یک کامنت

خانم ویولت سلام
از راه نوشتید از این راه ناخواسته و ناخوانده راهی که انتهاش معلوم نیست راهی که پیش بینی نشده بوده قطار زندگی تون یه دفعه ریل عوض کرد و یه سمت دیگه رفت.

راهی که پراز دره و سراشیبی و پرتگاه بوده راهی پر از رمل وصخره و سنگ ولی با همت شما با روحیه جنگندگی تون این راه های صعب العبور رو صاف کردید کوبیدید آسفالت کردید خط کشی و روشن کردید روی دره های نا امیدی پل زدید و و تپه های ناتوانی رو شکافتید راه امید و زندگی رو از دل این ناتوانی ها و محدودیتها عبور دادید و برای بقیه برای کسانی که شاید توان شما رو نداشتن و یا داشتند و خودشون رو باور نداشتند خیلی چیزا رو ثابت کردید .

البته نمیخوام از شما اسطوره یا بت بسازم میدونم خیلی جاها خسته شدید پا تون لرزیده به سرحد و نقطه اخر رسیدید افسرده شدید ولی جایی که خیلیا دیگه نمی تونن و می برن شما تو اون نقطه نموندید و از اونجا گذر کردید.

پست جدیدتون رو که خوندم کلی حالم رو جا آورد.

“ویلی میخواد جاده رو برگرده”

چقدر خوبه تصور اینکه تو صفحه بنفش بخونم که :
“امروز عضلات پاهام دیگه اسپاسم نداره”
چند ماه بعدش صفحه بنفش رو باز کنم و بخونم: “امروزتونستم اولین قدمم رو باکمک فیزیوتراپم بردارم”
چند ماه بعدش بخونم وعکسی ازت ببینم که زیرش نوشتی: “این اولین قدمم بدون کمک کسی”
و ماه ها بعدش بخونیم از این صفحه دوست داشتنی که : “بلاخره با عصا تونستم بیام بیرون”.
و یه روزی امیدوارم از صمیم قلبم از ته ته ته دلم آرزو و دعا می کنم یه روزی بنویسی…
“دیگه تموم شد… امروز اولین قدم رو خودم بدون عصا برداشتم “

Smile



میونِ برزخ

فک می کنم اگه قراره خوب شم… چه راه سختی رو پیش رو دارم.

راهی که خراب شدن و پر سنگلاخ شدنش ۱۷ سال طول کشیده… حالا در عرض چند وقت می خواد هموار و آسفالت بشه؟

اول باید از رو ویلچر پاشم…بعد راه رفتن با واکر شروع میشه…سپس عصا و در آخر تاتی تاتی کنان، راه رفتن…یعنی یه دنده عقب گرفتن کامل.

حالا این پروسه برای عضلاتی که مردن،چند وقت بطول می انجامه؟و آیا مرحله ایی هم حذف میشه؟… God knows

 

پ.ن: باهام تماس گرفتن برای شرکت در یه مستند برای ماه رمضان، با احترام عذرخواهی کردم و گفتم از سال ۸۸ صدا و سیما برای من تحریمه. Grin



دیروز برای اولین بار و بعد یک سال که از خرید ویلچر برقی ام میگذشت… ویلچر رو از خونه آوردم بیرون و یه مسافت طولانی باهاش طی طریق کردم.
یه حالی داد بهم که نگو ونپرس… وارد خیابون شدم و واسه خودم لای ماشینها ویراژ میدادم… اصن به چشمام و دیدم و تخمین فاصله ها اطمینان نداشتم ولی همچین لایی از بین ماشینها می رفتم که خودم شاخ در آوردم و چندبار از همراهم شنیدم عجب دست فرمونی!!! Grin
یک جا برای رد شدن از محلی احتیاج به کمک داشتم ،یه نگاه به دور و برم انداختم،چند تا آقا داشتن رد میشدن گفتم آقایون مهربون!!!!!!!!!! میشه کمک کنید من از اینجا رد شم. ۸-)
یه جا هم یه ۲۰۶ واستاده بود دوبله،فاصله اش با ماشین پارک شده اون قدر نبود که من راحت بتونم رد شم و حتما بهش می مالیدم،رفتم کنار شیشه عقب،مخالف راننده و گفتم آقا یا برو یا بذار من برم!ً.
یه نگا انداخت دید یه خانوم کوتوله بغل دستشه( خوب انتظار نداشت ویچلر سوار ببینه!) هول شد بنده خدا!! گفت خواهش میکنم شما بفرمایین و ماشینش رو جابجا کرد.
خلاصه که تجربه عالی بود و بهم خوش گذشت… ممنون دوستم روزم رو ساختی. Big Smile



می اندیشم که خم و راست شدن
ادیسون” در آزمایشگاهش وقتی که می خواست، لامپ برق را اختراع کند، زیباترین نمازها بود.
تصور می کنم که مادام کوری که رادیم را کشف کرد، وقتی از صبح تا شب آنچنان غرق تحقیق بود که لب به هیچ خوراکی نمی زد با شکوه ترین روزه ها را گرفت.
می نگرم که گراهام بل و همکارش واتسون فاصله دو اتاق طبقه ی بالا و پایین را می رفتند و می آمدند تا تلفن اختراع شد،بهترین هروله ی حج شکل گرفت…
می بینم که خیام با تبدیل ریاضیات از خطوط و اشکال به إعداد و محاسبات منزه ترین خمس و زکات را در طول ۹۰۰ سال (نه نود سال عمرش!) پرداخت کرده ..
در ذهن متبادر می کنم که اصغر فرهادی با فیلم اسکار گرفته ی خود “جدایی نادر از سیمین” چگونه امر به معروف و نهی از منکر کرد..
می اندیشم… تصور می کنم.. می نگرم…می بینم…و در ذهن متبادر می کنم که چطور همه ی ایشان و امثال ایشان به بهشت رحمن و رحیم خداوند وارد می شوند…
و دیگر از خود نمی پرسم!!
“آیا همه ی آدم هایی که عبادت های ده گانه را انجام نمی دهند به بهشت نمی روند؟!”



من هیچوقت سوم خرداد روز آزادسازی خرمشهر؛این حماسه ملی رو فراموش نمی کنم و تبریک می گم… ولی امسال و عدم دسترسی به اینترنت سبب قصورم شد.

در عوض متن قشنگی از دوستم خوندم و بخودم اجازه دادم تا منتشرش کنم؛که هم نسلهای خودم کاملا با این حس و حال ها آشنان.

 

 

لی لی بازی می کردیم. مطهره دو دور از من جلوتر بود. مجید با رقص امد و گفت: “جنگ تموم شد”. من و مطهره هم هلهله کنان رفتیم پیش بزرگترها…ولی ما تصوری از زندگی بدون جنگ نداشتیم و با جنگ شاد بودیم. بعد ها فهمیدیم زندگی با جنگ در بیرون از خانه، صلح درون خانه و درون خودمان را سبب شده بود…به همین دلیل است که هنوز مادرم می گوید:” زمان جنگ…یادش به خیر”

.(مریم حنطوش زاده- به مناسبت روز دزفول- ۵ خرداد)