نکات ایمنی برای خانومها

برگرفته از یک ایمیل:
۱-اگر هنگام شب مجبور به استفاده از آسانسور شدید هنگام ورود دکمه چند طبقه را با هم بزنید . کمتر مهاجمی جرات می کند در آسانسوری با این شرایط به شما حمله کند.

۲- هنگامی که تنها در خانه اید و مورد تهاجم قرار می گیرید به جای التماس و گریه،سریعا به سمت آشپزخانه بدوید. آنجا چاقو، فلفل،ادویه و ظروفی وجود دارند که جای آنها را فقط خودتان می دانید. ابتدا با پاشیدن فلفل و ادویه و سپس با چاقو و اگر نشد با پرتاب هر چیز شکستنی به سمت مهاجم و یا بیرون از پنجره آشپزخانه از خود دفاع کنید، کمتر مهاجمی با این سر و صدایی که به راه انداخته اید جرات ادامه حضور خواهد داشت.

۳- سوار تاکسی شدن: اگر هنگام شب مجبور شدید سوار تاکسی شوید ابتدا شماره آنرا حفظ و یا یادداشت کنید سپس چه واقعا و چه غیر واقعی با فردی تماس بگیرید و بگویید : من دارم با تاکسی به شماره….به سمت تو می آیم. با این اطلاعات راننده جرات نخواهد کرد به شما تعرضی کند بلکه مجبور می شود از سالم رسیدن شما به مقصد مطمئن شود چون دیگر پای خودش گیر است.

۴-اگر راننده برخلاف مسیر به خیابان دیگری پیچید فورا بند کیف خود را دور گردنش بیاندازید و با وزن خود محکم به عقب بکشید. یا اگر مقدور نبود بند کمربند ایمنی اورا گرفته به عقب بکشید. با شوک ناشی از احساس خطر خفگی، انسان ناخودآگاه فرمان یا کنترل اتومبیل از دستش خارج شده وضعیت نامتعادل اتومبیل باعث جلب توجه می شود.اینکه به عنوان دیوانه قلمداد شوید بهتر از این است که ربوده شوید

۵- اگر در خیابانی خلوت احساس خطر از عابری نمودید فورا به اولین خانه یا مغازه یا مکان اداری رفته در بزنید یا وارد شوید و وضعیت خطر ناک خود را شرح دهید . اگر نشد به دستگاه خودپرداز نزدیک شوید زیرا این مکان حتما دارای دوربین مدار بسته فعال است و فرد خاطی مطمئنا با خطرات این دوربین آگاه است.



واگویه

دیشب حدود ساعت ۳:۳۰ صبح با صدای گریه یه بچه ی کوچولو تو همسایگیمون از خواب بیدار شدم… یهو حس مادرانه ام گلوم و چسبید و قلمبه شد. دلم خواست یه بچه ۲ یا ۳ ساله داشته باشم که هی برام پرحرفی کنه…حرف بزنه و حرف بزنه و من هیچی نفهمم از کلماتی که استفاده میکنه…بوش کنم و بوی خوب ِ بچه بده.

بعدش با خودم فکر کردم این بیماری چقدر مسیر زندگی من و عوض کرد،چقدر حقهای ساده زندگی رو از من سلب کرد…خیلی تلاش کردم تو باتلاقی که پیش روم قرار داد،غرق نشم و فرو نرم و حالا که نمیشه عادی زندگی کرد و دغدغه های عادی داشت راه دیگه و چه بسا بهتری برای زندگی کردن پیدا کنم… نمی دونم چقدر موفق بودم، فقط می دونم دیشب دلم هوای بچه داشتن و مادر بودن کرده بود،همین.



صدای زنگ آیفون…

-بله؟

-خانوم یه بسته دارید ،لطفا تشریف بیارید تحویل بگیرید.

نگاهش به گردنبند ظریف خیره می مونه…

بیش از یک سال پیش بود،زلزله آذربایجان،قبلش چند باری باهم تماس داشتند ولی اونجوری که مکالمات و تماسها نشون میداد ظاهرا چنگی به دل هم نزده بودند واسه همین بالغانه فکر کردن و ترجیح داده بودند بیشتر از این وقت همو نگیرن و هرکی بره سراغ زندگی و علایق خودش و خداحافظ،…خداحافظ.

حالا زلزله،دلش عین سیر و سرکه می جوشید و اخبار رو دنبال می کرد،کاش می تونست اونجا باشه و کمک کنه… نمی دونست چرا یهو یاد مرد افتاد… حسش بهش می گفت،مرد آذربایجانه،برای کمک و امداد.

تلفن و برداشت و شماره مرد رو گرفت…خاموش بود… انگار حسش تایید شده بود.

چند روزی از اولین روزِ حادثه گذشته بود،بالاخره تلفن روشن شد و صدای خسته و رسمی! مرد رو شنید.

–          چندبار تماس گرفتم تلفنت خاموش بود.

–          آره،تهران نبودم و گرفتار ودرگیر.

–          بهم نخندی ها…ولی حسم بهم می گفت رفتی آذربایجان.

–          (مکث)…آره،(مکث) درست حدس زدی،همین امشب برگشتم.

.

.

.- شب بخیر عسل خانوم.

