بانوان نیکوکار مجازی

توجه کنید که نوشته من نیست و جهت اطلاع گذاشتم.

سلام خانما اگر یادتون باشه چند روز پیش برای سال نو رفتیم کهریزک اونجا با دیداری که داشتیم به این نتیجه رسیدیم که دیدار گاه به گاه ما نتیجه مفیدی نداره و مثل یه قطره آب در بیابان می مونه پس با همفکری دوستان قرار شد که در ماه یک روز را مرتب به آسایشگاه سر بزنیم و روی یک بخش مشخص کار کنیم از خیاطی وآرایشگری بگیرین تا شعر و قصه خوندن ساز زدن و آواز و دیگه هر فعالیت مفیدی که امکانش باشه . این میون چون ما تو دنیای مجازی فعالیم اسم گروه را گذاشتیم بانوان نیکوکار مجازی اینجوری همه کسایی که تو دنیای اینترنت فعالن میتونن یه گوشه کار را بگیرند و زنجیره قوی را تشکیل بدن از همه کسانی که به این کار اعتقاد دارند خواهش می کنم لینک این تاپیک را با عنوان گروه بانوان نیکوکار مجازی در سایت یا وبلاگ خودشون بگذارند و همینطور در دایره ارتباطی خودشون هم این گروه را داشته باشند و بنام سایت یا وبلاگ خودشون عضو این گروه بشن و زیر مجموعه اونها بشه مخاطبینشون. چون در شروع کار هستیم کمی پیچیده است ولی فکر می کنم به مرور زمان کار نظم بگیره این میون از اساتید انجمن کمک فکری میخوایم و از دیگر اعضا همراهی منتظر پیشنهادات خوبتون هستم .

لینک سایت

=========================

دیدار ماه آینده جمعه 26 خردادماه ساعت 2:30 مترو کهریزک

پ.ن: کامنت دونی پست مربوط به برنامه 28 تا آپ برنامه بعدی باز خواهد بود برای دریافت نظرات درخور.



برنامه 28-رضا یزدانی

تو این برنامه می شنوید، گرامیداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی،باز هم نمایشگاه کتاب ولی اینبار به روایت خانوم جامعه ما و گپی کوتاه با آقای رضا یزدانی و اعلام برنامه کنسرت آینده شون…

>

این برنامه حاصل یک هفته تلاشمه و به تهیه کنندگی من و امیر حسین عزیز آماده شنیدن شده پس لطفا من و از نظرات،انتقادات و پیشنهادات خودتون محروم نفرمایید.

لینک حجم بالا و اصلی54.21mb

لینک حجم بالا و اصلی در پرشین گیگ 54.21mb

لینک حجم پایین9mb -wma

لینک حجم پایین 32bit-mp3

لینک حجم پایین32bit-mp3 آپلود شده در فضای وبلاگ28-32bit



من از صبح اینترنتم بازی درآورده…یا به شدت کند و کم سرعته…یا اصن قطع.

همینم برام مشکل بوجود آورده تو آپلود فایل با حجم اصلی.

برای همین از همگی بابت این تاخیر ناخواسته معذرت می خوام .
به محضی که بتونم برنامه “یک هفته با ویولت” این هفته رو آپ می کنم… که ممکنه حتی فردا بشه.
بازم ممنون و معذرت می خوام.



احساس می کردم خیلی تشنه ام… از دیشب این حس و داشتم شاید بخاطر ساندویچی که خورده بودم… ولی آب اضافه نخوردم از ترس اینکه نصفه شب خِفتم کنه و مجبورشم برم دستشویی.

چایی صبحم رو با آب لیمو تازه خوردم ولی هنوز احساس تشنگی رو داشتم.
دلم نمی خواست کسی رو صدا کنم که بخواد یه لیوان آب بده دستم… حس مستقل بودنم بدجوری قلمبه شده بود.
رفتم تو آشپزخونه،برای شروع باید یه لیوان بر میداشتم.
میان برنامه:شایان ذکره که خونه ما به هیچ عنوان مناسب سازی شده نیست حتی تو چیدمان بدیهی وسایل… که حتی یه لحظه هم به ذهنت خطور کنه “چرا این و اینجا گذاشتن؟” و جواب بدی به خودت لابد یکی تو این خونه هست که لازمه این وسیله دم دستش باشه.
با کمک گرفتن از کابینت ایستادم (هرچند لرزان و نامطمئن) و لیوان رو از کابینت بالایی برداشتم.
چرخ رو گردوندم سمت یخچال.درش رو باز کردم و مابین در قرار گرفتم و لیوانم رو گذاشتم رو یکی از طبقات. با کمک از بدنه یخچال مجددا ایستادم و در فریزر یخچال رو باز کردم.
میان برنامه: اگه به من بود و برای خونه خودم می خواستم یخچال بخرم،یخچال فریزری می خریدم که فریزرش قسمت پایین تعبیه شده باشه.
دو تا یخ از قسمت جا یخی برداشتم و انداختم تو لیوان و نشستم. بطری ماءالشعیر رو از درب یخچال برداشتم و لیوان رو پر کردم.
حالا رفتن تا یه جای امن و به سلامت گذاشتن لیوان پر روی میز مهم بود.
با یه دست لیوان رو گرفتم( دست ناسالمه) و با دست دیگه آروم آروم چرخ رو هل دادم به سمت میز اپن…

