هوای تو

وقتي برام حرف زد و از احساسش گفت از تصميمات تازه اش. اون دل تپييدنها و اون بي قراريها. اون گُر گرفتن ها و نفس بالا نيومدنها ………….. اون انتظار … براي يک تماس.
ناخودآگاه به ذهنم اومد:
پرم از هواي خواستن تو
از تمناي آغوشت
از بوي خوش بدنت …
من به پايان دگر نينديشم
که همين دوست داشتن زيباست



مرز واقعیت تا خرافه

ظاهرا اين نوشته قبلي بحث خرافه يا حقيقت رو باز کرد.
خود من به خيلي چيزها معتقد نيستم مثلا به فال و امثالهم اعتقادي ندارم يا بخت بستن و ال و بل ولي در عوض به يک چيزهايي معتقدم مثل چشم شور داشتن يا به تخته زدن يا به فال بد و نيک گرفتن.
به نظرم به هرچيزي که عميقا اعتقاد داشته باشي برات اتفاق مي افته. مثلا يکي به عطسه و در نهايت صبر کردن اعتقاد داره حالا اگه اينکار رو نکنه( يعني توي انجام کارش صبر نندازه) يه اتفاق ناخوشايند براش مي افته.
يا يه مثال ديگه، ما يه فاميل داريم معتقده و ميگه بچه نابالغ جارو دستش بگيره مهمون مياد! وقتي به من گفت خنديدم ولي به چشم چندبار ديدم که هربار بچه اش مثلا بجاي اسباب بازي، جارو دستش مي گيره، شبش واسه اينا مهمون مي اومد. يا ديدن تفاله چايي و اومدن مهمون يا خاريدن کف دست و خوردن سوغاتي يا رسيدن پول…
اين آقا هم در مورد بيماريم گفت تو يه “بستگي” داري. اينم مال الان نيست مال مدتها قبله( اون موقع مثلا 5 يا 6 سال از بيماريم مي گذشت) و يه خانم مسن اينکار رو کرده …
ياد يکي افتادم که دستش تو اين کارها بود و معتقد. پيش خودم گفتم اگه راست باشه حتما کار فلاني ه …
به اون آقا گفتم نه بابا اينا همش حرفه مگه هنوزم جادو و جنبل هست؟
گفت تو درگيرش نيستي ولي هست خيلي هم سفت و سخت هست. مثلا به نام يکي يه گوسفند مي خرن و زير دنبه اش شمع روشن مي کنن و تا وقتي اون گوسفند زجر ميکشه،اون آدم هم تو عذاب ه.
با تعجب گفتم امکان نداره. مگه ميشه؟
گفت شانس بياره طرف جادو و جنبلش باطل کردني باشه بعضي مواقع از سِحر و جادو از بين ميره و نميشه باطلش کرد مثلا روي استخوون کتف يه حيوون جادو مي نويسند و خاکش مي کنن، استخوون تجزيه ميشه و …
آدم بخواد به اين چيزا فکر کنه مخش سوت ميکشه از پستي و بدجنسي بعضي آدمها.
خرافات فقط مخصوص ايران يا جهان سوم نيست من شنيدم تو کشورهاي اروپايي مثل انگليس هم خيلي رواج داره.
اگه بگيم خرافت از جهل و بي سوادي مياد. اين آقايي که اينا رو براي من مي گفت رييس يک کارخونه بود و داراي مدرک بالاي علمي و هیچ توقع مالی هم در بین نبوده.
پس همش رو هم نميشه به بي سوادي ربط داد. من فکر مي کنم وقتي به يک کاري از ته دلت معتقد باشي به انجامش، اون کار ميشه چه در جهت خير چه شر. مهم اون اعتقادتس که بايد داشته باشي.



ديشب خواب شخصي که سالهاست مُرده رو ديدم.
شخصي که فکر مي کنم حتي بيماريم به اون و جنبل جادوهاش ربط پيدا مي کنه. سالها قبل بود که با آقايي که بطور جدي تو کار متافيزيکه برخورد داشتم. اون بهم گفت اين بيماري رو براي تو خواستن…. اون زمان و حتي حالا حرفش رو جدي نگرفتم ولي ناخودآگاه ته ذهنم بعنوان يک گزينه موند.
حالا نه به اين آدم فکر مي کردم نه هيچي ديگه که خوابش رو ديدم. يادمه يه سفره انداخته بودند براي حل مشکل اون آدم. تو خواب خيلي ناراحت بود…. نمي دونم شايد بايد با بازماندگانش تماس بگيرم و بگم براش خيرات بدن،شايد.



