به روایتی دیگر

الان حس بهتری داره…
هرچی گفت،اونم جوابش رو داد،بی احترامی نکرد ولی جوابش رو داد…زنک،اولش دوتا لیچار کلفت بارش کرد و گفت چقدر زبون درازه!..ولی بعد ترجیح داد ادامه نده و از اتاق زد بیرون برای خاتمه بحث…
یاد درددلش با مرد افتاد…مرد بهش گفته بود تو شدی گوشت قربونی زیر دستش،فک نکن مخاطب بد و بیراه و توهین هاش توئی،نه،داره خودش و خالی میکنه از بغض و نفرتی که زندگی بهش تحمیل کرده… حالا هم تو مستعد و دم دستشی،کی بهتر از تو؟برای خالی کردن خودش… بیا و در حقش لطف کن،اینقدر فحش خورت مَلَس نباشه،فک نکن داری احترام و میذاری،،اینجوری اونم فک میکنه همه مث توئن و وقتی عادتش شد و با دیگری هم همچین برخورد کرد ،بعدی که مث تو بی زبون نیست همچین میذاره تو کاسه اش که تازه بفهمه زمین سفت جای شاشیدن نیست….
راست می گفت،الان فک می کنه حس بهتری داره دیگه گریه اش نگرفت …حتی، اعصابش هم آروم ه.



هیس…

مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان
آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ،
از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه
مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز ،
از لپ هام گرفت تا گل بندازه
تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده
خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من ُنه سالم
گفتم : من از این آقا می ترسم ، دو سال از بابام بزرگتره
گفتند : هیس ، شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار نه بیاره
حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت :
کجا بودم مادر ؟ آهان
جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود
بازی ما یه قل دو قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ
سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابراهیم آورده بودم را
ریختند تو باغچه و گفتند :
تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها
گفتم : آخه ….
گفتند: هیس آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه
بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز ، به شوخی منو بغل کرد و نشوند رو طاقچه ،
همه خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم
به مادرم می گفتم : مامان من اینو دوست ندارم
مامانم خدا بیامرز ، گفت هیس ، دوست داشتن چیه ؟
عادت میکنی
بعد هم مامانت بدنیا اومد
با خاله هات و دایی خدابیامرزت ،
بیست و خورده ایم بود که حاجی مرد
یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و مرد
نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون ،
یعنی اون می رفت ، می گفتم : اقا منو نمی بری ؟
می گفت هیس ، قباحت داره زن هی بره بیرون
می دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده ،
گذاشتنش لای کتاب روزگار و خشکوندنش
مادر بزرگ ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت :
آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه
اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم ، نشد
دلم پر می کشید که حاجی بگه دوست دارم ، ولی نگفت
حسرت به دلم موند که روم به دیوار ، بگه عاشقتم ولی نشد که بگه
گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود ، زیر چادر چند تا بشکن می زدم

آی می چسبید ، آی می چسبید
دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب ببر

ولی دست های حاجی قد همه هیکل من بود ،
اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم
یکبار گفتم ، آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم ؟

گفت : هیس ، دیگه چی با این عهد و عیال ، همینمون مونده که انگشت نما شم
مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت:

می دونی ننه ، بچه گی نکردم ، جوونی هم نکردم
یهو پیر شدم ، پیر
پاشو دراز کرد و گفت : آخ ننه ، پاهام خشک شده ، هر چی بود که تموم شد

آخیش خدا عمرت بده ننه
چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس
به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت ها را ورق زدم و رسیدم به کودکی اش

هشتی ، وشگون ، یه قل دوقل ، عاشقی و …
گفتم مادر جون حالا بشکن بزن ، بزار خالی شی

گفت : حالا دیگه مادر ، حالا که دستام دیگه جون ندارن ؟
انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند
خنده تلخی کرد و گفت : آره مادر جون ،

اینقدر به همه هیس نگید
بذارید حرف بزنن
بذارید زندگی کنن
آره مادر هیس نگو ، باشه؟
خدا از “هیس “
خوشش نمی یاد



صدای زنگ آیفون…

-بله؟

-خانوم یه بسته دارید ،لطفا تشریف بیارید تحویل بگیرید.

نگاهش به گردنبند ظریف خیره می مونه…

بیش از یک سال پیش بود،زلزله آذربایجان،قبلش چند باری باهم تماس داشتند ولی اونجوری که مکالمات و تماسها نشون میداد ظاهرا چنگی به دل هم نزده بودند واسه همین بالغانه فکر کردن و ترجیح داده بودند بیشتر از این وقت همو نگیرن و هرکی بره سراغ زندگی و علایق خودش و خداحافظ،…خداحافظ.

حالا زلزله،دلش عین سیر و سرکه می جوشید و اخبار رو دنبال می کرد،کاش می تونست اونجا باشه و کمک کنه… نمی دونست چرا یهو یاد مرد افتاد… حسش بهش می گفت،مرد آذربایجانه،برای کمک و امداد.

