حالی به حولی

چه حالي ميده عقب کشيدن ساعت، مي توني تا هر وقت دلت مي خواد بخوابي و بعد که بلند شدي ببيني هنوز يک ساعت ديگه وقت داري.
ديروز بعد از ظهر باز حالم رو به وخامت گذاشت تا جاييکه وقتي دستشويي مي رفتم، مامان ميومد داخل براي بالا کشيدن لباسم چون خودم جون انجام اينکار رو نداشتم… ديشب مامان تو اتاق من خوابيد که اگه نصفه شب به چيزي احتياج داشتم به دادم برسه… هيچ علامت ظاهري ندارم و فقط ضعف عمومي حاد… ديروز احساس کردم پشت پلک چشمم ميسوزه و فک کنم همين علامت داشتن تب ه. مرتب دارم قرص سرماخوردگي مي خورم که اگه سرماخوردگيه رفع بشه.
ديشب ساعت 9 شب معلق شدم و خوابيدم تا ساعت 7 جديد!!!!!!! امروز صبح.
جسمم خرابه ولي روحم خوبه و همينم هست که مهم ه.



با هم و تنها،قدغن

عجيب دلم الواتي مي خواد… و اين يعني حال روحي و جسميم بهتره.

با خودم فکر مي کنم، دختر! منطقي باش. به زمان حال و توانايي هات فکر کن… پا داري؟يا توان لازم؟ چطوري مي خواي الواتي کني؟وقتي توانش رو نداري؟

فکر مي کنم خب پشت فرمون که نمي تونم بشينم و برم الواتي! تازه اينکار مال سن 20 يا 22 ساله، الان حال نميده… فک مي کنم پسربازي کنم؟ بازم جواب خودم رو ميدم که پسرها يا مردهايي که من مي شناسم و تو دسترس هستن ارزش اينکار رو ندارن (آهاي حالا زنگ نزني بگي کي گفته؟من آماده و پر ارزشما)،نه! حال اساسي رو نميده.
فک مي کنم چطوره برخورد نزديک از نوع سوم! برقرار کنم و خودم فاعل ماجرا باشم… اينقدر پيش برم تا تموم فانتزي هاي ذهنم، ارضا بشه… بلافاصله فک مي کنم،نه بابا،مردهاي اين دوره و زمونه ترسوئن و انتظارشون از يه زن در حد مامي و ددي ه!! تا ببينن يه زن رفته سر وقتشون وحشت مي کنن يا ميگن ببين چه خبره! که اومده سر وقت من! پاي ِ بازي نيستن که اين تفاوت رو بفهمند که بايد بازي کرد بدون اينکه انتظار برد يا باخت داشته باشي،بازي مي کني صِرف بخاطر لذتش و لاغير…

آهنگ تو گوشم مي پيچه
از تو نوشتن قدغن…
عشق دو ماهي قدغن…
براي عشق تازه،اجازه بي اجازه…

شهریار قنبری

دانلود



ميگه ميام دنبالت بريم بيرون… تو روشنايي چراغ،زل ميزنه به صورتم. ميگه: گريه کردي؟ چشمات پف داره…


بعد قطع تلفن،اس ام اس مياد. بازش مي کنم،نوشته… “ميدونم ناراحتي،سئوال نمي کنم چرا؟که اگه ميخواستي خودت توضيح ميدادي. ولي دلم نمي خواد صداي پر بغضت رو بشنوم.بخند که من عاشق صداي خنده هاتم”…
.
.
.
از قبل هم گفتم،بايد براي ناراحتيت زمان تعيين کني،يک روز؟يک هفته،يک ماه؟… بعد مدت تعيين شده، بکش بيرون…توش گير نکن. سوگواريت رو کردي،ديگه بسه.
منم سعي مي کنم بيشتر از يک دوره پريود جسمي،پريود روحيم گير نده و حالم خوب و نرمال شه… هرکسي يه جوري به خودش کمک ميکنه و من نوشتن از احساسم حالم رو خوب ميکنه… چون ذره ذره ميارم بالا تا برسه به عوق (؟) آخر… دل و روده ام ميريزه بهم، خيلي بهم فشار مياد،عرق سرتاپاي بدنم رو مي پوشونه………. ولي تحمل مي کنم چون در نهايت راحت مي شم و سبک.

محمد اصفهانی- امشب در سر شوری دارم

دانلود

پ.ن: ساعت 7 صبح از خواب بلند شدم و از اونجاييکه حالم به نسبت ديروز خيلي بهتره پس حمله بيماري نيست(چون حال بد بايد 72 ساعت مستمر تو بدن باشه)… احتمالا دارم سرما ميخورم يا شايدم روحم،بدنم رو ضعيف کرده.



وقتی حالت بده یا حتی مریضی و احساس می کنی انرژیت افتاده کف پات… دلت فقط “اون” رو می خواد که نازت رو بکشه،لوست کنه …و خنده رو لبهات بیاره… هر چند که دور و برت حسابی شلوغ باشه و نازکِش داشته باشی در حد تیم ملی!!!… ولی “اون”، صداش،بوش و لبخند و بوسه هاش یه چیز دیگه است…………….. نه؟



احساس می کنم حمله بیماری اومده سر وقتم… بیشتر از یک ساله که کورتن تراپی نداشتم،شاید وقتشه که برم سر وقتش… دیروز بعد مدتها الکی الکی خوردم زمین… امروز صبح هم با عرق سرد که گردن و صورتم رو پوشونده بود از خواب پاشدم… مامان میگه یک کم بدنت داغه،شاید تب داشته باشم… که کمترین تبی برای من حکم فنا شدن موقتی رو داره… باید یک کم صبر کنم تا ببینم حالم چطوره؟یه بیماری ساده است یا حمله بیماری؟

پ.ن: کامنت دونی پایین برای ادامه بحث بازه.



هميشه تصورات قوي داشتم،خيال پرداز نبودم ولي خيلي خوب مي تونم تصوير سازي کنم و تجسم.
کم کم تو ارتباطاتم از اين ويژگيم استفاده کردم براي لذت بردن ِ هرچه بيشتر از رابطه ام.
ولي متاسفانه بدون اغراق مي تونم بگم کم و بيش طرف مقابلم آدمي نبوده که اين خاصيت رو داشته باشه و گامي برداره در جهت سورپرايز کردن و ترجيح داده همه چيز عادي و نرمال يا روتين جامعه باشه.
اينکار احتياج داره به کنار زدن حصارهاي روابط انساني و عرف جامعه، خلاف آب شنا کردن… مگه چند نفر رو توي دور و بريهات مي شناسي که بخوان ساختار شکن باشن و از چهار چوب ِ گزينش شده از طرف عرف خارج بشن؟… و همين سبب ميشه انتظارت برآورده نشه.
براي مثال من اگه از دست آدمي دلخور باشم و هرچند زياد و فک کنم که تو اين دلخوري،حق بيشتر با منه،اگه جايي احساس کنم اشتباه کردم و حرف نامربوطي زدم، از طرف مقابلم معذرت خواهي مي کنم هرچند که با قوانين تعليم داده شده از کودکي سازگار نباشه و اصطلاحا بايد دماغم رو بالا نگه دارم و منتظر عذرخواهي و منت کشي طرف مقابل بمونم…
چون هميشه به نداي قلبم گوش دادم و همينم سبب ميشه معمولا تو روابط انساني و يک رابطه ارضا نشم چون ملاک من نداي قلبه و ملاک اون نداي عقل و همينم تفاوت و دلسردي مياره.
ولي نميدونم چرا اين سر بي صاحاب!!! به سنگ برخورد نمي کنه و همچنان من و منتظر معجزه نگه ميداره و زمزمه ميکنه” نه اين يکي با بقيه فرق داره و حتما سورپرايزي برات تو آستين داره که با شناختي که ازش داري،تصورش رو هم نمي کني” و منم سري تکون ميدم و با خودم ميگم” ببينيم و تعريف کنيم.”

کورس-بهش بگو

یه سئوال: اگه تو توی یک رابطه شکرآب و پر از دلخوری و سوتفاهم قرار گرفته باشی و دلت بخواد همه چیز رو بروال قبل و عادی برگردونی و حتی یه نموره عشق بپراکنی، چه سورپرایز و ابتکاری برای حل مسئله داری؟ تو بگو… تا منم بگم.



خوشحالم که همچنان یه “آغوش بی منت” برام اهمیت خاص خودش رو داره و دربدر ظواهر یک رابطه به ظاهر عاشقانه نیستم و همچنان عاشقم…حتی در آستانه 40 سالگی. Smile