و بازهم خردادماه…الان چندین سال هست که ما به خرداد پرحادثه عادت داریم.



از خودم

دیشب،شب سختی داشتم.حتی قادر نبودم بدون کمک از سر توالت فرنگی بلند شدم( تو خود حدیث مفصل بخوان از این مُجمل)

همش به خودم دلداری میدم که بدنت داره سم زدایی می کنه واسه همینه که حالت تا این حد بد میشه.

تاحالا تجربه نکرده بودم که همش گشنمه ام باشه جز روزهایی که کورتن تزریق میکردم و معده ام حکم کوره قطار رو پیدا میکرد که مرتب باید ذغال سنگ بریزی توش تا راه بره… الانم فک می کنم چیزهایی که من می خورم حجم خاصی نداره واسه همینه که من مدام گشنمه… هرچی می خورم انرژی زاست مثل شیر بادوم یا همش عسل مصرف می کنم ولی من چرا اینقدر تخلیه انرژیم؟و دلم میخواد دراز بکشم و هیچ کار بدنی انجام ندم… کسی علتش رو میدونه؟



از جمعه صبح یه رژیم غذایی رو شروع کردم با طبع گرم تا رفته رفته بدنم از داخل گرم بشه. رژیم زیاد سختی نیست و برای من هم که آدم سختگیری در امور غذایی!!و خوردن نیستم ادامه اش به نظر سخت نمیاد.

به احتمال زیاد در آینده لاغر میشم چون خوردن برنج سفید جزو ممنوعیات این رژیمه…تو هرچیزی که دستور آماده کردنش رو داده حتما یه قاشق عسل هم هست،حتی سالاد!!!

امروز ناهار برای اولین بار توعمرم سالادی خوردم که علاوه بر کاهو وخیار و سیب!!! یه قاشق عسل هم داشت… ولی خداییش بد مزه نبود و طعم خوب و خاصی داشت.

قراره یه شش ماهی این رژیم رو رعایت کنم.خود پیشنهاد دهنده اش که قول بهبود ۱۰۰ در ۱۰۰ داده…اولش خودم زیاد خوشبین نبودم ولی بخاطر اینکه دل دوستان پیشنهاد دهنده رو نشکونم!!! گفتم باشه Smile ولی الان با گذشت سه روز به گفته مامان و حس خودم می بینم دست و پای همیشه به مثابه یه تکه یخ من،گرم شده و با دمای یه دست و پای عادی داره رقابت میکنه.

تا دیروز حال جسمیم خیلی بد بود طوریکه همون چند خط دیروز رو هم مردن مردن تایپ کردم ،شاید داشتم سم زدایی می کردم…ولی از امروز حالم خیلی بهتره نسبت به دو روز قبل.

یه جورایی حالم از هرچی مغز آجیل و چیزهای گیاهی ِ داره بهم میخوره. دلم کباب و هات داگ و پیتزا می خواد.

پ.ن: راستی یکی از چیزایی که باید بخورم چلغوزه… مامان دم خونه خودمون پرسیده نداشتن و گفتن باید از مشهد بگید براتون بیارن…آره؟ تهران از کجا می تونم تهیه کنم؟

اینم سایت یکی از دوستانه که صنایع دستیش رو برای فروش گذاشته… اگه دوست دارید سر بزنید.



ادامه بازی سخت و نفس گیر شده… بعد اتفاقات سال ۸۸ با خودم عهد کردم که تو بازیهای سیاست شرکت نکنم… ولی الان با این وضعیت بد کشور  اعم از سیاستهای داخلی و خارجی و حتی بدتر، شنیدن زمزمه هایی درباب تجزیه، هرچند که بخوام در ظاهر همه چیز رو به خنده و شوخی و مسخره بازی بگذرونم …،ولی وقتی با خودم تنها میشم فک می کنم که واقعا تصمیم درست چی می تونه باشه؟

اگه اهل سیاست و بازی کثیفش هستید و می خواید تحلیلهای خوب و منطقی بخونید، بروید اینجا.



منم دیدم امروز پایان مهلت ثبت نامه و دیگه کسی با من کاری نداره!!!!  Wink
رفتم موهام روکوتاه کردم،کوتاهتر … به غایت کوتاه.