تلفن و برداشت و شماره مرد رو گرفت…خاموش بود… انگار حسش تایید شده بود.

چند روزی از اولین روزِ حادثه گذشته بود،بالاخره تلفن روشن شد و صدای خسته و رسمی! مرد رو شنید.

-          چندبار تماس گرفتم تلفنت خاموش بود.

-          آره،تهران نبودم و گرفتار ودرگیر.

-          بهم نخندی ها…ولی حسم بهم می گفت رفتی آذربایجان.

-          (مکث)…آره،(مکث) درست حدس زدی،همین امشب برگشتم.

.

.

.- شب بخیر عسل خانوم.

و نصفه شب یه مسیچ کوتاه از مرد… خستگیم رو درآوردی،ممنون ازت.

و امروز سالگرد اولین روزیه که همدیگر رو دیدن و درگیر هم شدن،احساساتشون بهم تندیده شد…نفس کشیدن به عشق نفس کشیدن دیگری…ظاهرا خیلی با هم تفاوت داشتن و هرکدوم از یه دنیای متفاوت…ولی یه اشتراک بزرگ داشتن،هر دو آدمهای عادی جامعه نبودن و تنها در دنیایه متفاوت  ِ اطرافشون ،خسته از فهمیده نشدنها و دلگیر و دلتنگ و ساکت … شاید همین تفاوتهای زیادشون دلیل جذابیت و گیرایی طرف مقابل بود…و حال قدردان این بی کلام حس شدن.



میگه:- صورتم رو اصلاح کنم؟

-نه نمی خواد.

-چرا؟اذیت میشی.

-نه لزومی نداره،آخه من عاشقتم!!!

 

یادش می افته به چند روز قبل،مردش بهش گفته بود می دونی فرق بین عاشق بودن و دوست داشتن تو چیه؟وقتی عاشقی،طرفت رو بی قید و شرط میخوای.دیگه برات مهم نیست امروز اصلاح کرده یا نه؟بوی ادکلن میده یا نه؟… بهترین لباسش رو امروز پوشیده؟

همه چیز ِ طرفت رو دوست داری حتی اگه تو بدترین شرایط باشه… به این میگن عاشق بودن اونوقته که می تونی ادعا کنی عاشق طرفتی.



نشسته و گریه می کنه،حرفهای مرد مثل یه پتک کوبنده می خوره وسط سرش… فک می کنه مردک چقد خودخواهه،همش نگران اینه که مبادا آسیب و خللی تو آزادی های فردیش بوجود بیاد،نکنه یه وقت زیر سئوال بره!! اصن فک نمیکنه طرف مقابلش هم آدمه و با تمام احساسات  ِیه فرد زنده ،هرکاری دلش می خواد انجام میده شاید به این بهانه که مَرده و قادره جلو احساساتش رو بگیره و فک نمیکنه اینکار چه بلایی ممکنه سر عقل و احساس طرفش بیاره!!! حتما مردک با خودش فک می کنه،توضیح میدم،دروغی ندارم بگم!! کارم منطقی بوده!!!حتمن هم با خودش میگه،همه چی آرومه من چقدر خوشحالم!!!…ولی آخه پس اون چی؟

یه زنه و به دید مردش یه ضعیفه… اصن مگه نمیگنن،مردی گفتن زنی گفتن…

ولی اون که به اینچیزا و این حرفها اعتقادی نداشت… برای خودش ارزش و احترام قائل بود … برای شخصیتش که داشت ذره ذره خورد میشد.

باید تمومش میکرد… ولی آخه حیف بود… تازه،تازشم مَردُم چی میگن!!!!

سرش و تکون میده و اشکاش رو پاک میکنه و با خودش زمزمه میکنه…. عرض یه رابطه مهمه نه طولش.

ولی خب

……….هنوزم گریه میکنه………………

 

صدبار بهت گفتم،دنیای ما اندازه هم نیست ….

 

Continue Reading »



از پله ها بالا میرفتیم.با هر پله صعود ،قلبم من تند تر میزد وصدای نفس های اون گرم ترو گرم تر میشد. به هم نگاه نمیکردیم اما با تمام وجود همدیگر رو حس میکردیم.حس اینکه اونهم همین حسو داره پروازم میداد.سبک بودم. بی دغدغه .دیگه واهمه ای رو که همیشه از دیدن چهره های جدید داشتم حس نمیکردم.

کلید رو به در اپارتمان قدیمیشون انداخت.برای اولین بار بود پدر و مادرش رو میدیدم.چهره مادرش واسه تعریف هایی که بارها برام کرده بود ، هیچ وقت غریبه نبود.چشمای مهربون و صمیمیش نشون میداد حرفای دخترش رو در مورد من از ته دل قبول کرده .با دیدن من روسریش رو جم و جوری کرد ، لبخندی زد و جاش رو به من داد.

