش از يک راهرو پوشيده از کاشي هايه آبي را بايد رد کنم پيش خودم ميگم غلط نکنم سردخونه همين وراست:embaressed.
ديد منفي قضيه:
تو اتاقي بستري ميشم 4 تخته 2 تا مريض استراحت مطلقند يکي سکته مغزي يکي شکستگي کمر. اون يکي يک پيرزن ترک که هيچي فارسي حاليش نميشه و پشت کار عجيبي داره در حرف زدن حالا اگه تو حاليت نميشه اون ديگه مشکل خودته:whatchutalkingabout ساعت 12 شب بلند ميشه و شروع ميکنه بلند بلند با خودش حرف زدن. به خاطر دو تايه ديگه هم مجبوري همش منظره سوند (يا سند) و لگن گذاشتن و بر داشتن همراه با بو و برنگش را تحمل کني:confused.شب ساعت 12 چراغها روشن کيسه زباله عوض ميشه، 1 چراغها روشن کف اتاق ضد عفوني ميشه، 3 چراغها روشن براي درجه تب و فشار خون، 5 چراغها روشن واسه زدن آب مقطر تو آنژيو که رگ نبنده (چقدر هم دردناکه)،5:30 چراغها همه روشن براي خوردن صبحانه (خواب خوبي داشته باشيد:embaressed) همه اينها را گفتم ولي حالا ببنيد چطور همه اينها را ميشه مثبت نگاه کرد و از محيط و وقت لذت برد اين زمان را شما بايد بگذرونيد حالا ميتونيد ديدتون را مثبت کنيد و محيط را هيجان انگيز تصور کنيد يا بغ کنيد و حال خودتون و اطرافيانتون را حسابي بگيريد.
ديد کاملا مثبت قضيه، چيزي که من انتخاب کردم: (ميدونم خيلي روده درازي ميشه واسه همين اتفاقات را آيتم وار مينويسم)
وقتي رفتم تو اتاق چون هنوز مريض چهارمي نيومده بود، خدا را شکر کردم که حق انتخاب تختم را دارم براي همين تختي که بغل پنجره بود برداشتم که هر موقع خواستم بتونم بازش کنم و کمي هوا بخورم در ضمن از منظره بيرون هم استفاده کنم. کارهايه بستريم که تمام شد ساعت از ده شب گذشته بود، خانمي که سکته مغزي کرده بود يک خانم کرد بود از سنندج که بعلت سکته خيلي مغشوش حرف ميزد با لهجه کردي شيرين، بايد کلي تلاش ميکردي بفهمي چي ميگه البته روز اول سخت بود، اين خانم يک ملاقات کننده داشت که اينجا اسمش را ميگذاريم زري، اين زري خانم ما ظاهرا مراقب و پرستار خصوصي يک خانمي بود که در بخش i.c.u بستري بود و زري هر وقت ميتونست ولش ميکرد ميامد اتاق ما واسه دلبري از پسر 22 ساله خانم کرده که اسمش را ميگذاريم حسن (لازم به ذکر است زري خودش ميگفت29 سالمه ولي شرط ميبندم از اون خانومهايه که پاشون اونور 30 هيچوقت نميره:wink).
شب هر کاري ميکردم بخوابم نميشد که نميشد، زري هم يک بند ور ميزد و دلبري ميکرد منم که فضول مگه ميشد گوش ندم؟ ديگه قات (يا غات) زده بودم با عصبانيت سرم را بلند کردم گفتم: شما نمي خوايد بخوابيد؟ کورمال ساعت را نگاه کردم گفتم ساعت 20دقيقه به 12 ست حسن گفت نه خانم 20 دقيقه به يکه گفتم ديگه بدتر مثلا اينجا بخش اعصاب ميخوام استراحت کنم لطفا چراغ را خاموش کنيد بريد بيرون(مرسي جذبه:tounge) که همين کار را هم کردن حالا چي ميگفتن؟ خانم داشت آدرس و شماره تلفن حسن را تو سنندج ميگرفت که بره اونجا سراغشون والله من ديگه اين مدلي سريش شدن نديده بودم که نوبر شد. صبح از گلي خانم (مادر حسن) ته و تو قضيه را در آوردم کاشف به عمل آمد که حسن آدرس عوضي داده و حسابي از اين کنه بازي شاکي و با مامانش دعوا داره که اينقدر به اين دختره رو نده بياد اينجا. آبرو منو تو بخش برده پرستار ها همه با يک لبخند معني دار نگاهم ميکنن که يعني بله، ما مي دونيم چه خبره!!! خلاصه تا آخر اين واسه من و هم اتاقيمام سوژه خنده و تفريح بود.