 

تو آیینه دیدم،آرایشگرم با هر قیچی که میزنه،میخنده.بهش میگم

– به چی می خندی؟مضحک شدم؟

– میگه نه… خیلی دل و جرات داری… اگه یکی به من بگه بیا موهات رو اینقدی کن،امکان نداره قبول کنم یا ریسک کنم.



۱-      یکی از فانتزی های زندگی من این بود که تو یه تخت دونفره تنها بخوابم طوریکه قادر باشم تو قطر تخت بخوابم!!! Smile یعنی سرم تو یه زاویه تخت باشه و پاهام در زاویه روبروش!!!…مسخره است؟ Rolls Eyes …حالا چه مسخره چه جالب در سال ۹۲ و در تعطیلات عیدش این فانتزیم جامه عمل پوشید.

۲-      یه خواب عجیب و در عین حال جالب دیدم.خواب دیدم می خوام یه بال(چتر) برای پرواز با پاراگلایدر بخرم تا آموزش ببینم( فارغ از اینکه در عالم واقع بخاطر وضعیت جسمانیم قادر نیستم) قیمت دقیقش هم از توی خواب یادمه،۷ میلیون و هفتصد هزار و …ده تومن!!!(اون ده تومنش رو کجای دلم بذارم!!! Shock ) حتی یادمه یه صدی دادم و نود تومن پس گرفتم.بعد به آقاهه گفتم لطفن رنگش ارغوانی باشه! گفت آقای…(یکی از مربیان این ورزش که می شناسمشون) بهم تاکید کردن که رنگ بال چی باشه ولی متاسفانه نداشتیم و این مشکی ه!!!

۳-      سه روز مهمون بودم جایی و یه پذیرایی مبسوط ازم به عمل اومد.روز آخر گفتم اگه موافقی ناهار آخر رو من درست کنم.ولی چون کارهای فیزیکیش رو نمی تونم انجام بدم،من می گم تو انجام بده.گفت باشه.چی هوس کردی؟گفتم چی داری تو فریزر؟گفت تو کاریت نباشه،هرچی هوس کردی بپز اگه وسایلش رو نداشتم میرم می خرم.گفتم باشه پس لوبیا پلو بپزیم.فقط یه چیزی من لوبیا پلو رو علاوه بر زعفرون  پر رب و پر ادویه می پزم،یعنی دارچین فراوون می زنم و توش پوست پرتقال می ریزم برای بهتر شدن طعمش،یه طعم خوب و خاصی بهش میده…ته دیگ دوست داری چطور باشه؟معمولی؟سیب زمینی؟یا نون؟…

و این شد محصول اولین آشپزی من در سال ۹۲… البته به مدد ِ ما کار و اندیشه!!!با هم هستیم همیشه.

۴-      من امسال رو با سفرآغاز کردم.امیدوارم تا آخرش هم همینجور بمونه.



چهارشنبه سوری خیلی خیلی خوبی بود،هرچند من به اصرار و مدد ِدوستانی که اومدن دنبالم رفتم بیرون…ولی بیرون رفتنم و دیدن شادی و سرور مردم بی نظیر بود.

تازه یه بار هم چندتا موتورسوار باتوم به دست برای متفرق کردن مردم ریختن تو کوچه که زهی خیال باطل چون ۲ دقیقه بعد رفتن و تلاش مذبوحانه شون آش همون بود و کاسه همون

برام جالب بود که یه نفر به اون همه جمعیت آش نذری داد!!! و هم همه رو سیر کرد و هم کلی دعای خیر جمع کرد درضمن آششون هم خیلی خوشمزه بود

به همراهام میگم تا می تونید قر بدید و شادی کنید و جیغ بکشید که اینکار فقط یک شب در کل سال مجازه انجام دادنش تو شهر

حسابی مجهز بودن،چوبها منظم و آماده سوختن پشت آمپلی فایر منتظر نوبت بودن!!! تازه دی جی هم داشتن!!! که جماعت رو رهبری می کرد برای منظم قر دادن و انتخاب آهنگهای در خور…

با یاری!!!دوستان و با نوای “زردی من از تو…”از رو آتیش گذرونده شدم

نظم آتش افروزی و روشن کردن هفت ترقه یا آبشار…بی نظیر بود
من که تاحالا همچین مدیریت و نظمی تو یه جشن عمومی و همگانی ندیده بودم