تولدبازی

امروز تولد دوردونه است…دختر برادرم که 12 سالش تموم شد و رفت توي 13.

اينجاست و از صبح کچلمون کرده از بس گفته امروز روز ِ منه.
ياد 12 سال پيش مي افتم. اونروز خونه مادربزرگ همسر سابقم بوديم هيجان داشتم و از صبح با مامان در تماس بودم تا ببينم کي اولين نوه تشريف ميارن تو اين دنيا.
بالاخره 4 بعداز ظهر تشريف فرما شدن.
مامان گفت يه دختر قد بلند و تپل مپله…
الانم ماشالله بالاي 165 سانتيمتر قدشه…بعضي مواقع خوشحالم از اينکه روي صندليم و مجبور نيستم شونه به شونه اش راه برم و احساس حقارت کنم!!.

بهم ميگه:عمه جون تا حالا بغلم کردي راه بري؟
ميگم: آره-اون اوايل حالم خوب بود و مي تونستم بغلت کنم و راه برم و تو از بغل من پايين نمي اومدي.

از همه حالت و رفتارش عکس گرفتم-از دندون افتادنهاش…از آبله مرغون گرفتنش…
اکثر تيکه هاي بامزه ايي رو که گفته اينجا ثبت کردم و راضيم از اين مسئله که هيچ وقت از خاطر نميره خاطرات کودکيش…

عمه جون،بازم تولدت مبارک عزيزم.



همینجوری…

یک ساعتی هست که ماساژ گرفتم …احساس تازگی می کنم…یه موزیک خوب با هدفون گوش میدم…پر از احساسهای خوبم…حتی دلم می خواد عاشق شم…همین امشب

پ.ن:کامنت دونی پست پایین بازه



قبلا گفته بودم که دارم تو ساخت يه فيلم مستند در مورد “ام اس” همکاري مي کنم.
از چندتا بيمار مبتلا و شرايط زندگي فعليشون فيلم برداري شده و اينکه بعد از برملا شدن بيماري نزد آشنا و فاميل،چقدر کيفيت زندگيشون فرق کرده.
.
.
.
کارگردان اين فيلم از طريق وبلاگ با من آشنا شده و پس از رايزني هاي متعدد!!! حاضر شدم در ساخت فيلم همکاري داشته باشم.
به گفته کارگردان که خودش سناريو نويس فيلم هم هست،نقطه قوت فيلم من هستم!! که در پايان فيلم گنجونده شده و نشون ميده که با وجود تمام مشکلات و ناتواني هايي که يک بيماري مثل ام اس بوجود مياره،ميشه زندگي کرد و کيفيت اون رو خوب نگه داشت حتي بهتر از زندگي کردن يک انسان ِبدون مشکل جسمي… مهم روح ِ آدمهاست نه جسم بعضا بيمار.

حالا اين خانوم بدنبال صحبت کردن با آدمي بود(چه مرد و چه زن) که وبلاگ و نوشته هاي من تونسته باشه تو مقطعي از زندگي بهش کمک و نور اميدي تو زندگيش و روي مشکلش تابيده باشه.
من دوست با اين شرايط زياد دارم ولي نخواستم من معرفي کننده اون شخص باشم که خداي نکرده يه باور الکي به کسي ندم به اضافه اينکه اکثر آدمها دوست ندارن جلوي دوربين حاضر شن و حرف بزنند.
هرچند که اين فيلم مال يه جشنواره فيلمهاي مستنده و قرار نيست تو سينما يا تلويزيون نمايش داده شه.

اگه با اين شرايطي که توضيح دادم،کسي هست که مايل باشه تو ساخت اين فيلم همکاري کنه لطفا برام کامنت بذاره.

پ.ن: حتي اگه مايل نيستيد جلوي دوربين ظاهر شيد ولي شرايطي که گفتم يعني وبلاگ و نوشته هاي من براتون داشته،خوشحال ميشم اينجا کامنت بذاريد و دليل خودتون رو بگيد…مسلما خوندن نوشتهاي شما براي من هم منبع انرژي مثبت خواهد بود.



