این روزها

امسال هم مثل پارسال داور جشنواره بانوان وبلاگ نویس هستم.
باید وبلاگهایی که به حدنصاب رسیدن رو مطالعه کنم و از بینشون بهترینها رو انتخاب کنم… اصولا بهترین انتخاب کردن کار سختی ه.
سعی می کنم اعمال سلیقه نکنم و بر اساس پارامترهایی که بهم گفتن،داوریشون کنم.
برام عجیبه، نوشته هایی که مثلا آموزش بافتنی میده.چطوری اسم خودش رو گذاشته وبلاگ؟و تا صدر هم اومده!:thinking
از امروز به بعد هم دو تا مسافر از خارج کشور داریم که با دایی ام میشن سه نفر،برای همین به شدت وقتم پر ه و گرفتارم.
حضورم ممکنه کمرنگ بشه…ولی هستم:heehee.



یه شوخی

برگرفته شده از یک ایمیل ارسالی که به نظر من حقیقت تلخی درش نهفته ست.
“يکروز بوش و اوباما در يک بار نشسته بودن، يک نفر ميرسه و ميپرسه: “چيکار دارين مي کنين؟” بوش جواب مي ده: “داريم نقشه جنگ جهاني سوم رو تنظيم مي کنيم.” يارو مي پرسه: “چه اتفاقي قراره بيافته؟!” بوش ميگه: “قراره ما 140 ميليون مسلمان، و آنجلينا جولي رو بکشيم!” يارو با تعجب ميگه: ” آنجلينا جولي !؟! چرا مي خواين آنجلينا جولي رو بکشيد؟! “بوش رو مي کنه به اوباما و ميگه: “ديدي گفتم! هيچکس تو دنيا نگران 140 ميليون مسلمان نيست!!!! ”



سلام عزیز دلم. خوبی؟
ویولت، دوست دارم برای شادی روح حسن و چهار معلم همراهش، ختم قرآن بگیرم، توی وبلاگم نوشتم اگر دوست داشتی، در وبلاگت بنویس تا بچه‌ها اگر تمایل داشتند، بنویسند (ترجیحاً در وبلاگِ من تا قاطی نشود) تا فردا ایشالا تمامش کنیم.
یک دنیا سپاس عزیزم.
پ.ن:کامنت دونی پست پایین بازه



ميگم: يه صداهايي مياد. نمي دونم شليک گلوله ست يا صداي ترقه؟
– حالا چرا شليک؟
– آخه،به استاديوم نزديکيم.
– کدوم استاديوم؟
– هموني که تيم حريف،تشويق کننده هاي تيم مقابل رو توش زنداني ميکنه!!!!



آژان فراوونه…
این آهنگ رو نگین عزیز بهم معرفی کرد.وقتی گوشش دادم خیلی خوشم اومد چون عجیب وصف حال اینروزاست… رِنگی ه و جون میده باهاش قر بدی.
امشب خیلی خوشحالم … یه بار سنگین از دوشم برداشته شد. گوش بدید و امیدوارم حالش رو ببرید.قر فراموش نشه:wink
این لینک گوش کردن
اینم واسه دانلود



دوستان عزیزی که این روزها به امر خطیر خرید عید مشغول هستند،لطفا مواظب خودتون باشید که جنس بنجل بهتون نندازند که ایام ایام ه بره کشون کاسب هاست.
امروز هم که هوا بارونی ه و زمینها خیس و احتمال لیز خوردن بالا.
خیلی مواظب خودتون باشید.



اين يه فيلم کوتاه از جعفرپناهي ه که تو فيس بوک شيير کردم.(براي ديدنش بايد فيلترشکن داشته باشيد)
تا به امروز به ميمنت سرعت بالام نتونسته بودم ببينمش و فقط تعريف و تمجديد بقيه رو در موردش خوندم.
ولي امروز موفق شدم و بسي خوشحالم از اين موفقيت.
اولا بسيار مايه خرسندي که يک فيلم کوتاه 7 دقيقه ايي رو نمي توني حدس بزني آخرش چي ميشه و برخورد قهرمان اصلي قصه چي مي تونه باشه و اين يه تبريک گنده داره به کارگردان و سناريونويسش که در مقايسه با فيلم يا سريال آبگوشتي ساخته شده و پرطمطراق از ب بسم الله تا آخرش رو مي فهمي چي بوده!!!
بعد چه قصه قشنگ و وصف حالي…چقدر زيبا و ساده سواستفاده از دين و اعتقادات مردم و زورگويي تحت لواي دين،خلاصه و موثر در يک فيلم کوتاه بيان شده…
چقدر گريه کردم وقتي دخترک با گفتن اگه تو بري زندان،کي خرج مامان رو ميده؟… نهايت استيصال از اين زورگويي رو بيان ميکنه.
چقدر قشنگ اجبار به ظاهر سازي به تصوير کشيده شده …دختر بچه تا مي فهمه دم مسجدن و ميگه “واي،مچد!!” و سريع روسري سرش ميکنه.
و در نهايت اوني که در آخر کاسه گدايي رو دست ميگيره هموني که از اعتقادات مردم سواستفاده ميکنه.
آفرين آقاي پناهي و خسته نباشيد… حالا کاملا درک ميکنم چرا ممنوع الفعالیت شدین!!!