همشاگردی سلام

حلول ماه مبارک پاییز مبارک باد. Wink



عشق ِ بیصدا

داشتم تلویزیون نگاه میکردم،یه فیلم…دخترک قصه رفت کنار پنجره و خیره شد به پنجره ء خونه روبرویی تا یه خبری بگیره از پسرک قصه…

 

یهو یه هوس ِ نوجوونونه چنگ زد به دلم. دلم خواست یه دختر ِ۱۵ یا ۱۶ ساله باشم با یه پسر همسایه روبروی خونه شون که پنجره اتاقش باز میشه به حیاط خونه ما…شبها بتونم خیره بشم به چراغ روشن اتاقش و با خودم خیالبافی و خیال پردازی کنم که مثلا الان داره چیکار میکنه؟…یا همش کشیک حضورش رو بکشم و هر وقت اومد دم پنجره قلبم تالاپ و تولوپ بزنه و نفسم بند بیاد Wink

بی هیچ کلام رد و بدل شده ایی، فقط یه عاشقی ِ بیصدا باشه و یه هیجان ِ خفه شده تو سینه و گُرگرفتنهایی که فقط خودم بدونم واسه چیه و کیه!!!

 

بعدش دلم سوخت برای نسل ِ حاضر که همچین چیزهایی رو تجربه نمی کنه و حتی عاشقیشون هم پیچیده شده تو لفاف تکنولوژی….طفلکیها Frown



امروز صبح که از خواب بلند شدم با وجودیکه کم خوابی داشتم ولی احساس کردم پر از انرژی و عشقم… بعد که اومدم پای کامپیوتر و شروع کردم به جابجا کردن فایلها و خلوت کردن درایو c ام …برخوردم به این آهنگ…گوشش دادم ببینم چیه؟…با شنیدن اولین قسمت ترانه حس کردم احساس خوب و عشق امروزم به گُل نشسته و دلم خواست این حس خوب رو با توئه نوعی هم شریک شم و بلند فریاد بزنم ” متشکرم خدا که وجود عشق رو همچنان تو وجودم زنده نگه داشتی و… کماکان عاشقم،عاشق تو.

 جزتو کی می تونه عزیز ِ من باشه؟…مگه میشه مثل تو پیدا شه؟ … همه چیزم آی عزیزم Wink

محمد علیزاده-جز تو



دیشب حدود ساعت ۳:۳۰ صبح با صدای گریه یه بچه ی کوچولو تو همسایگیمون از خواب بیدار شدم… یهو حس مادرانه ام گلوم و چسبید و قلمبه شد. دلم خواست یه بچه ۲ یا ۳ ساله داشته باشم که هی برام پرحرفی کنه…حرف بزنه و حرف بزنه و من هیچی نفهمم از کلماتی که استفاده میکنه…بوش کنم و بوی خوب ِ بچه بده.

بعدش با خودم فکر کردم این بیماری چقدر مسیر زندگی من و عوض کرد،چقدر حقهای ساده زندگی رو از من سلب کرد…خیلی تلاش کردم تو باتلاقی که پیش روم قرار داد،غرق نشم و فرو نرم و حالا که نمیشه عادی زندگی کرد و دغدغه های عادی داشت راه دیگه و چه بسا بهتری برای زندگی کردن پیدا کنم… نمی دونم چقدر موفق بودم، فقط می دونم دیشب دلم هوای بچه داشتن و مادر بودن کرده بود،همین.



دچار سندرم ِ اینترنت زدگی شدم.!!!!



میگه:- صورتم رو اصلاح کنم؟

-نه نمی خواد.

-چرا؟اذیت میشی.

-نه لزومی نداره،آخه من عاشقتم!!!

 

یادش می افته به چند روز قبل،مردش بهش گفته بود می دونی فرق بین عاشق بودن و دوست داشتن تو چیه؟وقتی عاشقی،طرفت رو بی قید و شرط میخوای.دیگه برات مهم نیست امروز اصلاح کرده یا نه؟بوی ادکلن میده یا نه؟… بهترین لباسش رو امروز پوشیده؟

همه چیز ِ طرفت رو دوست داری حتی اگه تو بدترین شرایط باشه… به این میگن عاشق بودن اونوقته که می تونی ادعا کنی عاشق طرفتی.



حلقه نقره رو دور انگشت شستم می چرخونه و میگه:

– انگیزه تون از انگشتر انداختن تو انگشت شست دستتون چی بوده؟

– می خوام یه زمانی اگه تو یه حادثه سوختم و جزغاله شدم!!!  دیگه خیلی تو زحمت نیفتن که دندون آزمایش کنن، تست DNA بگیرن یا…از روی این انگشتر فورا هویتم رو تشخیص بدن.

-!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

Wink