خونه نیستم



اشک نامه ۲

این روزا همش به فکر هومان( همسر سابق و متوفی ) ام… مرگ مرتضی پاشایی، مرگ هومان رو برام زنده کرد.

شاید بخاطر شباهت های زیاد… هر دو رو سرطان از میان ما برد، هر دو جوانمرگ شدن، هردو هنرمند بودن و موسیقی هنر اولشون، هردو در قطعه هنرمندان به خاک سپرده شدند…

بی اختیار گریه ام می گیره… یاد آخرین صحبت تلفنی مون می افتم… صدا همون بود،پر قدرت و پر انرژی و خندان. برای همین باورش برام سخت بود که بتونم درجه بد حالیت رو حدس بزنم… بهت گفتم برای تغییر روحیه برو مسافرت. گفتی نمی تونم. گفتم چرا؟ – نمی تونم پشت ماشین بشینم برای یه مسافت طولانی، بعدشم نباید از آنکلوژیستم دور باشم… تو لابلای حرفات گفتی الان چند ماه که از شدت درد روی صندلی بحالت نشسته می خوابم… اونجا بود که فهمیدم این صدای شاداب فقط ظاهر قضیه ست… دیگه حتی به تلفنهام هم جواب ندادی،فهمیدم درد ظاقتت رو از بین برده.از دوستات شنیدم که ظاهرت خیلی از بین رفته و شکسته شده… می دونستم ،شیمی درمانی بد کوفتی ه………………….. اصن من چرا دارم اینا رو می نویسم؟ مگه غیر اینه که ۱۴ سال از جدایی ما می گذره؟پس چرا راحتم نمیذاری؟ اصن همش تقصیر این مرگ هنرمند عزیزه…………… شایدم چون حدود یک ماه دیگه سالگرد درگذشت توئه…شاید.

روحت شاد

پ.ن: و این سئوال دوباره تو ذهنم پر رنگ شده، چرا تو این ۱۴ سال بعد ازجدایی،همیشه ارتباطتت رو با من حفظ کردی؟حتی بعد ازدواج دومت. چرا روزهای آخر عمرت هم با من تماس داشتی؟چرا نذاشتی فراموشت کنم؟ … حالا خیالت راحت شد؟… هم خودت رو به کشتن دادی هم من و رو صندلی چرخدار نشوندی…. آخه چرا؟ Frown



از لحاظ جسمی خیلی خسته ام.

همش با خودم تکرار می کنم ،ارادی دست مُشت شده ات رو باز کن… یا وقتی بلند میشم مثلا بشینم رو توالت با خودم زمزمه می کنم بیشتر رو زانوهات وایستا(ارادی)

فیزیوتراپم عصر ِ دیر وقت میاد پیشم…بهش میگم این ساعتها خسته ام… میگه خودتون رو شرطی نکنید، مگه از صبح تا حالا چیکار کردین که خسته باشین؟

انگار هیچکی اون یکی رو نمی تونه درک کنه… بابا ام اس مساویه با خستگی حالا میخواد کار مضاعف انجام داده باشی یا نداده باشی… من صبح که چشمام رو از خواب باز می کنم خسته ام!!!.

خودم رو موظف کردم بنویسم،هرروز حتی شده چند خط…ببینم می کشم تا ادامه یا نه.مگه غیر اینه که همیشه نوشتن برای من جزو ساده ترین کارها بوده؟ Wink



سنگ شوم اگر دروغ بگویم . این روزها یک جور دیگر شده ای.
من می فهمم . این دل من می فهمد. اصلن چشمهایت خودشان می گویند.
وقتی نگاهت را پایین می اندازی . وقتی از همه می دزدیشان. خودشان می گویند.
اصلن احساس من خودش به من می گوید که تو، یک جور دیگر شده ای.
فکر می کنم اگر توی آینه نگاه کنی، خودت هم می فهمی. دیگر انکارفایده ای ندارد.همه فهمیده اند و وقتی به تو نگاه می کنند سرشان را تکان تکان می دهند و نُچ نُچ می کنند.
خودم دیروز شنیدم که یکی شان وقتی تو را دید گفت: رنگ رخساره خبر می دهد از سِرّ درون…
حالت را خوب می شناسم . می دانم که روز های پاییزی را خیلی دوست داری . دلت می خواهد هی زیر باران راه بروی و آهنگ های غمگین گوش کنی. همه اش کتاب شعر می خوانی و بعضی وقت ها دلت می خواهد شعر بگویی. البته از من به تو نصیحت این یک کار را نکن که از همه بیشتر تو را لو می دهد .از رنگ رخساره ات هم بیشتر . .
نمی دانی چه ات شده ؟ اما من می دانم .
تو، عاشق شده ای .
این را همه ی عاشق های دنیا می دانند.

سهیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلا



امروز صبح که از خواب پاشدم،احساس کردم انرژی بیشتری دارم…کارهای روزمره مث بلند شدن از رختخواب،دستشویی رفتن و… بهتر و سفت تر!! انجام میدم.

دارم هر روز خودم رو مجبور می کنم که یک سری حرکات نرمشی انجام بدم( نزدیک یک هفته است) و نتیجه خوبی هم گرفتم. مثلا دیروز برای اولین بار خودم اونم ارادی تونستم انگشتهای مشت شدم رو بدون کمک گرفتن از دست دیگه ام باز کنم و این خیلی خوشایند بود برام.

فیزیوتراپم میگه شما یه بروسلی نهفته تو وجودتون دارید!!! میگم چرا؟ میگه از بس برای برداشتن هر قدم یا هر حرکتی یه جیغ کوتاه می کشید!!!  Smile

هی دارم به خودم انگیزه میدم تا شاید بهتر شم….مثلا به خودم میگم ببین از بس نشستی باسنت پهن شده!!!!!!!!!! تا دیر نشده پاشو راه برو وگرنه هیکلت داغون میشه ها Wink



بهم پیشنهاد شد که دوباره نوشتن رو تو سایت اسپشیال از سر بگیرم…دیگه حس و حال و پشتکار سابق رو برای نوشتن ندارم…چون زندگی عادیم تقریبا خالی از مجازستان شده و بهانه های حقیقی زندگی پررنگتر.

دست چپم همچنان وضعش بده و علاوه بر مشت شدن ،از آرنج هم جمع میشه تو سینه ام و همینم سبب میشه نتونم از واکر کمک بگیرم تا شاید چند قدمی راه برم. کمک فیزیوتراپها مقطعی بوده و نتونست مشکل من و اساسی حل کنه.

امروز یه راه جدید رو شروع کردم (نمونه اش نوشتن دو باره Wink)تا شاید فرجی حاصل شه و بهتر شم…حقیقتش از نشستن خسته شدم می خوام بیشتر برای بدنم و تمریناتم وقت بذارم شاید که سبب شه بتونم بلند شم و چند قدمی راه برم.

از تسلیم نشدنم خوشم میاد  Grin ولی وقتی نتیجه نمی گیری بد رقمه می خوره تو پَر آدم.

 

پ.ن: من لینک وبلاگ هیچ کدوم از دوستهام رو ندارم…دوتا از بچه ها رو اضافه کردم…به مرور از رو کامنتها لینکها رو بیشتر می کنم تو قسمت دوستان.