درکی عاشقانه

باهاش قرار داره،ولی دلش عین سیر و سرکه می جوشه… اصن آمادگی ظاهری نداره.
حموم نرفته،شیو نکرده،خلاصه ،هلو هلو برو تو گلوی همیشه گی نیست.
وقتی دلیل نه احتمالیش رو بهش گفت،خندید و مسخره اش کرد و گفت اصلا می خوام این جنبه دوست نداشتنیت رو هم ببینم.
همین امروز،همین الان…دوستی این متن رو براش فرستاد:
“هر آدمی توی زندگی یک نفر بخصوص را می خواهدیک نفر که بی قید و شرط عاشقش باشدیک نفر که با او، خود خودش باشد، بی هیچ نقابی !یک نفر که بی هراس از موهای ژولیده و صورت رنگ پریده ات، با همان قیافه به آغوشش پناه ببری، و سرروی شانه هایش بگذاری…زن و مرد هم ندارد؛ توی زندگی مرد ها هم باید زنی باشد، که صورت ِ آفتاب خورده و عرق کرده و ته ریش نامنظمشان را به اندازه ی صورت هفت تیغه ی ادکلن زده دوست داشته باشد، شاید هم بیشتر.…آدم ها توی یک زندگی یک نفر بخصوص را می خواهند که برایش درد دل کنند، بی آنکه بترسند، بی آنکه هراس داشته باشند از حرف هایشان یک نفر که آن ها را همان طور که هستند دوست داشته باشد، همان طور غمگین، همان طور شیطان، همان طور پر حرف؛ همان طور ساکت، همان طور غُرغُرو و همان طور شلخته! آدمی که وقت ِ آمدنش آرام شوی و مثل چشمه از حرف های نگفته قُل قُل کنی و بجوشی… آدمیکه ساعت ِ دیدارش بخواهی بدوی جلوی آینه که “نکند مقبولش نباشم” آدم ِ تو نیست !توی زندگی هر کس، یک نفر بخصوص باید باشد”
موقع خوندن متن همش به نشونه تایید سرش و تکون میداد… بعد یه نفس عمیق کشید و یه لبخند زد به پهنای صورتش… چون با دلش درک کرد که یه نفر بخصوص ه تو زندگی معبودش. Smile



تبلور خاطرات

دیروز برای من روز بازسازی و بازبینی خاطره ها بود.

اولیش با خواب شبانه شروع شد،خواب آدمی رو دیدم که کلی خاطره مشترک با هم داریم ولی الان حضور فیزیکی نداره…
کلی متعجب شدم از دیدن این خواب و یه علامت سئوال گنده اومد تو ذهنم که چرا این آدم؟

بعدش نزدیکهای ظهر داشتم برنامه “بلور بنفش” در بی بی سی رو نگاه میکردم که مصاحبه داشت با آقای “هوشمند
عقیلی”،آهنگهای قدیمی شون رو اجرا می کردند تا رسید به خوندن ترانه “دریا” یا به گفته خودشون”شنهای داغ”… و ترانه من و برد به سالها قبل که کنار ساحل دریای خزر برام می خوند…شنها همون شنها بود،دریا همون دریا بود ولی فقط یاد تو ،بجای تو اونجا بود…

بعدازظهر صدای چاقو تیز کن محبوبم رو شنیدم که داد میزد چاقو ت—یز می کنیم. دیدم موقعیت خوبیه بعد سالها که تو گرما و سرما و شرایط بد و خوب جوی شنونده فریادش و تلاشش برای درآورد یه لقمه نون حلال برای خانواده اش هستم،ارادتم رو به خودش و خودم ثابت کنم،به پرستارم که اتفاقا اونروز روز کاریش بود گفتم،میشه لطفا این قیچی ابروم رو ببرید بدید به این آقا برام تیز کنه؟۵ تومن هم علاوه بر دستمزدش بهش عیدی بدید لطفن…

گشت و گذار تو آرشیو و خوندن خاطرات خوب و بد و نوشته دیروز هم محصول همین روز خاص بود.

شب داشتم کانالها رو بالا و پایین میکردم که دستم رو یه کانال بی حرکت موند…آهنگی از ۲۵Band … که من کلی خاطره خوب دارم باهاش…

و این یه حُسن ختام شیرین و لذت بخش بود برای روز تبلور خاطره ها.



