اتمام حجت

پیشتر گفته بودم که یه بیمار، یه پریشان دِماغ (به زعم من) ماهاست که به انحا(دیکته اش درسته؟) مختلف مزاحمم میشه و بی محلی،تحقیر،توهین…تو کَتش نمیره و همچنان موی دماغه …بار آخر تو کامنت دونی جوابش رو دادم که اگه خدا بخواد لااقل اینجا دیگه مزاحمم نیست ولی از اونجایی که خبط بزرگی انجام دادم و فک کردم آدمه،شماره ام رو بهش دادم…حالا مرتب اس ام اس میزنه و خنده دار اینکه تو پیغام آخرش که همه از طرف من بی جوابه،نوشته رو من برای اینکه بگیرمت،حساب نکن!!!!!!!!!!!!(خود تحویل گیریش من و کشته،نه تو رو قرآن بیا من و بگیر!من فقط به این امید زنده ام)

از اونجایی که حرف حساب هیچ رقمه حالیش نمیشه و دست از مزاحمتاش برنمیداره…و چون اینجا رو هم می خونه …اتمام حجتم رو همینجا می نویسم که اگه یکبار دیگه به هر طریقی بخواد با من تماس بگیره…تمام مشخصات و شماره تلفنش رو میذارم روی نت… دیگه خودش میدونه.

پ.ن:کامنتهای این پست تایید نمیشه و فقط خودم می خونمشون.



آذربایجان…. تسلیت Frown



دیروز فیزیوتراپ داشتم…قرارمون از قبل بود و وقتی شنبه زنگ زدن که اصطلاحا قرار رو دبل چک کنیم باهم…با انرژی و خیلی مطمئن گفتم فردا منتظرتونم…
یک شنبه صبح اومدن و طبق عادت مرسوم شروع کردیم به انجام حرکات.
بعد گذشت یک ساعت و اواخر کار.آقای فیزیوتراپ گفتن:
اصلا فک نمی کردم امروز با هم جلسه ایی داشته باشیم با توجه به حال بد آخر هفته گذشته شما،می دونستم انرژیتون خیلی تحلیل رفته و حس و حال حرکت اضافه ندارید…با خودم گفتم حتی اگه جلسه ایی هم باشه،تمام حرکاتمون نشستنکی ه و اصلا کارهای ایستاده انجام نمی دیم.
ولی امروز دیدم چقدر با انرژی هستید بعد گذشت ِ بیشتر از یک ماه که اصلا نمی تونستید قدم از قدم بردارید،امروز برخلاف تصورم چقدر خوب و صحیح ایستادید و حتی تونستید یه قدم صحیح بردارید و این جای آفرین داره.
با شنیدن تعریفها قند تو دلم آب میشد و گفتم، چون می خواستم که بهتر باشم خسته شده بودم از مریضی و همش عق زدن!!! خواستم که خوب باشم و انرژی منفی هم ندم.



دست چپم مدتهاست که از کار افتاده و تواناییش شاید در حد 20 درصد باشه.
خیلی وقته که میرم حموم،یک دستی سر و بدنم رو میشورم.
اینبار با خودم گفتم،به زور هم شده از دستت کار بکش.دست راست رو اهرم دست دیگه کردم و سعی کردم با دست چپ چنگ بزنم به موهام.
بار اول دستم به حالت مشت شده بود…ولی بار دوم و سوم،کم کم انگشتهام از حالت فشردگی خارج شد و یه کوچولو فعالیت و همکاری تو شستن سرم از خودش نشون داد!!!.

خودم رو ملزم کردم که بلوز تن و لباس زیرهام رو با دست بشورم،توی تشت!!.
بار اول بلند کردن تشت ِ پر از آب و کف و تیکه های لباس و گذاشتنش روی توالت فرنگی با توجه به اینکه عملا یه دست نیمه کارآمد داشتم خیلی سخت بود…

ولی الان به تجربه یاد گرفتم اول تشت خالی رو بذارم روی توالت و بعد با شیلنگ توالت فرنگی پر از آبش کنم.

لازم نیست لباسهام رو بچلونم،چون لک و لوک که نیستن… همینکه یه کوچولو دست چپم رو بتونم ازش کار بکشم کافیه…

پ.ن:چون همیشه کامنت دونی برنامه 30 بازه برای دریافت کامنتهای درخور تا آپ برنامه بعدی.



