کمی از خود

اول هفته بود که از بخاطر دردِ وحشتناک دستم رفتم پیش دکترم.

توی آسانسور خانمی هم با من سوار شد و یهو بی مقدمه گفت،ببخشید خانوم شما ویولت هستید؟

کلی شگفت زده شدم…البته که بعید هم نبود،من تو تئاتر شهر(یه جای ظاهرا بیربط) شناسایی شدم…دیگه اینجا که مطب دکتره با فوق تخصص ام اس و مرکز تجمع بیماران و منم سر دسته ام اس اوو ها. Wink

دکتر وقتی معاینه ام کرد با تعجب گفت با خودت چیکار کردی؟ اسپاسم و گرفتگی عضلاتم از بازو شروع میشه و میزنه به تخته کمرم تا نزدیک باسن.

قرص همیشگی شل کننده عضلات رو برام تجویز کرد ولی با دَز بالا…چشمت روز بد نبینه،اولی رو که خوردم آنچنان سرگیجه ایی گرفتم که وقتی سرم رو به راست یا چپ می چرخوندم می خواستم بیارم بالا و آنچنان خواب آلود شدم که از ۷ عصر رفتم تو رختخواب و خوابیدم.

…الانم به ضرب و زور پماد مسکن و ماساژ، ای،بدک نیستم.حداقل تونستم چند خطی بنویسم.

برای تکرر ادرارم هم یه اسپری داد تو بینی ام بزنم گفت این آب بدن رو جمع می کنه و ادرارت کمتر میشه ولی ازم قول گرفت مرتب استفاده نکنم و فقط مناسبتهای خاص مثل مهمونی رفتن و … استفاده کنم.

اولین بار آنچنان لبام و دهنم خشک شد که با دستمال خیس مرطوب نگه اش میداشتم.

این داروهای احمق هوشمند نیستن که بفهمن واسه کدوم قسمت استفاده شدن و همونجا عمل کنن .

پ.ن: لطفا در مورد اسم دارو و… ازم سئوال نکنید چون هرچی لازم باشه دکترتون تجویز میکنه و تلاشی برای خوددرمانی نداشته باشید.



مفهوم ِآرامش

این خیلی خوبه که وجودت برای دیگری یا در مقیاس بزرگتر برای دیگران مهم باشه…اینقدر اعتبار داشته باشی که بتونی گوشی رو برداری و برای دوستی درددل کنی،گریه کنی و اون فقط گوش بده بدون اینکه بخواد قضاوتت کنه یا حتی نصیحت.

دوست دیگه ایی از اون سر شهر برداره بسته مورد نیازت رو بیاره دم خونه تحویل بده و بگه،دلم می خواد ببینمت و تو اینقدر باهاش راحت باشی که بگی اوضاع روحیم میزون نیست و پذیرای مهمان نیستم و اونم بدون اینکه خم به ابرو بیاره یا توقع کنه بگه،باشه پس تو یه موقعیت دیگه،بسته رو میدم دم درب و میرم…

دوست دیگه ایی از اون سر دنیا یه بسته شکلات برات بفرسته فقط به این منظور که بگه،بیادتم...بدون اینکه توقع برگشت و جواب داشته باشه.

همه اینها خوشیهای ناب زندگی ه که وقتی بهش فکر می کنی به خودت می بالی که عرض زندگیت پر بها بوده هرچند که سختی زیاد کشیده باشی و یه موقع هایی از ته دلت خواسته باشه همه چیز و ول کنی و بری… فقط بخاطر یه قطره آرامش.



یه چند وقتی میشه… با کسی آشنا شدم که بارها با خودم آرزو کردم،کاش ده سال پیش این آدم وارد زندگیم میشد… و بلافاصله با خودم میگم حتی داشتن چنین آرزویی هم خودش نعمتیه.



عصر جمعه است و من دلم گرفته.
امروز تمام مشکلات جسمیم همراه با دردی کلافه کننده به سمتم هجوم آوردن و منم اصن حوصله ندارم مث همیشه صورتم رو با سیلی سرخ نگه دارم.
هدفون گذاشتم و دارم به آهنگهایی که دانلود کردم گوش میدم…میرسه به یه آهنگ سنتی،اول فکر می کنم شهرام ناظری ه ولی نه،گمونم استاد شجریان باشه.
آهنگ پرتابم می کنه به سالها قبل. به اون سالها که کلاس سه تار می رفتم و یاد عاشقی استادم می افتم و خواستگاریش و بعد… یاد هومان( همسر سابقم) راستی الان چطوره؟ داره چیکار می کنه؟ اونم مث من گاهی وقتها نقب میزنه به گذشته؟یا عین خیالشم نیست با زندگی که سوخت و خاکستر شد.

جدی اگه با استادم ازدواج کرده بودم،الان تو چه موقعیتی بودم؟ بازم اینقدر درد می کشیدم؟ یا داشتم برنامه و کتابهای بچه ام رو آماده میکردم برای روز شنبه؟… اصن ام اس هم سراغم نمی اومد… فک می کنم متفاوت بودنم به چه قیمت گزافی برام تموم شد…چه آش کشک خاله ایی شد.

پای دردناکم رو با دست جابجا می کنم و دگمه قطع ه پخش ِ آهنگ رو فشار میدم…



هفته پیش برای مشکلی،مجبور شدم برم بیمارستان.

دکتر برام آنتی بیوتیک ِ وریدی تجویز کرد و رفتم اورژانس تا توی سرم بهم تزریق بشه.

پرستار اومد آنژیو رو زد و شیر سرم رو باز کرد.

تخت بغلی یه آقای پیری بود که سر و کله اش باند پیچی شده بود و می گفتن تصادف کرده و نوه و پسرش کنار تختش ایستاده بودن.

این بنده خدا از ته دل ناله میکرد و منم بی اختیار با شنیدن صدای ناله اش زدم زیر گریه.

حالا همراهم با توسل به ترفندهای گوناگون سعی داشت حواس من و پرت کنه تا گریه ام بند بیاد.

یه لحظه با خودم گفتم الان کسی من و ببینه نمی فهمه بخاطر اون بنده خدا و ناله هاشه که دارم گریه می کنم با خودش میگه،خرس گنده سوزن رفته تو دستش و داره زار میزنه.!!!



  • Page 2 of 2
  • <
  • 1
  • 2