خاطره ایی تا ابد باقی

سوم خرداد روز آزادسازی خرمشهر مبارک.
این خاطره هیچ ربطی به آزادسازی خرمشهر نداره ولی خاطره مردی ه از روزهای جنگ و دیدن شهادت رفیقش و هم رزمش به چشم…دردی ه که یه مرد دیده و تحمل کرده تا این روز یه خاطره بزرگ و ارزشمند باشه و من و تو بتونیم آزاد تو کشوری که ۸ سال جنگ رو تحمل کرد،زندگی کنیم.

“فروردین سال ۶۵ برای خودم کهنه سرباز جراری شده ام . از والفجر ۸ برگشته ایم به منطقه قدیم خودمان شرهانی و تا جاگیر شدیم بهمان تک زده اند . بعد از سه شبانه روز بیخوابی ، بی غذایی ، کم آبی ، خون و آدم کشی ، حوالی ظهر روز چهارم روی خاکریز ولو شده ام و چشم به دوربین با خودم زمزمه میکنم : “الان بزنمشون یا بذارم بیشتر بشن ؟” . بار دیگر گرای شان را چک میکنم . یادم می آید محلشان را قبلا ثبت کرده ام . دستم میرود بسمت بیسیم که دستی به شانه ام میخورد . برمیگردم و تمیزترین و شسته رفته ترین سرباز کل خط را میبینم . خوشی دیدارش ثانیه ای دوام نمی آورد : “احمق تو اینجا چیکار میکنی ؟ سرتو بدزد . تک تیرانداز دارن ” . میخندد : “تو چرا این ریختی شدی ؟” . واقعا هم با آن چکمه ها و خون های خشک شده روی لباسهایم حتما قیافه جالبی پیدا کرده ام . میکشمش پایین خاکریز بسمت ساختمان تلمبه خانه . امن ترین جایمان آنجاست . در راه به سرتاپای ارتش فحش میدهم که او را به اینجا فرستاده و او فقط میخندد . پشت دیوارهای نیمه خراب تلمبه خانه میبینم افسری از آتشبارمان هم آنجاست . میپرسم که چه خبر است . میگوید که بجای من آمده تا من برگردم به عقب . برای محکم کاری افسری را هم با خود آورده با حکم فرمانده که البته او هم در اصل ککش نمیگزد که من اینجا در چه وضعی هستم و احتمالا بخاطر فشار توپچی ها این دستور را داده “بابا این دیدبان رو بکشید پایین ، پدر مارو درآورد از بس شب و روز دستور تیر داد” . یکربع مخالفت شدید من بی اثر می ماند . آن وسط ها بیسیم را میگیرم و زهرم را هم میریزم : “هدایت ، ثبتی ۱۸ رو ۵ تا بیا روش ، شیشمی رو هم زمانی بفرست ، جان مادرت جمع بزن” . برمیگردم بسمت افسر : “حسین به این منطقه وارد نیست . اینجا هیچ کاری نمیتونه بکنه” . راننده ای که اینها را آورده بازویم را میگیرد و بکناری میکشد : “آقا …فلانی… ، بخدا مادرم فقط منو داره . رضایت بده زودتر برگردیم عقب” . نگاهی به چشمانش می اندازم . حسین بازوی دیگرم را میکشد : “حالا بیا یه عکس با هم بگیریم …” دوربین را به راننده میدهد و خودش را شق و رق میکند . از زور خستگی دستم را به شانه اش میگذارم و آویزانش میشوم “حسین اینجا با جاهای دیگه فرق داره ، حسین اینجا آدمو میکشن ، تو فقط بشین تو تلمبه خونه و ثبتی ها رو ردیف بزن ، بیرون نیا . من فقط میرم یه دوش بگیرم و یه چیزی بخورم و چند ساعت بخوابم . فردا برمیگردم . فقط تا فردا خودتو حفظ کن” . باز هم میخندد . رویش را میبوسم و سوار جیپ می شوم ….

میرسیم به آتشبار … گزارش … احسنت و آفرین … حمام … سنگر خودم … حمید سفره نهار را انداخته و منتظر است . بابا بذارین من فقط سه ساعت بخوابم . می نشینم و اولین قاشق را پر میکنم که امربر فرمانده در چارچوب در ظاهر میشود : “آقا …فلانی… دیدگاه جواب بیسیمو نمیده” . قاشق از دستم می افتد . میپرم بیرون . فرمانده جلوی سنگرش ایستاده : “ماهینی جواب نمیده” . دلشوره تمام هیکلم را میخورد : “یه جیپ بدین من برمیگردم دیدگاه” چیزی از لحنم میخواند که مخالفت نمیکند . افسری را هم با ما راهی میکند . در برگشت فقط یک صدا در مغزم دور میزند : “داری بسمت مرگ میری” . میرسیم به تلمبه خانه . داخل ساختمان میدوم . میبینم پتویی پهن کرده و راحت دراز کشیده . با دیدنم از جا میپرد . سالم است . نگاهی به بیسیم میکنم . خاموش است . سراسیمه شده : “چی شده ؟ چرا برگشتی ؟” . می خندم . چه کار دیگری میشود کرد : “آخه بیسیمو چرا خاموش کردی پسر” . نگاهی به بیسیم می اندازد “اهه … این چرا خاموشه ؟” در این بین راننده و افسرمان هم سر میرسند . افسرمان روی منبر میرود که : “ماهینی بیسیمو هیچوقت خاموش نکن ….” چهار نفری وسط ساختمان بتنی ایستاده ایم . سقفش آنقدر خمپاره خورده که سوراخ سوراخ شده و آرماتورهایش مثل توری بالای سرمان است . ذهنم خسته ام فقط میگوید : “جامون امن نیست . جامون امن نیست …” صدای سوت خمپاره ۸۰ . مال ماست …. گریزی از گلوله ای که اسم تو را رویش کنده اند نیست . خمپاره خود را به آرماتورهای سقف میکوبد و از همان بالا عمل میکند . حتی فرصت نمیکنم خم بشوم . از موج انفجار هرکدام به گوشه ای پرت میشویم . از شدت زنگ گوشهایم چیز دیگری نمیشنوم . دود و غبار همه جا را گرفته . دستی به صورتم میکشم . سالمم . حسین کجاست . از دور صدای راننده را میشنوم که از مادرش حلالیت می خواهد . صدای خواندن یک آواز محلی را میشنوم . افسرمان است . ابله ، موجی بازی درمی آورد . “حسین کجاست …” سینه خیز پیش میروم . به پایش میرسم . بالاتر میروم . سرش را بدست میگیرم ….. صورتش آرام است . عزیزم بود . یکی از ما بود … و از پیشمان رفت ….