پدرش نا آرام تر به نظر میومد .از جاش بلند شد ، دستم رو فشرد.سعی میکرد نگرانیش رو پنهون کنه . حس میکردم با وجود من نوع رابطش با تنها دخترش براش پیچیده و مبهم شده.وقتی اجازه گرفت که با هم به اتاقش بریم نوع جواب پدرش خیلی از پیش ساخته بود.معلوم بود بارها و بارها سر این موضوع با هم بحث داشتن.

ماهها ، هفته ها و روزها انتظار با بسته شدن درب اتاقش به پایان رسید.مثل ماهی های جون سختی که ساعت ها بدون آب مونده باشن ،همون پشت در اتاق همدیگر رو در آغوش گرفتیم.میتونم بگم با هم تصادف کردیم. فرصت نکرد عینکش رو ورداره. نتونستیم خودمون رو به وضعیت متعادل تری تو اتاق برسونیم. گرمای بدنش رو حس کردم ، موهای طلایی و مشکیش زیر چونم بوی عطر نسترن میداد . با صدای رنجورش و نحیفش آه بلندی کشید و بدن ظریفش رو بیشتر توی دستام فشُرد.سعی کردم به آرومی نوازش موهاش رو قطع کنم تا بتونم چند قدمی جابجا شم، اما با یه حرکت سریع مانع شد.دیگه حتی میلیمتری فاصله رو هم طاقت نداشت.بغض گلوم رو گرفت.معلوم بود فاصله ها معنی تلخی به نقطه تماسمون داده .یه احساس عجیب … ملغمه ای از در اوج بودن و اظطراب بود.

میخواستم بزنم زیر گریه.میدونستم تعجب میکنه، اما یاد یه چیزی افتادم. امیدوار بودم دیر نکرده باشم.با کمی نیروی اضافی دستاش رو از دور کمرم جدا کردم ، صورتشو به عقب بردم .چونش رو بالا کشیدم و با هر دو دست آروم عینکش رو ورداشتم. و من باز هم… دیر رسیدم .

حلقه اشک دور چشماش زیر نور اتاق برق میزد.

.

.

گوشه تخت نشست. عین یه گل پژمرده سرش رو بین دستاش پایین گرفته بود .حالا آروم و بی رمق تر گریه میکرد.میدونستم راه های ساده و احمقانه برای تسکین دادنش کارو بدتر میکنه.کنارش نشستم .یقه حلقه ای بلوزش رو از رو کتف دست چپش پایین دادم ،طوریکه پوست شفاف سینش کاملا پیدا شد.یه صفحه کاملا پاک و سفید که هیچ خطی بهش نبود.زیاد طول نمیکشید. دستم رو به جیب پیرهنم بردم .روان نویس قرمز همیشگیم رو در آوردم.نوک تیزش رو به سمت سینش نشونه رفتم .یه جا بالاتر از اونجایی که میدونستم اونجا قلبشه ، آروم و کلمه به کلمه نوشتم:

این مکــــان قبلا تسخیر شده است. لطفا مزاحم نشوید.

.

.

.

اول از اینکه قلقلکش اومده بود خندش گرفت.بعد در حالیکه لباشو واسم کج کرده بود یه خرده فکر کرد. چشماش برقی زد.لبخند زد.جون گرفت.شکفته شد…. Smile



“صدای غرولند مرد به گوش میرسه…میگه و میگه و میگه…حرف میزنه،از رفتن…زن تو دلش فریاد میزنه،فقط یه امشب رو حرف از رفتن نزن،خواهش میکنم…
ذهنش برمیگرده به گذشته،کاشکی ساعتها به عقب برمی گشت…گریه می کنه و مرد سیگار میکشه،بی توجه به گریه ها و التماسهای پس و ورای اشکهای زن…
رفتار غریب مرد نشون میده دیگه فرصتی باقی نیست…انگار که هیچ خاطره مشترکی بینشون نمونده…انگار نه انگارکه همه امید زن ه برای نجات زن از زندون افکار سیاهش،از دیوونگی…مرهمه،مرهمی برای همه دردهای زن… اسم مرد رو صدا میزنه،تمام عشقش رو جمع میکنه و میریزه تو آهنگ صداش…
مرد فریاد میکشه: پاشو جمع کن برو خونه بابات…نری،من میرم…اصلا حوصله ات رو ندارم…
زن مستاصله…پر از بیم و امید…به پنجره نیمه باز نگاهی میندازه،با قدمهای لرزون میره طرفش…فک میکنه،با عشق هم میشه نابود شد…
لحظه سقوط از ذهنش میگذره…یه زن با جنونش ثابت کرد که عاشق شدن،قبل ویرونی ه…”

نوشته خودم که تو رادیو خوندمش و تلفیقش کردم با آهنگ رضا یزدانی بنام “فقط یک کمی چای برای من بریز”