جهت اطلاع

امروز خیلی گرفتارم



خوابی از تنور در اومده،داغ ِداغ

ديشب خواب ديدم از جام بلند شدم و با وجوديکه ويلچر جلوم بود رو اون ننشستم و سعي کردم راه برم.
تونستم ولي خيلي با احتياط و کند… از اتاق خارج شدم .تو سالن همه خانواده ام جمع بودند و داشتند با هم حرف ميزند.
آهسته آهسته رفتم سمت مامان،ازش چيزي پرسيدم.جوابم رو داد ولي انگاري متوجه چيزي نشده بود.
با گريه از فرط هيجان گفتم :” مامان نيگا کن،دارم راه ميرم”…

با خودم تصميم گرفتم از اين ببعد عصا دستم بگيرم ولي فکر کردم حتما تند تند خسته ميشم و بايد بشينم پس بهتره واکر بردارم که بتونم از صندليش استفاده کنم….خواب، حس و متعاقب اون تصميمهاي خوبي بود خيلي خوب.



چه هوای عالی شده…چقدر حال میده توی رختخواب دراز بکشی و به ترنم بارون گوش بدی.

پ.ن:لطفا هرکی کامنت خصوصی میذاره و فقط تیک خصوصی رو میزنه از این به بعد زحمت بکشه و بالای کامنتش هم بنویسه خصوصی تا اشتباهی پابلیش نشه…ممنون از همکاری.



میگه می خوام برم نمایشگاه کتاب،تو چیزی لازم نداری؟
میگم:نه.
– تو بیسواد خودمی!!!

اگه شکلک داشتم از این چونه خارونها و یا کله چرخون میذاشتم.

پ.ن:آقای امیر که دیروز زحمت کشیدید و پول به حساب ریختید،پول ریخته شده برای دو تا کودک یتیم هزینه شد…ممنون از محبتتون.