یک اجبار لذت بخش

امسال ویژه برنامه کانال ۵ ایران رو نگاه کردم تا زمان تحویل سال(به مدد پارازیتها که سبب میشد هیچ کجا رو نداشته باشیم)
به نظر من ویژه برنامه بی نظیری بود و کلی لذت بردم از دیدن مهمانهای برنامه چون بهرام عظیمی،جلال مقدم و آقای خسروشاهی…
که گپ و گفتگوی خودمونی داشتن و در اوج غش غش خندیدن فهمیدم آقای بهرام عظیمی اولین شمالی ه که شنا بلد نیست و فقط نیمرخش میگه که شمالی ه!!!



چهارشنبه سوری خود را چگونه گذراندید؟

چهارشنبه سوری خیلی خیلی خوبی بود،هرچند من به اصرار و مدد ِدوستانی که اومدن دنبالم رفتم بیرون…ولی بیرون رفتنم و دیدن شادی و سرور مردم بی نظیر بود.

تازه یه بار هم چندتا موتورسوار باتوم به دست برای متفرق کردن مردم ریختن تو کوچه که زهی خیال باطل چون ۲ دقیقه بعد رفتن و تلاش مذبوحانه شون آش همون بود و کاسه همون

برام جالب بود که یه نفر به اون همه جمعیت آش نذری داد!!! و هم همه رو سیر کرد و هم کلی دعای خیر جمع کرد درضمن آششون هم خیلی خوشمزه بود

به همراهام میگم تا می تونید قر بدید و شادی کنید و جیغ بکشید که اینکار فقط یک شب در کل سال مجازه انجام دادنش تو شهر

حسابی مجهز بودن،چوبها منظم و آماده سوختن پشت آمپلی فایر منتظر نوبت بودن!!! تازه دی جی هم داشتن!!! که جماعت رو رهبری می کرد برای منظم قر دادن و انتخاب آهنگهای در خور…

با یاری!!!دوستان و با نوای “زردی من از تو…”از رو آتیش گذرونده شدم

نظم آتش افروزی و روشن کردن هفت ترقه یا آبشار…بی نظیر بود
من که تاحالا همچین مدیریت و نظمی تو یه جشن عمومی و همگانی ندیده بودم

 

 



سال نو پیشاپیش بر همگی خوش و خجسته باد…همراه با دنیایی آرزو وانرژی مثبت برای تو دوست عزیز…بووووس




من دلم نمی خواد هیچ نوشته ایی بنویسم با عنوان “آخرین نوشته سال”…شاید که چون گذر عمر و پایان سال خیلی قبلتر برای من تموم شده و دیگه نگران یا هیجان زده گذشتش نیستم حداقل فعلا.



هربار که بند میندازم…انواع و اقسام فحشهای محترمانه یا چاروادری رو بخودم میدم از شدت درد و با خودم قرار میذارم دیگه این درد رو بخاطر هیچ تنابنده ایی تحمل نکنم و دیگه بند نندازم و بذارم صورتم به حالت طبیعی و پراز مو!!! باقی بمونه…اصن همه چی طبیعیش قشنگتره Wink

ولی تا مراسم بنداندازون تموم میشه و منم از اون همه درد کشیدن راحت میشم…انگار همه چی یادم میره و قرار جلسه بعدی رو میذارم… Frown



دیروز با وجودیکه هیچ حال و حوصله نداشتم و به قولی رو فُرم نبودم…ولی به حال بدم غلبه کردم ورفتم کنسرت.

کلی تحویلدونم!!! حال اومد.علاوه  بر اینکه خود کنسرت و محیطش بی نظیر بود و من کلی شگفت زده از اینکه ملت همه آهنگها رو از حفظ بلد بودن و می خوندن.طوریکه خواننده(رضا یزدانی) بیشتر مواقع میکروفن رو روبه جمعیت می گرفت و اونها یکصدا ترانه رو اجرا میکردن.

سالن پُرپُر بود و حتی یه صندلی خالی هم تو سانسی که من بودم،وجود نداشت.

حراست همیشه در صحنه هم!!تا مردمِ هیجان زده از جاشون پا میشدن،دعوت به آرامششون میکرد!!! و می شوندشون سرجاشون!!!

آخر سال بی نظیر رو رفتن به این کنسرت برام رقم زد.



عکس اول مال بیش از بیست سال پیشه.

مال زمانی که اوایل دانشجوییم بود…یه دختر سرخوش که خیلی چیزها رو تجربه نکرده بود…هنوز دختر خونه بود و دانشجو…عشق؟آره داشت،دلش برای پسری می تپید…پسری که اولین عشق زندگیش بود ولی نه اولین تجربه ِ جنس مخالف…چندسال بعد شد همسرش…زندگی زناشویی پر از تجربه های خوب و بد که همون تجربه های بدش سبب شد بعد چهارسال سرو کله زدن و تلاش برای پاگرفتن اون زندگی،نشد که بشه و سرانجامش یه کلمه بود”طلاق”

یه سال قبل طلاقش مهمون ناخونده مهمون جونش و جوونیش شده بود،”ام اس”

بعد اون بود که یکی یکی غولهای زندگی اومد پیش روش و حریف طلبید…اگه می خواست همچنان بمونه و زندگی کنه،باید می جنگید…ولی اینبار تنها ولی همراه با یک بیماری مزمن که ول کُنش هم نبود به این ساده گیها

.

.

.

سالها گذشت،بیش از بیست سال.

و همین پنج شنبه گذشته،این عکس رو ثبت کرد.

ولی حالا دیگه یه عاقله زن بود…زنی ایستاده در آستانه دروازه میانسالی با آینده ایی نه چندان روشن…همچنان تنها و همراه با یک میهمان ناخونده…ولی اینبار با کوله باری از تجربه های خوب و بد.

 

*عکسها حذف شد*