فقط یه حس ِ بد

عزیزم،درد داشت،ناراحت بود…از درد به خودش می پیچید.

ولی هیچکاری برای کمک از دست من بر نمی اومد Frown …می دونستم که در جهت یاری هیچکاری نمی تونم انجام بدم…فقط سعی کردم من هم بار اضافه ایی براش نباشم و کمترین دردسر و گرفتاری رو براش داشته باشم.

خیلی حس بدیه که به واقع بهت ثابت بشه در لحظه حساس هیچکاری از دستت برنمیاد. Frown



جهت اطلاع

ﺗﻠﻔﻦ ١۴٩٠ ﺩﺭ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺳﺎﻣﺎﻧﻪ ﮔﻮﻳﺎﻱ ﺩﺍﺭﻭﻫﺎﻱ ﻛﻤﻴﺎﺑﻪ ﻭ ﻳﺎ ﺷﻤﺎﺭﻩ ٢٠١۴٩٠ ﺳﻴﺴﺘﻢ ﭘﻴﺎﻡ ﻛﻮﺗﺎﻩ ﺩﺍﺭﻭﻫﺎﻱ ﻛﻤﻴﺎﺏ twitter: @lo_0leh



۷ صبح امروز با صدای وحشتناک آسمون قلمبه!!! از خواب پریدم…اینقدر وحشتناک بود و ساختمون و شیشه ها لرزید که سعی کردم تشخیص بدم انفجاره یا صدای آسمون…. و بعدش رگبار بارون…



تا اواسط هفته دیگه که هردوتا مهمون مون برن سر خونه زندگیشون،درگیرم.چون مدام هم از کامپیوتر من استفاده می کنن و من وقت آزاد کمی دارم که بخوام پای سیستم بشینم…تازه وقتی یه متن بهم الهام میشه!!! سیستم اِشغاله Wink

خاله جهانگردم بعد سفر ایرانش بلافاصله راهی آفریقای جنوبی میشه (خوش بحالش) اگه رادیو رو داشتم چه گزارشهای توپی ازش می گرفتم ها Grin



یک ایمیل:

“با نوشته های وبلاگت همذات پنداری میکنم
با عاشق شدن هات عاشق شدم
با جداشدن هات جدا شدم
وقتی نوشتی توی پاهات بجای خون انگار آبجوش جریان داره من خوب فهمیدم چی میگی
وقتی دلت میخواست پاهات رو بذاری توی برف من خوب فهمیدم چرا
چون همدردیم
بگذار با عاشق بودنای تو و خوندن لحظات عاشقیت منم تو خیال خودم عاشق بشم و عاشقی کنم
چیزی که فعلا در واقعیت این زندگی امکانش برام نیست
فکر نمیکنم توقع زیادی باشه نه؟
به امید خوندن نوشته های پر از انرژی تو”



حدودا دوهفته پیش عروسی برادرم بود و منم حسابی درگیر باضافه اینکه خاله جاتم!!! از اون سر دنیا اومدن و بالطبع ما هم درگیرتر…بعد مراسم ،پاگشا بازیها شروع شد و ماهم درگیرتر و درگیر تر…حالا تو این هاگیر واگیر یه سرماخوردگی مبسوط به من اضافه شد که دیگه شد نور علی نور.

از قبل که خودم تصمیم داشتم ننویسم،با شرایط پیش آمده هم شد،کور از خدا چی می خواد؟

ولی وقتی محبتها و کامنتهایی از ین قِسم رو می بینم،فک می کنم باید استراحت کنم و نیروم رو جمع کنم برای آغازی دوباره،هرچند سخت…

دوست عزیزی برام کامنت گذاشته:

سلام

من بعضی وقتها اینجا رو میخونم
برداشت من اینه که خیلی از افرادی که به نحوی تو زندگیشون به مشکل برخوردن حالا چه روحی چه جسمی با خوندن مطالب اینجا و نحوه برخورد شما با مسائل روزانه ، یه جورائی امیدشون به زندگی بیشتر می شد و با روحیه بهتری زندگیشون رو ادامه بدن

درسته که این وبلاگ یه چیز کاملا شخصیه و کاملا متعلق به شماست ولی تو پربار کردنش خیلیها مشارکت داشتن

بهتره یه نظر سنجی انجام بدین و بعدش تصمیم بگیرین
اینطوری به شعور همه خواننده هاتون احترام گذاشتین

مساله بعدی اینه که من در کمال احترام به شما ، حاضرم با کمال میل هزینه شارژ این وبسایت رو تقدیم کنم تا کمکی بشه به نیازمندهائی که اینجا رو میخونن و امید می گیرن

قطعا افتخار بزرگی هستش که آدم فقط برا خودش نباشه و بخشهائی از وجودش برا دیگران باشه

قطعا بخشهای خوبی از شما اینجاس که روشن کننده راه خیلی ها هستش

( شرمنده که خیلی واضح نتونستم منظورم رو بنویسم ، آخه تایپ کردن با کیبوردی که لیبل فارسی نداره یه خورده سخته برام و یه چیزهای دیگه …. )

شاد باشید و شاد کام”

 

پ.ن: بازم ممنون محبت تو دوست بزرگوار هستم و سپاسگزار پیشنهادت…ولی فعلا تا آخر سال ۲۰۱۴ وبلاگ و هاست رو شارژ هزینه کردم و مشکل مالی ندارم.



قبلا هم گفته بودم که دیگه میل زیادی به فعالیت مجازی و بودن در فضای مجازی ندارم….انگاری دلم رو زده…فک می کنم حتی یکسال دیگه که وقتشه ،اینجا رو تمدید نکنم و بذارم بسته شه و فوقش تویه جای مجانی یه صفحه باز کنم و هرزگاهی توش بنویسم.

از ارتباطات مجازی دلزده ام چون دیدم افرادی که تمام اوهون و تولوپشون محدوده به دنیای مجازی و یه قرون از آداب ِ معاشرت حقیقی بلد نیستن و حالیشون نیست و بلا نسبت عین یه حیوان نجیب!!! می مونند تو ارتباط حقیقی شون و همینم سبب میشه که خواسته یا ناخواسته آزارت بدن.

به شدت درگیر آدمهای حقیقی ام و سیراب میشم از عشق و محبت حقیقی شون.

لااقل برات فیلم نمی تونن بازی کنن،یا رومی ِ رومن یا زنگی ِ زنگ.(نه اینکه نتونن یا تلاش نکنن که سرت شیره بمالن،خودم فک می کنم اینقدردیگه  تجربه دارم که مُفت مفت گول نخورم)

یه علت دیگه ننوشتنم هم اینه که فیس بوک به شدت تنبلم کرده… در لحظه حست رو در یه خط می نویسی و بلافاصله  باز خورد نوشته ات رو با لایک یا کامنت می بینی…همین هم سبب میشه دیگه کمتر برای وبلاگ و ونوشته های بعضا بلند و بالاش وقت بذاری.

دیگه؟…دیگه همین دیگه.