از فردا شبش ياد گرفتم قبل از خواب يک قرص خواب بخورم و دوتا گلوله پنبه بگذارم تو گوشم که صدا اذيتم نکنه.
شب دوم با سلام و صلوات خانمي را آوردند که اسمش را ميگذاريم فاطي، چاه آشپزخانه دهن باز کرده بود و اين بنده خدا پرت شده بود به عمق 25 تا 30 متري چاه!!!!Shockmg عمق را آتشنشاني تخمين زده بود.
کمرش شکسته بود (البته فکر کنم مو برداشته بود چون پاهاش را مي تونست تکون بده) و منع از هر نوع حرکتي، شب هم هيچ همراهي پيشش نموند، من موندم با يک پيرزن فارسي ندون (اومدم بنويسم زبون نفهم ديدم از ديد اون مني که ترکي نمي فهمم زبون نفهمم:wink) با دو تا مريض استراحت مطلقي. اون شب گذشت شد صبح از صداي نعره هاي فاطي از خواب بيدار شدم که التماس ميکرد بهش مرفين بزنن، پرستارها هم ميگفتن تا دکتر اجازه نده نمي تونيم چون در اثر مصرفش معتاد ميشه، فحش هاي بود که ميداد و سرش را ميکوبيد به لبه تخت، آخرش بهش زدن وقتي آروم گرفت از همه معذرت خواهي ميکرد. (ميدونين شخصيتا چه جوري بود؟ از اينهايي که بعد از هر جمله ميگن چي؟ آخر جوادهاي که من ديدم خونشون ته سليمانيه و آذري خونه مادريش حصارک پايين احتمالا زيتون بايد بدونه چه جور جاييه، ملاقاتيهاش که ميومدن من اين همه آدم معتاد و خلاف را تا حالا يک جا نديده بودم:whatchutalkingabout) خلاصه پس فرداصبحش ديدم از بوي ادراري که فاطي تو اين چند روز به خودش و لباس و ملحفه کرده (چون چند روز هم اورژانس بوده) دارم ميارم بالا. بهيار زن هم نبود که بتونم کمک بگيرم ازش ديدم کار کار خودمه بايد به خودم رحم کنم (تو اين مدت هم باهاش ارتباط برقرار کرده بودم) رفتم يک لگن آب گرم آوردم توش از شامپو بدن خودم ريختمو يک حوله تميز هم از پرستاري گرفتم گفتم فاطي جابجا شو ميخوام بشورمت با شرمندگي گفت آخه شما؟ گفتم شما نداره سعي ميکنم زياد تکونت ندم جاهاي که خودت ميتوني بشوري بشور پشت و گردنت اينها را هم من ميشورم لباسات را همه را در بيار خجالت نکش. حسابي تميزش کردم و بد با آب تميز بدون شامپو دوباره با حوله روي بدنش کشيدم. رفتم بهيار آوردم دادم تمام ملافه و لباس نو تنش کردن. آخر کار از دستمال مرطوبم که معطر هم هست دادم صورت و گردنش را تميز کرد و از اسپري خودم به تمام تنش زدم (حالا ديگه ميتونستم نفس بکشم بيشتر از همه از اين راضي بودم که با اولين تزريق پام راه افتاد که بتونم از پس اين همه کار بر بيام).
وقتي کارم تمام شد با لبخندي رضايت آميز گفت: به مولا ،نوکرتم
ادامه دارد چون خيلي روده درازي ميشه اگه حالتون بهم خورده يا حوصله تون سر رفته از وراجيم کافيه بگيد بقيه اش را ادامه ندم.



