روزهای آخر سال ِ۹۲

خب سال ۹۲ هم به سلامتی داره تموم میشه …
اگه بخوام در مجموع نگاه کنم،سال بدی برام بود،خیلی بد اصن یه جورایی غربالیزه!! کردن دوستان ِقدیم و جدید بود،دوستانی با ظاهر ِ خیلی خوب و موجه ولی در باطن فاسد.
تنها اتفاق خوب و خوشایند ِ سال،ازدواج برادر کوچیکم بود و لاغیر.
از بدو شروع سال،سال تحویل رو با گریه و اشک چشم شروع کردم… یکی از دوستان قدیمی با قدمت ِ دوستی ۲۲ سال،بخاطر یک مُشت دلار!!! از حلقه دوستان من تُف شد بیرون،هرچند که خودش به وضع اسفناکی بی آبرو و بی حیثیت شد ولی خوب برای منم خیلی دردناک بود چون تا قبل نشون دادن روی ِ واقعیش در ظاهر دوست خیلی خوب و دلسوزی بود برای من درست مث ِ یه خواهر و این جای خالی تا مدتها اذیتم کرد…
به ظاهر دوست دیگه ایی که حتی من همه جا بعنوان پسرم!!! ازش یاد می کردم،چهره واقعی و دندونهایی که ازش خون میچکید!! رو بهم نشون داد و بی برو برگرد حذف شد از حلقه دوستان.و مسلمه که خیلی دردناک بود روبرو شدن با این حقیقت زشت.
در کمال ناباوری فامیل نزدیکم یه پسر ۱۷ ساله تیزهوش که حتی بخاطر هوش بالاش تو مسابقات خارج از کشور شرکت کرده بود در عرض یک هفته بخاطر یه ویروس ناشناخته که روی مغزش نشسته بود،فوت کرد و خانواده ایی رو داغدار.
و در نهایت خبر فوت همسر سابقم که به بدترین وجه ممکن فهمیدم و با مرگش انگار قسمتی از سالهای جوونی من هم کاملا نیست و نابود و حذف شد و بعد گذشت چندماه هنوزم باورم نمیشه و با یادآوری بعضی از خاطرات خوبمون اشک به چشم میارم و بی نهایت ناراحت میشم.

ولی با همه این اوصاف ظاهرا سال ۹۳ سال خوبی خواهد بود حداقل پیش درآمد خوبی داره…سه تا عیدی خارج از تصورم دریافت کردم که بی نهایت خوشحالم کرده و ارزش معنویش هوار !! تاست…برای شروع سال هم با کسی هستم که وجودش بهم آرامش میده و خدارو شاکرم بخاطر بودنش… در کل فک کنم سال خوبی پیش روم باشه و امیدوارم از لحاظ برگشت سلامتی هم چند پله برم بالاتر.

امروزم که چهارشنبه سوری ه و من یه برنامه مفرح برای خودم دارم و همچنین آرزومندم تک تکمون شب خوبی داشته باشیم و لذت ببریم از ساعتها و دقایقمون.