وام گرفته شده از اینجا:

“چشمهایم به جلوخیره است اما چیزی را نمی بینم. انگار به حجم تهی ای نگاه می کنم که تنها با فشار غم پدیدار می شود. می خواهم اینبار اشک را مجال دهم اما اشک هم گویی دیگر خیلی به کار نمی آید، که نمی آید. بعد از کشته شدن هاله و هدی به خودم نهیب زدم که بس است دیگر. دنبال کردن خبرها به چه کارت می آید تو که دستکم بی غیرتی ات را به خودت ثابت کرده ای چرا خودت را آزار می دهی برای چیزهایی که هیچگاه کاری برای آن نکرده ای. کبک شو. سر در برف کن.

خبر اما راهش را پیدا میکند. آن را بیش از یکبار نمی توانم بخوانم. چهارده نفر در باغی خصوصی در خمینی شهر سرور و پایکوبی می کنند که اراذل و اوباش به آنها حمله ور می شوند و شش مرد را ضرب و جرح می کنند و به هشت زن تجاوز. همان یکبار خواندن کافی ست تا صحنه ها و صداها در ذهنم بپیچد. ناله ها و ضجه ها، لیوانهای واژگون روی میزها، جوجه های سیخ کشیده، نگاههای دردمند و چاقوها و قمه های غرق شهوت. و زنان دریده شده، دریده شده، دریده شده.

چه کرده اند با ما؟ چه را از ما گرفته اند و چه را به ما داده اند؟

خبر اما تمام نمی شود. خبر تازه شروع می شود. “بد حجابی” و “تحریک” را از میان خطوط خبر از زبان حجت الاسلامهای دادستان و امام جمعه شهر باز می شناسم. رئیس پلیس استان اصفهان به “بد حجابی” و ” شرب خمر” زنان اشاره می کند. مشاور کمیسیون اجتماعی مجلس متجاوزان را با دشمنان نظام همکاسه می داند. روزنامه ها تنها به خبری کوتاه اکتفا می کنند و خبر و ماجرا تمام می شود. و من می مانم و حجم تهی که با آن نگاه می کنم. احتمالا متجاوزان گرفتار می شوند و مجازات. اما ننگ و اثر واکنش مسولان و مردم برای همیشه چو زخم تجاوز بر زنان قربانی بر پیکر ایران خواهد ماند.

در حجم خالی روبرو روزی را می بینم که زنان و دختران در خانه هایشان مورد آزار و تجاور قرار می گیرند چرا که مشکی گیسوشان یا سفیدی دست و شانه شان از روزنه پنجره اتاق بر تاریکی بیرون تابیده است.”



با توجه به پست قبلی و بیان ترسهایی که تا حالا برام اهمیت نداشته،با خودم میگم نکنه دچار بحران 40 سالگی شدم!



خیلی وقتها دلم می خواد سبکسری کنم…دل بدم،قلوه بگیرم یا چه می دونم،لاس بزنم…لاس خشکه
ولی تا هوسش به سرم می افته…قیافه آدم بزرگها رو به خودم میگیرم و فیلسوفانه سر تکون میدم و می گم،زشته!! سنی ازت گذشته…

با همه این حرفها…

من یک زنم با تمام تمناهای سرکوب شده یک زن.



توجه: این مطلب رو ویلی ننوشته ، مال منه همون یه دوستی ام كه ویلی هم نمیشناستم!

