جهت اطلاع

کسانی که دلشون می خواست فیلم مستند “زن در سایه ام اس” رو که با شرکت شخص شخیص بنده بود، ببینند ولی موفق نشدند… یه شانس دیگه به روز!!! شده.

فیلم در جشنواره” تصویر سال” برگزیده شده .

و شنبه 13 اسفند90 ساعت 5 تا 7 بعدازظهر در خانه هنرمندان نمایش داده میشه.

پس هرکسی مایله در زمان پخش فیلم حاضر باشه.

آدرس خانه هنرمندان هم خ طالقانی بعد چهارراه ایرانشهره.

پ.ن: در ضمن تماشای فیلم احتیاج به تهیه بلیط نداره و اکران مجانی ه.



جهت اطلاع

سپندار مذگان که روز عشق در ایران باستان ه بر تمامی عاشقان مبارک.

امروز فیزیوتراپی دارم و تهیه کننده محترم هم هنوز لینک برنامه این هفته رو برام نفرستاده برای همین مجبورم برنامه امروز رو با کمی تاخیر تو وبلاگ قرار بدم…پیشاپیش عذر می خوام.



زنگ زده میگه امروز وَلِنِ !!!!؟( این اصطلاح رو از کجاش درآورده،نمی دونم!)

میگم آره…ولی من سپندار مذگان رو بهت تبریک می گم.

میگه می دونم که تو به تبریک اینروز اعتقادی نداری…فقط خواستم عرض ارادتی کرده باشم. Wink

میگم:شنبه منتظر دریافت عروسکم هستما. Grin



خیلی ممنون از محبتتون…ولی والنتاین رو به من تبریک نگید…من سپندارمذگان یعنی 29 بهمن رو به عنوان “روز عشق” به رسمیت می شناسم.



برام نوشت:
“اونوقتها يادمه يکی از آرامبخش ترين لحظات زندگيم روزهای جمعه بود که توی خونه صبح تا بعد از ظهر، “تو اتاق خودم” راديو رو روشن ميکردم و درضمن شنيدن اون يا به کارهای شخصی ام می رسيدم، مثلا ناخنم رو ميگرفتم Smile يا مثلا کارهای ديگه مثل مثلا خط نوشتن يا اصلا لم دادن روی صندلی و پاها رو روی ميز دراز کردن و چرت زدن، و ” به راديو گوش کردن”… اين قسمتش از همه مهمتر بود… حالا يا صبح جمعه با شما بود يا قصه ظهر جمعه يا حتی نماز جمعه تهران!! آهان يکی از خاطرات شيرين ديگه هم؛ توی همين صبحهای جمعه، سيگار کشيدن توی همون اتاق بود که اگر هوا آفتابی هم بود و رقص دود رو توی اشعه های آفتاب می ديدم واقعا لذت بخش بود… چه آرامشی… فقط هم صبح های جمعه اينجور بود، انگار زمين و زمان يهو از سرعت می افتادن و همه چيز کرخت و آروم ميشد….
امروز نميدونم چطور، ولی يهو برخوردم به اين صفحه ويولت جان و اين برنامه راديوئی… امروز هم اينجا شنبه اس و تعطيل….. انتظار برف هم داشتيم ولی بطرز عجيبی يهو آفتاب شد… پرده پنجره هم کنار بود و اشعه های آفتاب ميومد تو… بيرون هم ساکت و آروم… ليوان قهوه ای هم که داشتم؛ بخارش نقش دود سيگاری که ديگه نمی کشم رو بازی ميکرد و صدای زيبا و آرامبخش شما و مخصوصا کلام و داستانهائی از ديار خوبم که دلم براش يه ذره شده… چه صبحی شد امروز و چه لذتی بردم از اين يکساعت برنامه…. نميدونم چطوری تشکر کنم… بعضی چيزا وصف و توضيحش ممکن نيست… ممنونم ويولت جان”

در جوابش نوشتم:
چقدر از خوندن کامنتت پر از غرور و شادی شدم و لذت بردم…حتی اشک تو چشمام جمع شد…ممنون که با من به اشتراکش گذاشتی و خساست نشون ندادی تو بیانش
.
.
.
وقتی همچین کامنتهایی رو می خونم از خوشی تو پوست خودم نمی گنجم و از احساس رضایت بخاطر کاری که دارم انجام میدم لبریز میشم…یادم می افته به زمانی که خودم خارج از کشور بودم اونم فقط یک ماه و بعدش هم قرار نبود بمونم…که چقدر اونجا شنیدن آهنگ به زبان مادریم بهم مزه میداد و هر چیزی که برام رنگ و بوی ایران رو داشته باشه… واسه همین فک می کنم کاملا این حس رو می فهمم و خوشحالم که خودم ابزاری موثر شدم برای اغنای این حس غربت.



امروز کمی تاخیر خواهم داشت-پیشاپیش جهت این تاخیر معذرت می خوام.



1- دیشب خاله ام از خارج از کشور اومده،صرف نظر از اینکه خیلی اوضاعم شلوغ پلوغه..خونه پر از صداست و من امیدوارم تو این چند روز یه خلوت پیدا کنم برای ضبط برنامه 15 وگرنه که… Frown……. مطمئنن نمیشه گفت ساکت من می خوام فایل ضبط کنم.

2- متنفرم از این تعطیلات کشدار و بی برنامه…که صدالبته اگه کارمند بودم عاشقش Grin

3- یه پیشنهاد دارم برای ضبط کتابهای صوتی…باید بیشتر روش فک کنم که ببینم از پسش برمیام یا نه چون طاقت نشستن رو صندلیم محدوده.

4- اگه چیزی یادم بیاد آیتم ها اضافه میشه.

5- دیدم بجای نشستن و خوندن خبرهای بد و هی ترسیدن و لرزیدن بیشتر،بهتره مطالب برنامه 15 رو آماده کنم و ببندمش تا حالا یه موقعیت پیش بیاد برای ضبط کردنش…. و همینکار رو هم کردم و حالا که تموم شده راضیم از نتیجه کار.