هم فکری

سلام ویلی جان، مشکلی برام بوجود اومده که ممنون میشم نظر خودتون رو بگید و ا گر صلاح می دانید اونو به اشتراک بگذارید تا بقیه هم نظرشون رو بدند.
من برادرم با دختری دوست بودند که حدود ۲ ماه پیش این دوستی بهم خورد و سر این قضیه برادرم خیلی بهم ریخت. به پیشنهاد خودش گفت که مورد بهش معرفی کنیم برای ازدواج.
توی این موارد خودش موردی را که توسط دوستش معرفی شده بود را پیگیری کرد و کار به بله و برون کشید. دقیقا شب قبل از بله و برون یه شوکی به همه ما وارد کرد که من نمیتونم با چهره این دختر ارتباط برقرار کنم.
حالا این دختر به اندازه خودش زیبایی دارد و خیلی هم به نظر من خوش استیل است.
به هر حال بله و برون برگزار شد و به رغم مخالفت ما برادرم و ان خانم بدون اطلاع صیغه محرمیت هم خوندند.
حالا که دارند مقدمات عقد رو می چینند دوباره این بحثها پیش اومده. میگه من تلفنی که با این خانم صحبت می کنم مشکلی ندارم ولی وقتی چهره به چهره می شم بعضی اوقات بی تفاوتم و بعضی اوقات حتی حس فرار هم بهم دست می ده
میدونم که خیلی از این مشکلات هنوز به خاطر ترمیم نیافتن زحم رابطه قبلی است اما خیلی نگرانیم که آیا این اضطرابهای الان طبیعی است و تشویقش کنیم که ادامه بده یا ممکنه بعد ا هم ادامه پیدا کنه
جواب من: من از کامنت خصوصی تو هیچی نفهمیدم خیلی گنگ و نامفهومه-اگه می خوای به اشتراک گذاشته بشه،بیشتر و بهتر و واضحتر توضیح بده…چه شوکی؟چرا با صورت اون خانوم نمی تونی ارتباط برقرار کنی؟و…
و توضیح مجدد:
بزارید بهتر توضیح بدهم.
یکی از دوستان نزدیک من (یک آقایی) دو سالی با خانمی دوست بوده و حدود دو ماه پیش این ارتباط قطع شده. دلیلش هم ازدواج خانمه بوده.
این آقا هم بعد از قطع این دوستی، سعی می کنه اصطلاحا به خواستگاری یک خانم بره و وارد وادی ازدواج بشه. وقتی همه چی خوب پیش میره دقیقا شب بله برون عنوان میکنه با چهره این خانم ( کسی که میخواد باهاش ازدواج کنه) نمیتونه ارتباط برقرار کنه و حتی بعضی اوقات حالت تنفر داره.
حالا مشکلی که وجود داره اینه که هر دو خانواده و اقوام از موضوع با خبرند و خانواده خانم یک خانوده کاملا سنتی و متعصب هستند.
این آقا میگه میدونه این خانم خیلی خوبه و بدرد زندگی متاهلی اون میخوره. میگه تو ارتباط تلفنی هیچ مشکلی نداره ولی با چهره مشکل داره.
الان مونده حیرون که آیا قضیه رو به تاخیر بندازه که خانواده خانم قبول نمی کنند یا جلو بره به امید اینکه این قضیه حل بشه.
ممنون میشم به اشتراک بذارید و اگر کسی تجربه مشابهی داشته راهنمایی کنه. راستی اینکه که چهره این خانم ایرادی نداره و یک چهره معمولی است. و این خانم در حالت عادی اهل آرایش نیست



۸ مارچ روز جهانی “زن” برتمامی بانوان من جمله خودم   Wink مبارک باشه



می گویند زن، چراغ خانه است. لابد شنیده اید که در همین راستا، بعضی ها طرفدار’چهلچراغ’ شده اند و بعضی ها طرفدار’صرفه جویی در مصرف برق’!
با این حساب می شود این تعاریف را نیز ارائه داد:
* دوست دختر:
چراغ گرد سوز! (در بلاد کفر، آن را GF می گویند. تحقیقات نشان داده این لغت، مخفف عبارت Gerdsooz Fitile (فتیله گردسوز) می باشد که در شرایط اضطراری، روشنایی اندکی می افروزد و خاموش شدنش سه سوته است و یک فوته!)
* معشوق:
لامپ مهتابی! (در راستای رمانتیک بودن قضیه!)
* همسر موقت:
لامپ کم مصرف!
* همسر دائم:
همان چراغ خانه.
* همسر مطلقه:
لامپ سوخته!
* همسر ایده آل:
چراغ جادو!( هردو افسانه اند!)
شعر مرتبط:
با غول چراغ ، آرزویی بکنید
از او طلب فرشته خویی بکنید
یک دانه بس است زن، مگر نشنیدید
‘در مصرف برق صرفه جویی بکنید’؟ Razz

نوشته: آنی دالتون

 

پ.ن: انیس جان من از کامنت خصوصی تو هیچی نفهمیدم خیلی گنگ و نامفهومه-اگه می خوای به اشتراک گذاشته بشه،بیشتر و بهتر و واضحتر توضیح بده…چه شوکی؟چرا با صورت اون خانوم نمی تونی ارتباط برقرار کنی؟و…



فک کنم جمعه شب بود که برنامه “شب آواز” رو در شبکه “من و تو” دیدم…موضوع برنامه “شاهین نجفی” بود.