 


نظرات شما


  1. ال در 14/24/05 گفت :

    هیچکس واقعا نمی‌تونه درک کنه اونها چی کشیدن….

    [پاسخ]


  2. عمو اصغر در 14/24/05 گفت :

    خیلی خیلی کار بزرگی کردن.

    [پاسخ]


  3. سوسن جعفری در 14/24/05 گفت :

    روح بزرگ و پاکشان قرین رحمت خدا

    [پاسخ]


  4. ستاره در 14/24/05 گفت :

    سلام مدتها بود گمتون کرده بودم یعنی از وقتی به ناحق وبلاگتون رو فیلتر کردن هر از گاهی سرچتون میکردم ولی موفق به پیدا کردنت نمی شدم امروز یه بار دیگه سرچ کردم و خیلی خوشحال شدم چون چندین سال خواننده نسبتا خاموشت بودم ولی اولین صفحه ای رو که وا میکردم وبلاگ شما بود امیدوارم شاد و مثل همیشه مثبت و مثبت پراکن باشید

    [پاسخ]

    violet در تاریخ می 24th, 2014 ساعت 4:42 ب.ظ پاسخ داد :

    خوشحالم از حضورمجددت

    [پاسخ]


  5. رویا در 14/24/05 گفت :

    یه بنده خدا از دوستش که خیلی با هم صمیمی بودن بعد از شهادت عکس گرفته بود و هنوز گه گاه به عکس خیره میشه و به فکر فرو میره. عکس شهیدی بدون سر.

    [پاسخ]


  6. فائزه در 14/24/05 گفت :

    آیا برای این همه بزرگی و انسانیت, حرفی هم باقی میمونه؟

    کاری که این عزیزای ما برای ماها کردن هیچکس حتی اون بزرگ بزرگهاشون هم نکرد.

    ازت ممنونم که با این مطلبت یادی از این عزیزترینها کردی
    شاد باشی دوست گرامی.

    [پاسخ]


  7. میترا در 14/24/05 گفت :

    با توجه به چیزی که برام تعریف کردی پس این خاطره رو خودت به داستان تبدیل کردی؟ در این صورت باید بگم واقعا حیفه اگه دنبال داستان نویسی رو نگیری.

    [پاسخ]


  8. گاهی هم فقط برای خودت باش از خودت پذیرایی کن . به خودت هدیه بده ” محمد “

    [پاسخ]

    violet در تاریخ می 26th, 2014 ساعت 1:01 ب.ظ پاسخ داد :

    الان این کامنت چه ربطی به نوشته داشت؟

    [پاسخ]


  9. مهدی در 14/26/05 گفت :

    همین دو ماه پیش خدمتم تو لشکر ۷۷ پیروز خراسان تموم شد.نقش اصلی تو شکست حصر آبادان رو ارتش و همین لشکر ۷۷ داشت. یه لشکر با عظمت رفت و درب وداغون برگشت کلی شهید داد ولی تلویزیون همه چیز رو به نام چندتا بچه بسیجی ثبت میکنه کسانی که کوچکترین اطلاعی از امور نظامی نداشتن رو قهرمان داستان جلوه میده و سردار و فرماندشون می کنن. فرمانده گردانی که من توش خدمت می کردم دو روز بعد از شکست حصر آبادان شهید میشه سرلشکر پرویز حبرانی روحش شاد.

    [پاسخ]

    violet در تاریخ می 26th, 2014 ساعت 1:02 ب.ظ پاسخ داد :

    روحش شاد

    [پاسخ]

    محمد در تاریخ می 27th, 2014 ساعت 9:59 ب.ظ پاسخ داد :

    شما دو ماهه که تازه سربازیتون تموم شده اونوقت برای خودت قهرمان میسازی ! بنده که الان سنم ۵۱ ساله و در اون عملیات بوده ام بسیجی و سپاهی و ارتشی نداشتیم همه برای خدا و وطن میجنگیدیم . خداوند همه شهدای این مرز و بوم و خصوصا آن شهید والامقام رابا شهدای کربلا محشور فرماید . با تشکر از شما خانم و خواهر گرامی ( مدیر وبلاگ )

    [پاسخ]


  10. سایه در 14/26/05 گفت :

    سلام
    امیدوارم سلامت باشید

    [پاسخ]

دیدگاهی بنویسید

*

Click to Insert Smiley

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette