برنامه 36

در این برنامه می شنوید:

-گذر از مرز نیکاراگوئه،راوی خاله بنده Grin
-یادی از زنده یاد خسرو شکیبایی
-گرامیداشت زادروز ِبانو سیمین بهبهانی
– گپی با نویسنده وبلاگ نقش و نگار
و…

موسیقی های استفاده شده:
قطعه‌ای با پیانو، از ساخته‌های فریبرز لاچینی (موسیقی متن گفتگو با نازلی)
ترانه «به رنگ شکیبایی» به خوانندگی شهرام شکوهی
بخشی از موسیقی فیلم «خیلی دور، خیلی نزدیک» ساخته محمدرضا علیقلی (موسیقی متن معرفی کتاب)
ترانه «بارون» به خوانندگی ایلیا منفرد
شعری از مولانا از گروه رومی
ترانه «تمام میشوم » به خوانندگی امیر تاجیک

لینکهایی برای دانلود

فولدرشامل لینک کم حجم و حجم اصلی برنامه در mediafire-بدون فیلتر

فولدرشامل لینک کم حجم و حجم اصلی برنامه در trainbit-بدون فیلتر



مبارک در مبارک

فرارسیدن ماه رمضان بر همه دوستداران و معتقدانش …مبارک
(می دونم امروز پیشواز ه…برای فردا عرض کردم Grin)



“سلام
نمیدونم در مورد برندینگ مطلبی شنیده یا خوندید. چون نمیدونم کمی براتون توضیح میدم قول میدم کوچولو.
برند یعنی چیزی که برایش زحمت کشیده شده تا جایگاهی رو تو ذهن پیدا کنه به خاطر همین جایگاه مردم براش ارزش بیشتری قائل هستن. و اگر تو تجارت باشه مردم بیشتر براش پول می پردازند. در حقیقت برای جایگاه ذهنیشون پرداخت میکنن. مثل برندهای پوشاک

حالا این برند رو تو آدم ها هم داریم مثلا پیمان قاسم خانی جایگاهش نویسنده است. یعنی برندش اینه. جایگاه بالا و قابل قبولی داره که کاملا میشه بهش حسودی کرد. خب این برند چطور میتونه ازبین بره. وقتی بره مثلا کارگردان بشه یعنی عملا برند نویسنده بودنش رو خراب میکنه. تو دیدگاه اول شاید خیلی خوب به نظر برسه که از شهرتش جایی دیگه ای هم استفاده کنه ولی اگر اینکار روکنه دیگه پیمان قاسم خانی نیست که جای خالیش تو سریال قهوه تلخ کاملا واضح هست و مهران مدیری حتی با آوردن یانگوم هم نتونه پرش کنه.

گاهی هم برندی باید حذف بشه چون عمرش رو کرده مثل فوجی فیلم. باید نوستالوژی باقی بمونه و با اشتباه، وارد شدن در بازار دیجیتال هم به اون حس نوستالوژِی ضربه وارد کرد و هم اینکه تو بازار دیجیتال جایگاهی پیدا نکرد.

این بحث برندینگ اینقدر جدی و پیچیدس که حتی شرکت های بزرگ گاهی تو تله اش گیر میکنن و دچار مشکل میشن حتی شرکتی مثل گوگل.

سعیم رو کردم که خلاصه اش کنم

حالا ویولت یک برند شده خصوصا بعد از فکر کنم ۷ یا ۸ سال نوشتن. تو جایگاه ذهنی من اینه که یک موقعی …. من مشکلی که با همسرم داشتم رو باهاش درمیون گذاشتم و اون هم تو وب لاگش منتشر کرد. حالا که روابط خوب و عاشقانه دارم هنوز اون رو میخونم. حالا این ویولت داره کارهایی میکنه که برندش رو خراب میکنه یعنی جایگاهش رو تو ذهن من(مشتری وبلاگ) خراب میکنه. به نظرم نتیجه اش تو دور بعدی انتخابات وبلاگ نویسان برتر نشون داده خواهد شد.

راه حل: برای کار در زمینه دیگه باید یک برند دیگه ساخت.

پی نوشت: نظر من میتونه اشتباه باشه ولی ارزش فکر کردن و تحقیق درموردش رو داره.”

_________________________

ویولت:دوست عزیز،حتما ارزش فکر کردن داره. همونطور که ذهن من و درگیر خودش کرد هر چند که قبول ندارم حرفت رو و به نظرم مقایسه درستی نیست و کمی ریشه های خودخواهانه درش حس می کنم.
من الان یه وبلاگ نویس صرف نیستم. زمانی نوشتم و فایده اش رو هم دیدم. الان دیگه وبلاگ تنها، نمی تونه نیازهای روحی من و ارضا کنه،پُرم نمی کنه…خوشحالم که تو اوج کناره گرفتم… الان رسالتم تو حد و اندازه یه وبلاگ تموم شده…باید بپردازم به جنبه های دیگه… هنوزم هستم برای کمک به کسی که فکر می کنه کمکی از دست من براش برمیاد.
راضیم از این تغییر، هرچند که اسمش تغییر برند باشه.
ولی دلم می خواد نظر بقیه رو هم بدونم در مورد نظرت.