ساعت حدود 2:30 بهم زنگ زدن که خودت رو برسون بستري بشي براي بعدازظهر چون بعدش ميخوره به تعطيلات و پيدا کردن دکترها مکافاته، با سختي خودم را ميرسونم سر قرار و راهي ميشم نمي دونم اصلا اين بيمارستان کجاست تا حالا اسمش به گوشم نخورده و کلي اضطراب دارم.ميرسم اونجا، از تلفن داخلي زنگ ميزنم به آقاي که بايد پارتيم بشه، سلام من ويولتم و الان اينجام چيکار کنم؟ ميگه برو اورژانس دکتر ببينتت من سفارش ميکنم بستري کنند با اضطراب ميگم اگه نشه چي ميگه؟ نگران نباش من تا 7:30 هستم قول ميدم بستريت کنن.
با کمک همراهم به سختي از پله ها ميرم بالا و وارد اورژانس ميشم تو اتاق يکي چاقو خورده نشسته، در بدو ورود بايد مثل تازه عروسها پات رو بگذاري رو خونش رد شي:confused احساس ميکنم دارم بالا ميارم همراهم هدايتم ميکنه بيرون اتاق ميگه تو بشين بيرون من کارها را انجام ميدم نوبت معاينه تو که رسيد صدات ميکنم (خدا عمرت بده) تو يک اتاق ديگه پسري خودکشي کرده مي خوان بزور لوله بفرستن تو معده اش که شستشو بشه ولي خودش ميخواد بميره و مقاومت ميکنه نعره پشت نعره، اونجا هم احساس ميکنم دارم بالا ميارم، با همه سختي ها و پارتي بازيها پذيرش ميشم ميرم راديولوژي از قفسه سينه ام عکس بگيرند. مسئولش ميپرسه مشکلتون چيه؟ ميگم: ام-اس مي پرسه چند ساله؟ ميگم 7 سال سري تکون ميده و زير لب ميگه ماشاالله به اين روحيه (نمي دونم رو چه حساب ميگه؟)
براي اينکه برم تو بخش از يک راهرو پوشيده از کاشي هايه آبي را بايد رد کنم پيش خودم ميگم غلط نکنم سردخونه همين وراست:embaressed.
ديد منفي قضيه:
تو اتاقي بستري ميشم 4 تخته 2 تا مريض استراحت مطلقند يکي سکته مغزي يکي شکستگي کمر. اون يکي يک پيرزن ترک که هيچي فارسي حاليش نميشه و پشت کار عجيبي داره در حرف زدن حالا اگه تو حاليت نميشه اون ديگه مشکل خودته:whatchutalkingabout ساعت 12 شب بلند ميشه و شروع ميکنه بلند بلند با خودش حرف زدن. به خاطر دو تايه ديگه هم مجبوري همش منظره سوند (يا سند) و لگن گذاشتن و بر داشتن همراه با بو و برنگش را تحمل کني:confused.شب ساعت 12 چراغها روشن کيسه زباله عوض ميشه، 1 چراغها روشن کف اتاق ضد عفوني ميشه، 3 چراغها روشن براي درجه تب و فشار خون، 5 چراغها روشن واسه زدن آب مقطر تو آنژيو که رگ نبنده (چقدر هم دردناکه)،5:30 چراغها همه روشن براي خوردن صبحانه (خواب خوبي داشته باشيد:embaressed) همه اينها را گفتم ولي حالا ببنيد چطور همه اينها را ميشه مثبت نگاه کرد و از محيط و وقت لذت برد اين زمان را شما بايد بگذرونيد حالا ميتونيد ديدتون را مثبت کنيد و محيط را هيجان انگيز تصور کنيد يا بغ کنيد و حال خودتون و اطرافيانتون را حسابي بگيريد.