امروز 9 خرداد… تا جاییکه من اطلاع دارم… روز جهانی ام اس ه.
و من دارنده این نشان!!! نه چندان دوست داشتنی،چون هر سال نمیدونم باید این روز رو تبریک بگم یا خیر؟
.
چیزی که مشخصه من دارنده اش هستم،چه بخوام چه نخوام…چه خوشم بیاد چه خوشم نیاد… پس بهتره از داشتنش لذت ببرم و حتی ازش بهترین استفادهها رو ببرم.
.
اعتراف می کنم که با اومدنش،طوفانی تو زندگیم ایجاد شد و همه چی رو از بیخ و بُن کند… ولی اومدنش برای من سر منشا تلاش بیشتر و موفقیتهای زیادی شد …طوریکه با تلاش زیاد خودم رو رسوندم رو تپه های موفقیت… و در حال حاضر خسته اما امیدوار نشستم روی یه تکه سنگ و به زیر پاهام نگاه می کنم.

این آهنگ زیبا رو هم آقای سروش خطابی بنام “خسته ،اما پر امید” تقدیم کردن به تمامی دارندگان این نشان نه چندان درخشان…ممنون آقای خطابی



امروز بعد از مدتها راه رفتم.

فک کنم یه شش یا هفت قدمی شد…با توجه به حال عمومی و بیحالی ناشی از روزهای قرمز تقویم…انتظار زیادی از خودم نداشتم.
برای اینکه به خودم انگیزه بدم…همش با خودم تکرار می کردم “آفرین، قدم بردار، همین سبب میشه خوش هیکل!!! بمونی و همین کوچولو شکمت هم آب شه!!”…. همین حرفها سبب میشد که تسلیم خستگی و بعضا تنبلی نشم و قدم بعدی رو بردارم.

کیفیت راه رفتنم نمیگم خیلی مطلوب و عالی ولی خوب بود. چون پاهام رو روی زمین نمی کشیدم و قدم بر میداشتم.

الان که نشستم میگم یذره استراحت می کنم بعدش میرم قرقره میزنم تا دستام هم تمرین کرده باشه.

پ.ن: اینم بگم که حال داشته باشم یا نداشته باشم، خودم رو مجبور می کنم هرشب یه نیم ساعتی چهارزانو بشینم و کم کم درد عضلات کشیده شده روون و کشاله روونم داره کمتر و کمتر میشه.
صبح به صبح هم به محض چشم باز کردن یه کوچولو تمرینات دستم رو انجام میدم.



احساس می کردم خیلی تشنه ام… از دیشب این حس و داشتم شاید بخاطر ساندویچی که خورده بودم… ولی آب اضافه نخوردم از ترس اینکه نصفه شب خِفتم کنه و مجبورشم برم دستشویی.

چایی صبحم رو با آب لیمو تازه خوردم ولی هنوز احساس تشنگی رو داشتم.
دلم نمی خواست کسی رو صدا کنم که بخواد یه لیوان آب بده دستم… حس مستقل بودنم بدجوری قلمبه شده بود.
رفتم تو آشپزخونه،برای شروع باید یه لیوان بر میداشتم.
میان برنامه:شایان ذکره که خونه ما به هیچ عنوان مناسب سازی شده نیست حتی تو چیدمان بدیهی وسایل… که حتی یه لحظه هم به ذهنت خطور کنه “چرا این و اینجا گذاشتن؟” و جواب بدی به خودت لابد یکی تو این خونه هست که لازمه این وسیله دم دستش باشه.
با کمک گرفتن از کابینت ایستادم (هرچند لرزان و نامطمئن) و لیوان رو از کابینت بالایی برداشتم.
چرخ رو گردوندم سمت یخچال.درش رو باز کردم و مابین در قرار گرفتم و لیوانم رو گذاشتم رو یکی از طبقات. با کمک از بدنه یخچال مجددا ایستادم و در فریزر یخچال رو باز کردم.
میان برنامه: اگه به من بود و برای خونه خودم می خواستم یخچال بخرم،یخچال فریزری می خریدم که فریزرش قسمت پایین تعبیه شده باشه.
دو تا یخ از قسمت جا یخی برداشتم و انداختم تو لیوان و نشستم. بطری ماءالشعیر رو از درب یخچال برداشتم و لیوان رو پر کردم.
حالا رفتن تا یه جای امن و به سلامت گذاشتن لیوان پر روی میز مهم بود.
با یه دست لیوان رو گرفتم( دست ناسالمه) و با دست دیگه آروم آروم چرخ رو هل دادم به سمت میز اپن…

موفق شده بودم.