*******************

نوشته بالا،تاریخش بر میگرده به 15 آبان90.
چیزی که سبب شد برگردم به این نوشته ،حرفی بود که دوستی در یک جمع و نشستی که شرکت کرده بودم بهم زد(شاید اکثر دوستان مبتلا این شخص رو بشناسند،جناب حسین کاکاوند)… گفت تو تبدیل به یه برند شدی،چه خوشت بیاد چه نیاد…باید مواظب نوشته هات باشی…نباید خیلی ساده از زمین خوردنات بنویسی…چون اون کسی که تازه مبتلا شده و با اولین سرچ کلمه “ام اس” رسیده به وبلاگ تو با خوندن این مطلب تو می ترسه و گوشه عزلت میگیره که دیدی چه بیماری به سراغم اومد!!اینم آخر و عاقبتش و تو مسئولی… گفتم من اگه از افتادنم می نویسم از اون طرف هم می نویسم که دستم و گرفتم به زانوم و پاشدم… گفت بله این و آدم مثبت نگر می فهمه ولی اون منفی ه فقط افتادنت رو می خونه…گفتم من برای دل خودم می نویسم و مسئول نگرش اون منفی نگره نیستم…گفت نمی تونی اینو بگی چون تو تبدیل به یه برند شدی و مسئولی!!!

اومدم سرچ کردم تو وبلاگ ببینم این کلمه “برند” و اطلاقش به من از کجا اومده؟…که رسیدم به نوشته بالا و وقتی جواب خودم رو خوندم،دیدم هنوزم بر این باور هستم و از موضع ام کوتاه نیومدم.

حالا شمای نوعی منفی نگر یا مثبت نگر…اینجا وبلاگ من ه و این نوشته ها هم مکتوب شده لحظات تلخ شیرین از زندگی من و گاهی مواقع احساساتم…سبب میشه از من بدت بیاد؟یا دوستم داشته باشی…مختاری در احساست نسبت به من،همانطور که من آزادم در اونچه که حس و احساسم میگه بنویس.



چرا میگن خانومها حق قضاوت ندارن؟ و تحت تاثیر بالا و پایین شدن هورمونهاشون هستند که رو تصمیمشون تاثیر میذاره؟

خود من…یه زن… با همه هورمونهای زنونه و بالا پایین شدنشون،اونم به شدت… وقتی قراره تصمیمی بگیرم یا محرم قرار داده میشم برای قضاوت کردن در مورد مسئله ایی، هرچقدر هم حالم بد باشه…به دو نیمه تقسیم میشم و نیمه یا وَر منطقی و حسابگرم به حرفها گوش میده و قضاوت می کنه در حالیکه وَر ضعیف و درمونده ام در خودش می پیچه و اشک میریزه…



روحت شاد،خسرو شکیبایی عزیز.

حکم-رضا یزدانی



چی بگم؟…وقتی به این زیبایی حس اینروزهات تو این شعر و ترانه و کیلیپ بیان میشه.
خوبم؟……. نه.
یه جاهایی رو آدم مجبوره… می فهمی؟… مجبوره.
این روزهای من با شعر و موزیکهای رضا یزدانی میگذره… اشباع میکنه حسم رو و حقیقتا لذت می برم… ممنون آقای یزدانی که هستید و می خونید.
اجرای این ترانه تو کنسرت رضا یزدانی،بی نظیر بود… وقتی خیلی طبیعی هق زد و خوند…آدم می خواست زار بزنه از شدت هیجان.

رضا یزدانی-یه جاهایی رو آدم مجبوره… از آلبوم ساعت فراموشی

کلیپ رضایزدانی

رفتن همیشه اختیاری نیست…ای کاش بفهمی…برای تو آرزوهای بهتری دارم.



دیشب جنگ سختی تو آسمون درگرفته بود … و من نیز با خودم .
ابرها شکمهای گنده شون رو می کوبیدند بهم و می غریدند…و من زیر لب…دندونهام رو به هم می ساییدم و می غریدم.
از سیلی هایی که ابر قلدر تر تو گوش ابر کم جون تر میزد،آسمون برق میزد و روشن میشد… و من با شنیدن هر کلام خشمگینانه و بدور از انصاف تو چشمانم از تعجب برق میزد.
.
.
.

آخر این دعوا و کشمکش آسمانی،بارش بود.بارشی سخت و مدت دار… و من هم گریستم،ساعتها…به درد خودم و نفهمیده شدن. Frown

ببار برایم-رضا یزدانی


عقربه هایی خلاف مسیر زندگی
که به هم نمیرسند و
فقط جفت هم می شوند