موفق شده بودم.



زیر لب دندون قروچه می کنه و می غره ” مردیکه الدنگ! فک کرده من کیم؟”

با خودش فک می کنه یه رابطه مثل یه گیاه یا درخت باید ریشه های قوی داشته باشه تا جون بگیره و با هر ناملایماتی زرد و خشک نشه.
وقتی ریشه اش سست باشه با هر تکون و جابجایی ممکنه خشک شه….قوی نیست…به بادی بنده…اونوقته که نارضایتی میاد،دلخوری…و بدتر از اینها عدم امنیت عاطفی.

دیگه همه چیز رو به خودت می گیری و در ازا هر جواب “چرایی” قبل اینکه دنبال یه پاسخ درست و درمون باشی ،خودت رو زیر سئوال می بری.ولی تو این لحظه است که همیشه بدهکاری… بدهکار اون.

اونوقت در طول 24 ساعت،25 ساعتش رو دلخوری و غمگین… مگه غیر اینه که ایجاد یک رابطه تلاشی ه برای شاد بودن و قشنگتر دیدن زندگی؟ ولی حالا که برعکس شده Frown

همه اینا رو می دونه و میدونه درسته… ولی چرا با هر زنگ تلفنی یا روشن شدن صفحه موبایلش،دلش آشوب میشه به امید اینکه اون باشه و هنوزم منتظره… منتظر یه عذر خواهی و فراموش کردن همه این موارد بعضا منطقی!!!



از در مطب خارج میشم و وارد راهرویی که چند نفر بیمار به انتظار نشستن میشم…
وقت نیست… برای همین فقط شالم رو انداختم رو سرم و مانتو نپوشیدم و بازوهام لختن!!!…میزنم بیرون تا بیمار بعدی داخل شه… نگاه پر از پرسش و تعجب بیمارهای دیگه و همراهانشون رو روی خودم حس می کنم… احتمالا از خودشون می پرسن،کی انقلاب شد که ما نفهمیدیم؟

یه همچین مواقعی از بیمار بودن و متعاقب اون ویلچر نشینیم راضیم. Smile

پ.ن:وقتی تو اون هیری ویری یادم بود که ریکوردرم رو دربیارم و سئوالی رو که می خوام از دکتر بپرسم و ضبط کنم برای استفاده در برنامه رادیویی ام… بخودم ایمان میارم که ذاتا یه گزارشگرم.

پ.ن: دیگه به جوابهای یک دختر خانوم نیازی ندارم-فقط آقایی که داشتن بکارت براش مهم باشه لطفا برام شماره بذاره
اضافه شد:
جواب این سئوال رو من برای یکی از برنامه های رادیویی ام می خوام نه شخص خودم.
پس کامنت گذاشتن یا چت کردن و جواب دادن به دردم نمی خوره…اگه کسی با پخش صداش مشکلی نداره برام شماره بذاره تا تماس بگیرم باهاش.

آقا هم مورد نیازه ولی فقط در حالتی که داشتن بکارت همسرش براش مهم باشه و علتش رو بهم بگه.



سلام
من نمی دونم شما کی هستید و افتخار آشنایی نداشتم تا حالا

ولی اول اسمتون توجه ام رو جلب کرد چون همنام یکی از دوستان صمیمی من هستید

بعد که اومدم تو صفحه تون و عکستون رو دیدم ،موهای کوتاهتون توجه ام رو جلب کرد چون خودمم موهایی به شدت کوتاه دارم و این خود یه جسارت زنانه است Wink

دیدم 46 نفر دوست مشترک داریم…پس دوست بودنمون بی ربط نخواهد بود….نقاط اشتراک زیادن

به خودم جسارت و اجازه دادم تا ادتون کنم…امیدوارم بپذیرید.