و نصفه شب یه مسیچ کوتاه از مرد… خستگیم رو درآوردی،ممنون ازت.

و امروز سالگرد اولین روزیه که همدیگر رو دیدن و درگیر هم شدن،احساساتشون بهم تندیده شد…نفس کشیدن به عشق نفس کشیدن دیگری…ظاهرا خیلی با هم تفاوت داشتن و هرکدوم از یه دنیای متفاوت…ولی یه اشتراک بزرگ داشتن،هر دو آدمهای عادی جامعه نبودن و تنها در دنیایه متفاوت  ِ اطرافشون ،خسته از فهمیده نشدنها و دلگیر و دلتنگ و ساکت … شاید همین تفاوتهای زیادشون دلیل جذابیت و گیرایی طرف مقابل بود…و حال قدردان این بی کلام حس شدن.



دچار سندرم ِ اینترنت زدگی شدم.!!!!



خیلی زیبا


بگیر روی تنت ردّ دستهایم را، برای یک شب دیگر به من تیمم کن
بیا و رج به رج دکمه هات را بشکاف! به وحشیانه ترین حال من تهاجم کن

نترس از خودت و این لباس خون دیده! … از اینکه بوی تنت در اتاق پیچیده
غریبگی نکن! این تخت با تو خوابیده… نترس! یک شب آرام را تجسم کن

نترس! پیرهنت را… (کسی نمی بیند!) ، بلوغ خیس ِ تنت را کسی نمی بنید
شب است! آمدنت را کسی نمی بیند، بمان و توی همین رختخواب رد گم کن

شبیه ِ زلزله ی رخ نداده ی تهران، گسل گسل به تنم چنگ می زنی هر آن
نفس نفس وسط تخت مرده ی بی جان، برای عاقبت شهر نذر گندم کن!

نپوش پیرهنت را، فقط زبانه بکِش! سر از غریزه ی معصوم دخترانه بکِش
گناه نارس یک عمر را به شانه بکش، به این هبوط مسلم فقط تبسم کن”

نویسنده:مزدک موسوی



دریافت شده از یک ایمیل

“قبلا بارها از مشکلات نایابی و کمیابی دارو شنیده و دیده بودم و اتفاقا این مسئله آخرهای هفته بود که مجددا سراغم آمد و برای پیدا کردن یک آمپول به هر دری زدم و سر از اکثر داروخانه‌‌ها درآوردم، اما مأیوس و نومید دست‌خالی از آنان خارج شدم. به دوستان شاغل در این حوزه پناه بردم که آدرس سامانه پیام کوتاه ۲۰۱۴۹۰ را دادند. سامانه‌ای که برای یافتن داروهای کمیاب راه‌اندازی شده و مکانیزم آن از این قرار است که شما شهر*منطقه *نام دارو را به صورت انگلیسی و صحیح وارد می‌کنید و سپس پیامکی دریافت می‌کنید که آدرس و تلفن داروخانه یا داروخانه‌هایی که این دارو، در آن‌ها موجود است را به شما می‌دهد.

با اندک امیدی که داشتم پیامک را فرستادم و در کمال ناباوری دیدم که این مکانیزم به درستی عمل کرد و با معرفی یک داروخانه و سپس مراجعه به آن توانستم آمپول را بیابم.
خوشحالم که چنین سیستمی راه اندازی شده تا اندکی به معضل و بحران دارو کمک کند. نکته جالب اینکه صبح امروز هم یکی از بستگان تماس گرفت و عنوان کرد که برای شرایط بحرانی بیمارش و یافتن دارویی که مانع از لخته خون می‌شود، بیشتر داروخانه‌های تهران را زیرپا گذاشته است و از من سراغ کسانی را می‌گرفت که امکان خریداری و ارسال آن را از کشورهای دیگر داشته باشند. بلافاصله نام دارویش را به این سامانه پیامک زدم و آدرس دو داروخانه را که ارسال شده بود، برایش فرستادم و پیگیر که شدم با آن‌ها تماس گرفته بود و هر دو داروخانه آن فرص‌ها را داشتند.
امید به اینکه با یافتن هر دارو همنوعی بهبود می‌یابد، باعث شد تا موضوع این سامانه را با شما نیز به اشتراک بگذارم. مطمئن باشید با اوضاع حاد دارویی کشور و مسائلی که در این چند روزه شاهد آن بوده‌ام، خیلی ‌ها نیازمند این شماره هستند، پس در اشتراک آن با سایرین درنگ نکنید.”



میگه:- صورتم رو اصلاح کنم؟

-نه نمی خواد.

-چرا؟اذیت میشی.

-نه لزومی نداره،آخه من عاشقتم!!!

 

یادش می افته به چند روز قبل،مردش بهش گفته بود می دونی فرق بین عاشق بودن و دوست داشتن تو چیه؟وقتی عاشقی،طرفت رو بی قید و شرط میخوای.دیگه برات مهم نیست امروز اصلاح کرده یا نه؟بوی ادکلن میده یا نه؟… بهترین لباسش رو امروز پوشیده؟

همه چیز ِ طرفت رو دوست داری حتی اگه تو بدترین شرایط باشه… به این میگن عاشق بودن اونوقته که می تونی ادعا کنی عاشق طرفتی.



  • Page 1 of 2
  • 1
  • 2
  • >