ديد کاملا مثبت قضيه، چيزي که من انتخاب کردم: (ميدونم خيلي روده درازي ميشه واسه همين اتفاقات را آيتم وار مينويسم)
وقتي رفتم تو اتاق چون هنوز مريض چهارمي نيومده بود، خدا را شکر کردم که حق انتخاب تختم را دارم براي همين تختي که بغل پنجره بود برداشتم که هر موقع خواستم بتونم بازش کنم و کمي هوا بخورم در ضمن از منظره بيرون هم استفاده کنم. کارهايه بستريم که تمام شد ساعت از ده شب گذشته بود، خانمي که سکته مغزي کرده بود يک خانم کرد بود از سنندج که بعلت سکته خيلي مغشوش حرف ميزد با لهجه کردي شيرين، بايد کلي تلاش ميکردي بفهمي چي ميگه البته روز اول سخت بود، اين خانم يک ملاقات کننده داشت که اينجا اسمش را ميگذاريم زري، اين زري خانم ما ظاهرا مراقب و پرستار خصوصي يک خانمي بود که در بخش i.c.u بستري بود و زري هر وقت ميتونست ولش ميکرد ميامد اتاق ما واسه دلبري از پسر 22 ساله خانم کرده که اسمش را ميگذاريم حسن (لازم به ذکر است زري خودش ميگفت29 سالمه ولي شرط ميبندم از اون خانومهايه که پاشون اونور 30 هيچوقت نميره:wink).
شب هر کاري ميکردم بخوابم نميشد که نميشد، زري هم يک بند ور ميزد و دلبري ميکرد منم که فضول مگه ميشد گوش ندم؟ ديگه قات (يا غات) زده بودم با عصبانيت سرم را بلند کردم گفتم: شما نمي خوايد بخوابيد؟ کورمال ساعت را نگاه کردم گفتم ساعت 20دقيقه به 12 ست حسن گفت نه خانم 20 دقيقه به يکه گفتم ديگه بدتر مثلا اينجا بخش اعصاب ميخوام استراحت کنم لطفا چراغ را خاموش کنيد بريد بيرون(مرسي جذبه:tounge) که همين کار را هم کردن حالا چي ميگفتن؟ خانم داشت آدرس و شماره تلفن حسن را تو سنندج ميگرفت که بره اونجا سراغشون والله من ديگه اين مدلي سريش شدن نديده بودم که نوبر شد. صبح از گلي خانم (مادر حسن) ته و تو قضيه را در آوردم کاشف به عمل آمد که حسن آدرس عوضي داده و حسابي از اين کنه بازي شاکي و با مامانش دعوا داره که اينقدر به اين دختره رو نده بياد اينجا. آبرو منو تو بخش برده پرستار ها همه با يک لبخند معني دار نگاهم ميکنن که يعني بله، ما مي دونيم چه خبره!!! خلاصه تا آخر اين واسه من و هم اتاقيمام سوژه خنده و تفريح بود.
از فردا شبش ياد گرفتم قبل از خواب يک قرص خواب بخورم و دوتا گلوله پنبه بگذارم تو گوشم که صدا اذيتم نکنه.
شب دوم با سلام و صلوات خانمي را آوردند که اسمش را ميگذاريم فاطي، چاه آشپزخانه دهن باز کرده بود و اين بنده خدا پرت شده بود به عمق 25 تا 30 متري چاه!!!!Shockmg عمق را آتشنشاني تخمين زده بود.
کمرش شکسته بود (البته فکر کنم مو برداشته بود چون پاهاش را مي تونست تکون بده) و منع از هر نوع حرکتي، شب هم هيچ همراهي پيشش نموند، من موندم با يک پيرزن فارسي ندون (اومدم بنويسم زبون نفهم ديدم از ديد اون مني که ترکي نمي فهمم زبون نفهمم:wink) با دو تا مريض استراحت مطلقي. اون شب گذشت شد صبح از صداي نعره هاي فاطي از خواب بيدار شدم که التماس ميکرد بهش مرفين بزنن، پرستارها هم ميگفتن تا دکتر اجازه نده نمي تونيم چون در اثر مصرفش معتاد ميشه، فحش هاي بود که ميداد و سرش را ميکوبيد به لبه تخت، آخرش بهش زدن وقتي آروم گرفت از همه معذرت خواهي ميکرد. (ميدونين شخصيتا چه جوري بود؟ از اينهايي که بعد از هر جمله ميگن چي؟ آخر جوادهاي که من ديدم خونشون ته سليمانيه و آذري خونه مادريش حصارک پايين احتمالا زيتون بايد بدونه چه جور جاييه، ملاقاتيهاش که ميومدن من اين همه آدم معتاد و خلاف را تا حالا يک جا نديده بودم:whatchutalkingabout) خلاصه پس فرداصبحش ديدم از بوي ادراري که فاطي تو اين چند روز به خودش و لباس و ملحفه کرده (چون چند روز هم اورژانس بوده) دارم ميارم بالا. بهيار زن هم نبود که بتونم کمک بگيرم ازش ديدم کار کار خودمه بايد به خودم رحم کنم (تو اين مدت هم باهاش ارتباط برقرار کرده بودم) رفتم يک لگن آب گرم آوردم توش از شامپو بدن خودم ريختمو يک حوله تميز هم از پرستاري گرفتم گفتم فاطي جابجا شو ميخوام بشورمت با شرمندگي گفت آخه شما؟ گفتم شما نداره سعي ميکنم زياد تکونت ندم جاهاي که خودت ميتوني بشوري بشور پشت و گردنت اينها را هم من ميشورم لباسات را همه را در بيار خجالت نکش. حسابي تميزش کردم و بد با آب تميز بدون شامپو دوباره با حوله روي بدنش کشيدم. رفتم بهيار آوردم دادم تمام ملافه و لباس نو تنش کردن. آخر کار از دستمال مرطوبم که معطر هم هست دادم صورت و گردنش را تميز کرد و از اسپري خودم به تمام تنش زدم (حالا ديگه ميتونستم نفس بکشم بيشتر از همه از اين راضي بودم که با اولين تزريق پام راه افتاد که بتونم از پس اين همه کار بر بيام).
وقتي کارم تمام شد با لبخندي رضايت آميز گفت: به مولا ،نوکرتم
ادامه دارد چون خيلي روده درازي ميشه اگه حالتون بهم خورده يا حوصله تون سر رفته از وراجيم کافيه بگيد بقيه اش را ادامه ندم.



سلام به همه دوستهاي ناز و گلم
من ديروز بعد ازظهر ترخيص شدم ،از بعدازظهر دوشنبه بيمارستان بودم تا ديروز بعدازظهر،کلي خاطره و تجربه کسب کردم اين چند روز ،که سر فرصت مي نويسم.روي تخت بيمارستان که بودم يکي از دوستهاي بسيار بسيار خوبم که تمام کارهاي بستري شدنم را هم انجام داده بود(خدا ،حافظ سلامتي خود و خانوادهاش باشه،آمين)کامنت هايه بسيار زيبا و پر انرژيتون را برام پرينت کرد و آورد و همش را با اشک و لبخند رويه تخت بيمارستان خوندم،به هر دري زدم سايتي نبود که بتونم ازش استفاده کنم و به نويد عزيزم هم دسترسي نداشتم چون خيلي بي خبر رفته بودم اون هم در جريان نبود .
نمي دونم چه جوري مي تونم احساس خوش راه رفتن را بهتون منتقل کنم،بعضي وقتها خدا را شکر مي کنم براي اين بيماري چون اگه نداشتمش هيچ وقت اين احساس سرخوشي از بر داشتن هر قدم را نمي تونستم درک کنم،الان هر قدمم مساويست با يک تشکر از لطف خداي بزرگ و مهربون.دوستاني که ازم مي پرسن به خدا نزديک تر شدي؟بايد بگم بله خيلي الان طوري شده که من فقط مدام دارم با اون راز و نياز ميکنم و حرف ميزنم درست مثل يک دوست خيلي خوب چون تو زندگي عاديم فهميدم تنها کسي که همه جا به دردم خورده اون است و بس.جا نماز آب نمي کشم ،يک زماني نماز مي خوندم ولي الان نه چون به اين باور رسيدم که نماز خوندم فقط يک کار سمبليک ست.حالا ارتباطم باهاش خيلي بيشتر و صميمي تر از اون موقع است،بگذريم.
الان آرنولد وار در خدمتتونم هر کاري دارين و مي خواين انجام بدين من هستم،به بم مي خواين کمک کنيد؟تظاهرات کنيد؟انتخابات را تحريم کنيد؟آقا جون من پاشم!!!!!:teeth فقط دنبال يک آدم تاتي تاتي رو نگردين که شرمنده:wink.ممکنه فقط توجه تون جلب شه که به به اين خانومه کيه مثل مانکن ها قر ميده ميره.هاهاها
پيوست:مرسي از همه عزيزان بابت تبريک ولنتين،به شما هم مبارک،من کلي اين در و اون در زدم اون شب خاص نگرم ندارن،براي من که شب خوب و خاطره انگيزي بود و سورپرايزي شدم که در تمام عمرم بي سابقه بود،به فال نيک ميگيرمش.