حال جسمانی خوبی ندارم و فک می کنم این دیگه آخرشه!!! از سر بیکاری نشستم آرشیو می خونم که برخورد می کنم به این نوشته ء تو در تو …و می بینم حال ِ از این بدتر هم داشتم ولی از سر گذروندم…. عجب صبری ویلی دارد!!!
۴ مرداد ۱۳۹۱
“تا تو هستی..هیچ بدی نشاید
این نوشته مال ۲۷ اردیبهشت ۸۸ ئه…اعتراف می کنم که با خوندنش وحشت زده شدم و فک کردم من چه لحظات سخت و بدی رو طی کردم تا بدین لحظه…الان میگم بدم؟نه.الان جزو روزهای پادشاهیمه… اینروزا و با این حال خراب ِروحی و جسمی احتیاج داشتم به این یادآوری…و کی از خودم و حرفها و تجربیات خودم،بهتر؟…خوبه نوشتمش حتی از لحظات بدم…تا الان بدونم اگر همت داشته باشی،هیچ بدی موندگار نیست.
تجربه کردم که میگما
“خوب حالا که حالم بهتر شده می تونم در مورد روزهای خیلی خیلی سختی که گذروندم بنویسم.
روز جمعه پیش نشستم بنویسم ولی اینقدر زار زدم موقع تایپ که مامانم اومد و خواهش کرد ننویسم و گفت با این حالت جماعتی رو هم ناراحت می کنی چند خطی که نوشتم این بود:
” فکر کنم تا بحال حال به این بدی رو تجربه نکردم.
از استیصال و بدبختی، وا دادم حسابی.
گریه می کنم و گریه می کنم. فکر کنم تو زندگی ام اینجوری تو یک روز اینقدرگریه نکرده باشم. همانطور که زار میزنم به مامان می گم ” خودم رو می خوام بکشم، خودتون رو ناراحت نکنیدا !!!!” جواب مامان گریه است و گریه و میگه تا وقتی زنده ام خودم خدمتت رو می کنم.
بابا میگه …”
به شرایطی رسیده بودم که از جام که بلند میشدم یهو جریان گرم و نمناکی رو روی پاهام حس میکردم بدون هیچ هشدار ومقاومتی از طرف من و این وضع بارها بارها در طول روز تکرار شد در حالیکه دو قدم فاصله داشتم تا توالت و پاهام هیچ یاری نمی کرد. دوردونه (دختر برادرم ۱۰ سالشه) خم میشد و پاهام رو خم میکرد که یه قدم یه قدم بیام جلو و بعد توالت شهروز(برادرم) می اومد و بغلم میکرد و میذاشتم رو تخت و من عین یه جنازه خیره میشدم به سقف بالا سرم … نه صدایی بود برای حرف زدن و نه چشمی برای خوندن.
کلماتی که از دهنم خارج میشد نامفهوم بود و در حالت خوبش مثل آدمهایی حرف میزدم که همین الان از یک خواب عمیق بلند شدن و هنوز منگ و گیجن و شل.
آب دهنم رو تو خیلی مواقع نمی تونستم جمع کنم و دائم دستمال دستم بود برای پاک کردن صورتم حالا اگه صورتم هم کج و کوله شده بود خبر ندارم و کسی هم بروم نمیاورد.
چشمام دیدش کم شده بود درست مثل آدمی که کُلر آب چشماش رو تار کنه.
دست و پاها که مرخص بود. این موردش تازه نبود عادت دارم به بالا و پایین شدنش.
تمام اعضای بدن درگیر بود یعنی رسما آقای ام اس یه حال و توجه اساسی به تمام اعضا بدن مبذول داشته بود… جایی برای امیدواری باقی می موند؟ با توجه به اینکه تو بدترین شرایط روحی هم بسر میبردم.
زار میزدم از ته دل تا حالا اینطوری گریه نکرده بودم، همیشه اشکهام بیصدا می چکید ولی الان ضجه میزدم. همه هول کرده بودن چون تا حالا من و اینطوری ندیده بودن مامان همه رو از اتاق بیرون کرد و گفت بذارید راحت باشه و گریه کنه احتیاج داره.
میدونم اززمان مسابقه دویچه وله اعصاب من تحریک شد از دیدن و خوندن کامنتهای بی انصافانه .ولی حال بدم هی شل کن و سفت کن بود تا همین یکماه اخیر که عوامل پشت همی مثل رفتن داییم، فوت شوهر خاله ام ،استرس فراهم کردن بهترین و خاطره انگیز ترین سفر برای دوستان توریستم( هرچند به من مربوط نبود ولی اگه به کسی بگم بسم لله تا ته تهش میرم به هرقیمتی شده) ،رفتن اومدن دندونپزشکی با همه اضطرابهای عصب کشی و روکش بعدش و رفت و آمد هاش و همزمان آب درمانی و خستگی های فیزیکی ناشی از ورزشها…فرصت نفس تازه کردن بهم نداد و مقاومتم رو شکست و نتونستم خودم رو جمع کنم و وا دادم به بدترین شکل ممکنه.
یکبار دیگه خدا خیلی جدی و صریح داشت باهام حرف میزد. تو سر یه دوراهی شفاف واساسی قرارم داده بود. یکبار دیگه سئوال قدیمیش رو تکرار کرد. ” این وضعیتته، یه وضعیت سخت و شاید تحمل ناپذیر. می خوای چیکار کنی؟ ادامه میدی و میجنگی؟ یا تحمل نداری و تمومش می کنی؟
روز دوشنبه تصمیم گرفتم خیلی قاطعانه به این وضعیت گند روحی خاتمه بدم و قرص گور باباش رو بخورم و خودم رو بکشم بالا و واقعا هم تونستم بدون هیچ داروی کمکی برگردم به وضعیت قبل و کارهام رو به تنهایی و بدون کمک دیگران انجام بدم مطمئنم حالا که خودم خواستم داروها هم بهترین کمک رو بهم میکنن در جهت بهتر شدن. بدون اینکه گریه کنم با خاله ام صحبت کنم و بهش تسلیت بگم و حتی دوتا جوک مرتبط هم براش تعریف کنم تا بخنده و بخندم.”