خب من آهنگهای شاهین نجفی رو گزینشی دوست دارم و در یک کلام واله و شیدای ایشون نیستم،یکی از دلائل بزرگم هم اینه که گوش سپردن به آهنگ و اشعار ایشون مناسب هرجا و هرمکانی نیست( حالا شاید من اشتباه میکنم و زیادی دارم سنتی به قضیه نگاه می کنم)

خلاصه گوشهایی از کنسرت ایشون رو نشون میداد و با توجه به اینکه من آدم کنسرت نرفته ایی نیستم، به جرات می تونم بگم لذت بردم و پر شدم از اون همه شور و هیجانی که خواننده به تماشاچیانش منتقل میکرد و از ته دل خواستم یه روزی بتونم تو کنسرتهاش شرکت کنم و هم نوایی کنم با بقیه تماشاگران و از ته دل جیغ بزنم و انرژیم رو تخلیه کنم.

پ.ن:تازشم،به نظرم یکی از بهترین اجراها آهنگ “پریود” بود Wink



من فردا پنج شنبه ساعت ۴ یا ۴:۳۰ در بازارچه خیریه انجمن ام اس (شهرک غرب-خ ایران زمین-خ خوردین -مجتمع فرهنگی قدس)هستم… خوشحال میشم دوستانی که براشون مقدوره بیان و اونجا همو ببینیم



زنگ زدم به شرکتش،می دونستم یه منشی جدید آورده که از قضا خیلی هم خوشگله.
دختره گوشی رو برداشت.گفتم با آقای فلانی کار دارم،من همسرشونم،بی هیچ سلام و احوالپرسی اضافه ای و حتی خیلی خشک! گفت نیستن شرکت و تقی گوشی رو گذاشت!!! غریدم: بی تربیت!!!
با خودم گفتم حالا که اینجور شد کلی به خودم میرسم! و سرزده میرم شرکت تا این دختره بی تربیت بفهمه آقای فلانی،صاحاب داره!!!!
فکرم رو عملی کردم و زمانی هم که تو هال منتظر آقای فلانی بودم با ژست یه سیگار آتیش زدم….

بیشتر از ۱۵ سال از این خاطره و این حسادت زنانه میگذره ولی من هنوز اون حس احمقانه(با فکر الانم خیلی حس بچه گانه و احمقانه ایی بود) رو فراموش نکردم.
که چی،یک کاره پاشدم رفتم شرکت؟ به شوهرم شک داشتم یا می خواستم از اون خانوم گربه کوشون کرده باشم؟ واسه چی مثل احمقها منی که سیگاری نیستم،سیگار گذاشتم تو کیفم و اونجا یه نخ آتیش زدم؟که به دختره نشون بدم من خیلی کلاسم بالاست!!! و اگه دم پَرم بیایی می زنم له ات می کنم؟خفن تر از این حرفهام…
یادآوری اون روز جز شرمندگی هیچی دیگه برام نداره،فک می کنم کاش عقل و درایت این روزها رو اون روز داشتم.
الان یه زن ِ پا به میانسالی گذاشته و نشسته بر ویلچرم ولی اون موقع یه زن در اواسط جوانی و سالم و سرحال و تا حدی هم خوش بر و رو…چرا اینقدر اعتماد به نفسم پایین بود؟ که از وسایل جانبی مث سیگار کشیدن سعی در باز سازیش داشتم؟
اگه الان تو همچین موقعیتی قرار بگیرم چیکار می کنم؟عکس العملم چیه؟
مطمئنن دیگه چنین تلاش احمقانه ایی برای اثبات خودم انجام نمیدم و فکر می کنم جنگ برای بدست آوردن چیزی که از ابتدا حق تو نبوده،احمقانه است و اینقدر ویژگیهای مثبت برای ارائه کردن دارم که نخوام متوسل به تیپ و قیافه یا ژست سیگارکشیدن بشم.