ويولت



سلام به همه دوستهاي ناز و گلم
من ديروز بعد ازظهر ترخيص شدم ،از بعدازظهر دوشنبه بيمارستان بودم تا ديروز بعدازظهر،کلي خاطره و تجربه کسب کردم اين چند روز ،که سر فرصت مي نويسم.روي تخت بيمارستان که بودم يکي از دوستهاي بسيار بسيار خوبم که تمام کارهاي بستري شدنم را هم انجام داده بود(خدا ،حافظ سلامتي خود و خانوادهاش باشه،آمين)کامنت هايه بسيار زيبا و پر انرژيتون را برام پرينت کرد و آورد و همش را با اشک و لبخند رويه تخت بيمارستان خوندم،به هر دري زدم سايتي نبود که بتونم ازش استفاده کنم و به نويد عزيزم هم دسترسي نداشتم چون خيلي بي خبر رفته بودم اون هم در جريان نبود .
نمي دونم چه جوري مي تونم احساس خوش راه رفتن را بهتون منتقل کنم،بعضي وقتها خدا را شکر مي کنم براي اين بيماري چون اگه نداشتمش هيچ وقت اين احساس سرخوشي از بر داشتن هر قدم را نمي تونستم درک کنم،الان هر قدمم مساويست با يک تشکر از لطف خداي بزرگ و مهربون.دوستاني که ازم مي پرسن به خدا نزديک تر شدي؟بايد بگم بله خيلي الان طوري شده که من فقط مدام دارم با اون راز و نياز ميکنم و حرف ميزنم درست مثل يک دوست خيلي خوب چون تو زندگي عاديم فهميدم تنها کسي که همه جا به دردم خورده اون است و بس.جا نماز آب نمي کشم ،يک زماني نماز مي خوندم ولي الان نه چون به اين باور رسيدم که نماز خوندم فقط يک کار سمبليک ست.حالا ارتباطم باهاش خيلي بيشتر و صميمي تر از اون موقع است،بگذريم.
الان آرنولد وار در خدمتتونم هر کاري دارين و مي خواين انجام بدين من هستم،به بم مي خواين کمک کنيد؟تظاهرات کنيد؟انتخابات را تحريم کنيد؟آقا جون من پاشم!!!!!:teeth فقط دنبال يک آدم تاتي تاتي رو نگردين که شرمنده:wink.ممکنه فقط توجه تون جلب شه که به به اين خانومه کيه مثل مانکن ها قر ميده ميره.هاهاها
پيوست:مرسي از همه عزيزان بابت تبريک ولنتين،به شما هم مبارک،من کلي اين در و اون در زدم اون شب خاص نگرم ندارن،براي من که شب خوب و خاطره انگيزي بود و سورپرايزي شدم که در تمام عمرم بي سابقه بود،به فال نيک ميگيرمش.
ويولت



من براي پنج روز ميرم بيمارستان کورتن بزنم (اصطلاح پزشکيش پالس شدن است) نيستم که بنويسم نمي دونم بعدش لازمه چند روز خونه استراحت کنم يا نه ؟فقط خواهشا دعا کنيد اثر کنه چون ديگه از دست به ديوار راه رفتن خسته شدم،ميدونيد کي ها آدم بايد پالس بشه؟
اين بيماري يک سري پلاک رويه سطح عصب بوجود مياره که سبب ميشه پيام هايه عصبي با اشکال به اون عضو خاص برسند حالا بسته به اينکه اين پلاکها کجا باشند عضو در گير ميشه،مال من را دکتر ميگه رويه نخاعت است براي همين پاهات و کمي هم مثانه مشکل دارد،البته من تويه تعادلم هم مشکل دارم پس فکر ميکنم مخچه هم بايد باشه و شروع بيماريم با دو بيني بود(دقيقا عين مست و پاتيل ها همه چيز رو دو تا ميديدم:teeth)ولي بعد از پالس اول مشکل حل شد و ديگه با اونها مشکل ندارم.
