تو…اون…عشق

از ماشین پیاده میشه… آخرین لحظه انگشتان مرد قلاب میشه تو انگشتهای دستش…دستهای مرد رو به لبهاش نزدیک میکنه…بوی تند سیگار از لابلای انگشتان کلید شده مرد،می خوره تو دماغش…یه نفس عمیق میکشه…بوی مرد میریزه تو کامش،لبریزش میکنه…با فشار دستان مرد،هدایت میشه به آغوش مرد… امنیت و آرامش…سعی میکنه ذخیره کنه این حس خوب رو برای ساعات و لحظاتی که قراره بدون مردش بگذرونه…
.
.
وقتی تو تخت داره وول میزنه و وقایع رو مرور میکنه…جای یه حس،یه بو،یه رایحه،خالیه…بوی ادکلن،رایحه ایی که همیشه به نظرش کامل کننده یه مرد بود،حس کامل از وجود و داشتن یه مرد در آغوشش…ولی امشب فقط مرد بود و بوی طبیعی یک مرد که تداعی کننده یه مرد واقعی ه بدون عوامل و کاتالیزورهای خارجی.می خواستش…برای تمام لحظاتش نه فقط یه زمان خاص با اون بودن…پس کو تمام اون پیش تعریفها؟یعنی چی؟یعنی عاشق شده بود؟…یه عشق واقعی؟



نوشته ایی قبلا اجرا شده در برنامه

این همون نوشته ایی که برای برنامه 34-خیانت نوشتم و خوندمش… خیلی نظری در مورد نوشتم تو کامنتها نخوندم…پس الان مکتوبش می کنم که بتونم نظراتتون در مورد این نوشته رو هم بخونم و بدونم:
 

 

 

«صدای بوسه های صدا دار مرد توگوشش طنین میندازه …ماچ،موچ…صورت زبر و نتراشیده مرد،تن نرم و سیمین گونش رو می خراشه…کمی خودش رو عقب می کشه…غرق خیال میشه…

 

مگه چی داشت که عاشقش شد؟…عاشق او… از فشار بدن مرد،نفسش تنگ میشه…بازم سعی میکنه به خیالات خودش پناه ببره و بتونه اونو تصور کنه… یه صورت پوشیده از ریش و سبیل و موهایی بلند و بدنی که از گوریل بودن چیزی کم نداره از بس که پوشیده از مو ئه…آهان یه نشونه دیگه که از همه مهمتره…هنرمند بود…یه هنرمند ِ بالفعل و بالقوه…نه از این جوجه های این دور و زمونه که سعی می کنن ادای هنرمندهای واقعی رو دربیارن…

 

با اکراه سعی می کنه خودش رو از زیر بارش قطرات عرق سر و صورت مردی که جسمن باهاش همبستر شده خارج کنه و پناه ببره به آغوش خیالاتش… او



دلم نمی خواد سطل زباله کنار تخت خواب رو خالی کنم
مملوئه از ته سیگارهای کشیده شده توسط تو
و رایحه استشمام شده از اون،تو رو برام تداعی میکنه
.
.
.
شب سرم رو میزارم طرف سطل و نفس می کشم…عمیق
خودم رو در آغوش تو تصور می کنم
و بوسه هایی که طعم و بویی از سیگار تو رو داره…بهمن 57



“سالگرد آزاد سازی خرمشهر بر همگیمون مبارک” Smile

 

 

چونه اش درد میکنه و طعم ِگس خون زیر زبونشه.
از کجاست؟… زبونش رو از دهن خارج میکنه و گرداگرد لبها و حتی پایینتر میکشه…شوری خون و متعاقب اون سوزش، جستجوش رو متوقف می کنه…

این یعنی حس داره… یعنی زنده است… با وجود تمام نکبتی که احاطه اش کرده.

 

 

 

پ.ن:امروز هم راه رفتم،بیشتر و با کیفیتی بهتر از دیروز



زیر لب دندون قروچه می کنه و می غره ” مردیکه الدنگ! فک کرده من کیم؟”

با خودش فک می کنه یه رابطه مثل یه گیاه یا درخت باید ریشه های قوی داشته باشه تا جون بگیره و با هر ناملایماتی زرد و خشک نشه.
وقتی ریشه اش سست باشه با هر تکون و جابجایی ممکنه خشک شه….قوی نیست…به بادی بنده…اونوقته که نارضایتی میاد،دلخوری…و بدتر از اینها عدم امنیت عاطفی.

دیگه همه چیز رو به خودت می گیری و در ازا هر جواب “چرایی” قبل اینکه دنبال یه پاسخ درست و درمون باشی ،خودت رو زیر سئوال می بری.ولی تو این لحظه است که همیشه بدهکاری… بدهکار اون.

اونوقت در طول 24 ساعت،25 ساعتش رو دلخوری و غمگین… مگه غیر اینه که ایجاد یک رابطه تلاشی ه برای شاد بودن و قشنگتر دیدن زندگی؟ ولی حالا که برعکس شده Frown

همه اینا رو می دونه و میدونه درسته… ولی چرا با هر زنگ تلفنی یا روشن شدن صفحه موبایلش،دلش آشوب میشه به امید اینکه اون باشه و هنوزم منتظره… منتظر یه عذر خواهی و فراموش کردن همه این موارد بعضا منطقی!!!



دخترک خیره نگاهش می کنه… می خواد تطابقی بده بین دنیای مجازی و حقیقی…اولین باره که داره تو دنیای واقعی نگاهش می کنه…چشمهاشو می بنده،تا بشنوتش… صدا همون صداست که از ورای سیمهای تلفن می شنید.با این تفاوت که حالا آشناست،گرمتر و صمیمی تر… حتی نزدیکتر.

زیاد دیده بودتش ولی همیشه از ورای شیشه مانتیتور کامپیوتر …نه اینقد نزدیک.

باورش نمیشه…چشمهاشو هم میزاره و یه نفس عمیق می کشه به امید حس ِ بوهایی که تا حالا فقط وصفشونو خونده بود …پای چت.

دست گرم مرد،شونه لختش رو لمس میکنه…اولین تماس حقیقی.. یه رعشه لذتناک… غرق احساسهای خوب از این تماس فیزیکی.

باید یادش بمونه این دقیقه رو
.
.
…فک می کنه چرا درگیر احساسش شد؟…چرا یادش نمیاد؟

 

 

 

پ.ن: جمله آخر،وام گرفته شده از آهنگ چرا یادم نمیاد/رضا یزدانی



سنگینی نگاه مرد رو حس می کنه… گُر می گیره…نفسش به شماره می افته… درست مثل وقتی که که سنگینی بدن مرد رو داره تحمل می کنه… فکر می کنه بازوانی از پشت ِ سر حلقه زده دور کمرش… کمی سرش رو به سمت پایین خم می کنه… احساس می کنه سر مرد تو گودی گردنش،جایی که به شونه اش وصل میشه، قرار گرفته… نفس سوزناک مرد بناگوشش رو نوازش می کنه و سابیده شدن لبها به نرمه ء گوش…
.
.
– خانم، نفر بعدی رو بفرستید داخل…

به سرعت بر می گرده به زمان حال. سری که لوندانه پایین انداخته بود،میاره بالا و نگاهش با نگاه مرد روبرو… سازنده تمام حسهای خوب… گره می خوره…

آقای فلانی ،بفرمایید داخل…