 



میگه: اون شب ِ تولد ۹ سالگیت،ما شب خو نه تون خوابیدیم. یادمه تا صبح داستانها و خاطرات ترسناک تعریف می کردیم.

من: (خنده) درسته نسل سوخته ایم ولی فک نکنم خاطرات ِ نسل ما رو هیچکدوم از این بچه های خانواده های جدید که تک فرزند و یا حتی بی فرزندن  داشته باشن… ما دور هم جمع می شدیم،جمعیتی بودیم واسه خودمون… اصن مثلا بچه تو از این خاطرات داره؟

میگه:ما حسابمون جداست،تک افتادیم اینور دنیا…بچه هیچ کس و کاری دور و برش نیست.

– این حکایت غم انگیز ِ اکثر هم نسل هاشه که به اجبار دم خور ِ تکنولوژی و بازیهای کامپیوتری شدن و نه انسانی از جنس خودشون و مملو از احساس و عقل.

اینم وبلاگ جدید آقای ناصری که حاوی مطالب خوبیه.



برام پیغام خصوصی تو فیس بوک گذاشته:

“برای تو هم سکسی که باهم داشتیم، عالی است؟ هنوز؟ بعد از چهارسال؟ مزش هنوز زیر زبونمه!Smile چرا اینطوریه؟!!”

جواب نوشتم:

جاااااااااااااااااانم؟ مطمئنی با منی؟؟؟؟

 

اینکه آدم رابطه خصوصیش با دیگری رو هیچوقت فراموش نکنه،چیز غریبی نیست و یادآوریش هم می تونه شیرین باشه و هم در بعضی مواقع به شدت دردناک…. ولی اینکه یکی،یک کاره برگرده بهت همچین بگه نه شیرینه و نه دردناک فقط باعث خنده است و تعجب…. به گمونم ایشون هم یکی از همون جسدهای فیس بوکی ولی اینبار متوّهم ه.



تو پست قبلی گفتم که من پیگیر برنامه play list بودم،دیشب یه آهنگی رو نشون داد که اگه اشتباه نکنم از سیاوش قمیشی به ترانه سرایی یغما گلرویی بود (ظاهرا اشتباه گفتم و ترانه احسان خواجه امیری بود با شعر روزبه بمانی و تنظیم سیروان خسروی.)… متن ترانه رو هنگام پخش آهنگ،می نوشت…من به شدت روی غلط املایی حساسم،حالا می خواد از طرف خودم باشه یا دیگری،تذکر میدم و تذکر پذیر هم هستم و اگه غلطی داشته باشم،سریع اصلاح میکنم…دیشبم داشتم متن ترانه رو می خوندم که یهو سنسورهای غلط یابم تیز شد!!! و دیدم نوشته”حراس” بجای “هراس”،چندین نوبت…با خودم گفتم شاید من اشتباه می کنم و درستش همونیه که اونا نوشتن،مگه میشه یه شبکه جهانی ِ فارسی زبان یه همچین گافی بده،گیریم اولی اشتباه کرده یه نفر دومی قبل اینکه برنامه رو آنتن بره چِک نهایی رو انجام نمیده؟…تا صبح صبر کردم تا بیام پشت کامپیوتر و درست ِ کلمه رو چک کنم و دیدم بله،”هراس” درسته نه “حراس”…متاسف شدم برای خودم و شبکه تلویزیونی که میلیونها مخاطب داره و منم یکی از اون میلیونها نفر که هم باسواده و هم نکته بین.



برنامه play list شبکه من و تو رو دنبال می کنم…خودمم قبلا رای داده بودم و وقتی می بینم بعضی از آهنگهای انتخابی ام رتبه آوردن،کلی خوشحال میشم…حالا باید دید ۲۰ تا آهنگ برتر تو برنامه آخر که امشب ه کدوم ها هستند… خودمونیم چقدر داریوش پرطرفداره و کلی رتبه آورده،همچنین سیاوش قمیشی.



  • Page 1 of 2
  • 1
  • 2
  • >