حالا وقتي مسئله حاد ميشه يا به تعبيري به هر علت حمله بيماري مياد سراغ بيمار نگون بخت،اين پلاک ها متورم ميشن و تقريبا هيچ پيامي از مغز نمي رسه و اون وقته که کورتن عزيز شجاعانه به کمک اومده و مثل يه مبصر خوب و دانا اين پلاکهاي بازيگوش رو آروم ميکنه و به اندازه قبلي بر شون ميگردونه،
اين کورتن علاوه بر همه محاصن يه مضراتي هم داره و اون پوکي استخوان و ورم مفرطه چون هنگام مصرفش آب ميان بافتي مياره اگه نمک باهاش خورده شه يعني هنگام مصرف علاوه بر مصرف قرص کلسيم بايد رژيم نمک داشت و غذاهايه نمک دار خورده نشه و گرنه خودتون رو واسه يک قيافه با نمک ژاپني آماده کنيد:tounge.
البته اين اتفاق واسه افرادي مي افته که با دز بالا حدود يک گرم در روز مصرف ميکنن وگرنه افرادي که روزانه با دز پايين قرصش رو ميخورن کمتر دچار اين عارضه ميشن.
اين مطلب رو ذخيره ميکنم براي وقتي که رفتم نويد زحمت بکشه بگذاره تو وبلاگ حوصله تون سر نره تا من آرنولد وار برگردم خدمتتون:wink.
دوست دار شما ويولت
پيوست:يادم رفت بگم اگه بگذاريم اين حالتهايه بد تومون بمونه متاسفانه تثبيت ميشه و ديگه با تزريق کورتن هم خوب نميشه چون تخريب جديد ايجاد شده،دکتر معتقده ام-اس من از نوع خوبشه چون حمله ها خودش رو نشون ميده و ميشه فورا جلوشون رو گرفت،نوع بدش طوريه که تخريب گاماس گاماس انجام ميشه بدون هيچ علامتي و کم کم مريض توانائيهاش را از دست ميده و يکهو ميبينه اي دل غافل ديگه نميتونه راه بره، پس پيش بسوي بيمارستان



يک مشکل بزرگي که من و امثال من داريم اينه که احساساتمون مرتب در حال تغيره و اين خيلي مسخره است که هي راه بري و حالتت رو به بقيه توضيح بدي،ببخشيد من الان حوصله ندارم سر به سرم نگذاريد،،،،نه ببخشيد الان سر حالم مي تونيد باهام شوخي کنيد:embaressed .
اين خيلي سخته ولي چيزيه که هست ،يک اتفاق ساده آدم رو عميقا ميبره تو فکر و حال آدم را ممکنه 180 درجه عوض کنه يعني به عبارتي مودي هستيم(مي دونم آدمهايه عادي هم مي تونن اينطوري باشن) توي نظر خواهي زيتون خوندم که :افرادي که ام-اس دارند دارايه روحيه قوي ميشن ،نه اين اشتباه ست چون از عوارض اين بيماري افسردگي مزمن ست اکثر بيمارها همزمان با دواهايه خودشون قرصهايه ضد افسردگي هم استفاده ميکنن که ساده ترين اون پرزاک يا همون فلکستين ست ،من احساس ميکنم احتياج چنداني ندارم پس استفاده نمي کنم ولي وقتي مي خوام جايي برم که احساس مي کنم ممکنه اعصابم را تحريک کنه يه 5 ميل اگزازپام مصرف ميکنم.
پس اگر طرف صحبتتون يک آدميه که ام-اس داره خيلي از تغيير واکنشهاش تعجب نکنيد :toungeطبيعتش اين است.
—————————————————————————
امروز تصميم نداشتم بنويسم بدجوري حالم گرفته است بهم زنگ زدن که بيا تخت خالي شده بستري شو،صبح با کلي سلام و صلوات رفتم بيمارستان ،ميگن شرمنده تخت خالي نداريم !!!!:angry
دير رسيدم شرکت با يک کوله سنگين خودم که تلو مي خوردم با اين کوله وضع بدتر هم هست ،يک قرون پول تو جيبم نيست چون تنها رفتم بيمارستان، به هواي اينکه 100% بستري ميشم پول تو کيفم نباشه از لحاظ امنيتي بهتره 500 تومن تو جيب اورکتم داشتم با اون اومدم تا شرکت ،ناهار ندارم….:cry
مي خوام 5000 تومان مساعده بگيرم اقلا ناهار بخورم و اگه کسي نيامد دنبالم بتونم ماشين بگيرم برگردم خونه،مطلب بالا را قبلا draft کرده بودم تصميم گرفتم همينو پست کنم در ضمن جواب دو تا کامنت را هم بدم.
دوستي گفته چيزهاي که نوشتي خيلي ايده آليستست،حق با شماست برايه کسي که چهار ستون بدنش سالمه و غمي نداره از اين بابت بخوره و نگران اين نيست که سال ديگه هنوز رويه پايه خودشه يا صندلي چرخدار ميبرتت اينطرف اونطرف اين حرفها يک سري شعار به نظر مياد.
ولي براي من و امثال من که حتي قطره اي اعتماد بنفس از اين رو به اون رومون ميکنه ديگه اينها شعار نيست،من وقتي دارم تو خيابون راه ميرم مرتب دارم به خودم روحيه ميدم چطوري؟
ديگه نا ندارم حتي يکقدم ديگه بر دارم(تا کسي مبتلا نباشه نمي فهمه) با خودم ميگم ويولت تو ميتوني اين همون راهيه که ديشب هم رفتي فوقش 10 بار ديگه واميستي نفس بگيري ولي مي توني.
باز دارم ميرم به آدمها نگاه ميکنم به طرز قدم بر داشتنشون خودم را ميگذارم جايه اونها به خودم ميگم ببين بايد اينطوري قدم برداري اين مشکلات فقط واسه اينه که درست راه رفتن يادت رفته.
ميرسم به جوب که به جرات ميگم واسه من حکم دره را داره:embaressed به خودم ميگم بگرد يه تکيه گاه پيدا کن ،اگه پيدا نکردم باز به خودم ميگم اول پايه راستت را بگذار بعد پايه چپ ،رويه پاي چپت تکيه نکن چون ضعيفه و نمي تونه وزنت را تحمل کنه آخرش هم مگه چي ميشه مي خوري زمين ديگه ،مهمه؟نه.فعلا وضع همينه پس خودت و نباز.
مي بيني دوست عزيز براي آدمي که لحظه لحظه زندگيش در حال انرژي مثبت گرفتن و مبارزه براي نا اميد نشدنه ديگه جائي نمي مونه که اجازه بده يک بيلبيلک بنام عشق بياد و تمام آرامشش را بريزه بهم .پس بايد محکم بود و اين فقط با تمرين و تکرار اين کلمات مثبت انجام ميشه،نگو نميشه که من قبول نمي کنم چون خودم تونستم اين کلمات را ملکه ذهنم کنم زمان برده آزرده شدم ولي شده.
دوست عزيز ديگه اي که هيچ اسم و آدرسي نخواستن از خودشون بگذارند خرده گرفتن که چرا اسم رابطه بين خودم و همسرم را عشق گذاشتم.
ببين دوست عزيز تعريف هر فرد از عشق متفاوته،نظر من اينه که سريش همديگه نشيم وقتي نمي گذاريم ابعاد وجوديمون متعالي بشه عشق به تنهايه تضمين ادامه يک زندگي خانوادگي نيست ،خيلي افراد براي زندگي مشترک ساخته نشدن چون روحشون مجردست اين آدم ها تويه زندگي اگر خيلي دل رحم باشن و دلشون نياد طرف مقابلشون را برنجونن فقط خودشون را داغون ميکنند و اگه اين حالت نباشه طرف مقابلشون داغون ميشه،همسر من روح مجردي داشت و داره و اين دليلي بر بد بودنش نيست.
باز هم ميگم عاشقش بودم و الان هم بي نهايت براش احترام قائلم و ممنونم ازش که طعم عشق را به من چشاند.
امروز از اون روزهاست که اگزازپامه مي طلبه!!!!!!!
دوستدار شما ويولت