حدودا 5 سالی میشه ویلی رو میشناسم و بهش سر میزنم و بی اغراق همیشه به اراده اون غبطه میخوردم. بنفش رو زیاد دوست ندارم (بیشتر سبز كاهویی و قرمز رو دوس دارم) اما بعضی روزا انقدر غرق تو اون صفحه بنفشش میشدم كه تو خونمونم همه چی رو بنفش میدیدم، همیشه بدون اینكه از غصه هام بهش بگم میخوندم و آروم میشدم .
همه چی عادی بود و من یه خواننده وبلاگ بودم و روزای خوشی و ناخوشی این وب رو باهاش بودم تا اینكه چند وقت پیش كه دو روز متوالی اومدم بخونمش كه دیدم وبلاگش باز نمیشه! منو میگی شدم عین پدر مادری كه بچش رو گم كرده ، هزار تا فكر و خیال كردم. خدا شاهده هر وبی كه فكرشو میكردم رفتم سراغشو گرفتم، حتی تو وب این خانم آنی دالتونم كه دو سال پیش حرفمون شده بود كامنت دادم كه جون عمت از ویلی خبر نداری؟ آقا ، آنی كه هیچ ، یه نفر پیدا نشد كه بگه سكته نزن ویلی وبش ایراد داره خودش هست ، حالا بگذریم اون روز چی شدم من ، گذشت و ویلی اومد و من یه كامنت سوزناك خصوصی واسش فرستادم و طبق معمول اونم هیچ جوابی نداد ، تا اینكه چند روز پیش گفتم ماهایی كه طبیعتا نه شماره ای داریم از ویلی (اینم از محسنات پسر بودنه خوب كه همه جا بیچاره ایم! یه نمونشم امروز كه مثلا روز ما بود كه كادو مادو كه هیچچی نگرفتیم حتی از خانومیمون ، جاش همه وبلاگا پر شده بود پر از پستایی كه جای تبریك اسمسای … شون رو نوشته بودن ، دیگه بهترینش همین پست روز مرد و پدر مبارک ویلی بود دیگه!) نه وبش درست كار میكنه یه جا باشه كه خبر ازش داشته باشیم گفتم یه كاری كنیم ویلی هی باشه ، اینجا رو درست كردم و از ویلی دعوت كردم بیاد ببینه اومد گفت: “سلام- خوبه ولی هنوز خیلی کار داره ممنون کامنت دونی خیلی دیر باز شد ” یعنی میدونی من از اولشم تو بعضی چیزا شانس ندارم ، اون از اون باری كه به ویلی گفتیم تو عزیز دل مایی كه این نقطه اومد آبروریزی را انداخت ، اینم از اینجا كه تشریف آوردن و نپسندیدن! اما انتظار داشتم حداقل یه سر بیاد كامنتای پستی كه خودش نوشته بود و خودش كامنتدونیش رو تاییدی كرده بود رو بخونه كه حتی اینكار رو هم نكرد بهش كامنتم دادما اما نیومد چند بار به وب خودش سر زد اما … . یعنی از همون روز اولم هر چیزی به من ربط داشته باشه واسش بی اهمیته ، الانم به احترام اینا كه كامنت دادن خودم تاییدشون كردم و خیلیم اعصابم خورده. اینجا اگه ویلی بهش سر نزنه به چه درد میخوره؟ منو میخاین بخونین آخه؟! نمیدونم چیكار كنم این وبلاگ فرزندخونده ای رو كه مامانش اصلا دوسش نداره پاكش كنم یا بذارم همینجوری باشه؟

جواب ویولت: ممنون دوست خوبم از زحمتی که کشیدی.
ولی خوب تو نوشته ات بی انصافی هم زیاد داشتی که مهمترینش فراموش کردن این موضوع که شاید تو با یک نفر(یعنی من) طرف باشی ولی من با صدها نفر در ارتباطم که دونه به دونه ازم توقع دارند و منتظر جوابشون…

با توجه به مشکلات وبلاگ و اینکه من هم احساس دین شدیدی نسبت به نوید خدابیامرز دارم و دلم نمی خواد حالا که نیست منم محلی رو که ساخته ترک کنم…تصمیم گرفتم یه دامین و هاست اختصاصی برای خودم بگیرم و اون رو بذارم آینه وبلاگ،اینجا آپ کنم ولی اونم زاپاس باشه که تو روزهای آتی آدرسش رو میدم بهتون.

دلیلش هم عدم اعتماد به سرویسهای رایگان وطنیه و بروز مشکلات بیشتر…ولی این هم مشکل تو نیست و ذره ایی از محبتی که داشتی کم نمی کنه…بازم ممنون.