فيلم به قسمتهاي حساسش رسيده بود و منم اشک تو چشام جمع شده بود. نمي خواستم کسي گريه ام رو ببينه يا متوجه منقلب شدنم بشه. تا جاييکه مي شد چشمام رو دروندم که جا واشه برا اشکام تا نچکه پايين که ناگهان………. آب دهنم پريد تو گلوم و به رسم اين چندوقته رفتم تا مرز خفگي. حالا هم بخاطر اون يه قطره کوچولو آب دهن و هم بخاطر اون بغض گنده که راه گلوم رو بسته بود، نمي تونستم نفس بکشم. مونده بودم هق هق کنم تا بغضم آزاد شه و راه نفسم باز يا خفه شدن رو بپذيرم تا کسي متوجه اشکام نشه.
که از بال بال زدنم بقيه متوجه وخامت اوضاع شدن و در حاليکه عين کارتون ژاپني ها اشک از چشمام ميزد و هق هقم ول شده بود تو فضا به اسفناک ترين وضع ممکنه بغضم ترکيد و با هاي هاي گريه راه نفسم باز شد در حاليکه نگاه مبهوت بقيه به اين زار زدن بي موقع بود.



احمدرضا گفت يه دفعه که رفتيم سينما، بليطها دست من بود. گم شون کردم…!!! گفتم خيلي خب، پس بدشون به من به سرنوشت اونها دچار نشيم. بليطها رو گرفتم و چپوندم تو يکي از زيپهاي کيفم!!!
– بچه ها،ساعت 6:30 الان فيلم شروع ميشه….بريم. خانوم زيگزاگ اس ام اس زده توي ترافيک گير کرده . نمي تونيم منتظر وايستيم بريم تو.
وقتي رسيدم جلو در سالن و مامور کنترل بليط. هرچي گشتم بليطها رو پيدا نکردم!!!!.آقاهه گفت اشکال نداره خانوم بفرماييد تو.( داستان خانوم زيگزاگ رو بخونيد،حکايت موش ه و جارو به دمب ه!!!).
در مورد فيلم و احساسم که قبلا گفتم.
وقتي از سينما خارج شديم به پيشنهاد من رفتيم توالت!.ولي درب توالت فرنگي قفل بود.
احمدرضا رفت سراغ دستشويي هاي ديگه ولي نااميد برگشت و گفت مي گن توالت فرنگي نداريم.
– من خودم اينجا رفتم توالت فرنگي، دروغ ميگن. تو رو مي بينن چهار ستون بدنت سالمه جواب سربالا ميدن. خودم رو ببر…
يکي از خانومها گفت نه تو نيا من کارتت رو مي برم ميگم ايشون حتما بايد از توالت فرنگي استفاده کنن.
بعد از گذشت چند دقيقه همراهانم همراه يه خانوم ديگه برگشتن و اون خانوم پشت ويلچر رو گرفت و مستقيم رفت سمت دستشويي و خودش کمک کرد که برم تو و باقي قضايا…در حين عمليات،من جو زده خارج!!! گفتم چرا از اين دستگيرههاي مخصوص نميذاريد که فردي مثل من احتياج به غير نداشته باشه؟ گفت من تازه اومدم اينجا و کم کم بايد کمبودها رو بررسي کنم و…وقتي کار تموم شد و ازش تشکر کرديم گفت من فلاني هستم رييس مجموعه پرديس ملت!! اينجا دفتر کارمه هر وقت تشريف آورديد يک راست بيايد دفتر من تا وسايل راحتي تون رو مهيا کنم ……….. خلاصه تا حالا با رييس مجموعه ايي به اون بزرگي دستشويي نرفته بودم که اونم رفتم.
وقتي نشستيم تو کافي شاپ. مسئول کافي شاپ اومد جلو براي خوشامدگويي و گرفتن سفارش. ديدم قيافه اش خيلي برام آشناست.يک کم فکر کردم و گفتم شما تو کافي شاپ فلان کار نمي کرديد؟ حدود 6 سال پيش.من مشتري دائمتون بودم.
– گفت بله. اتفاقا قيافه شما هم خيلي برام آشنا بود… ماشالله خيلي بهتريد.
– حرفي مي فرماييد ها. اون موقع من رو پاي خودم مي اومدم اونجا ولي الان رو ويلچرم.چطور ميگيد بهترم؟
– درسته اون موقع ما با هم همکلام نشده بوديم ولي کاملا يادمه، شما فقط مي نشستيد يه گوشه بدون هيچ حرف اضافه ايي. ولي الان ماشالله همش داريد صحبت مي کنيد و يک بند مي خنديد…



1240184504.jpg
این عکس هم بخاطر ترانه گذاشته شد



فيلم طهران-تهران ست رو ديدم.
اپيزود اول که فيلم بهانه ايي بود در خدمت معرفي تهران قديم و جديد و آقاي مهرجويي سرگرم کننده و دوست داشتني از پس کار براومده بود فقط بعضي ديالوگها در بدگويي از شاهان گل درشت و شعاري گونه روي اعصاب بود که از آقاي مهرجويي بعيد به نظر مي اومد.
در مورد اپيزود دوم همينقدر بس که تمام فيلم مي ارزيد به اون اجراي آخر ” رضا يزداني” وبا شعري کاملا نشسته بر متن فيلم. کاملا بيننده رو تحت تاثير قرار ميداد و حتي اگه خيلي درکش ميکردي اشکت رو هم در مي اورد.
صحنه تصادف و ميکس کردنش با اون بازي کامپيوتري يکي از کارها و صحنه هاي قشنگ فيلم بود و وقتي کلمه “GAME OVER ” بروي صفحه ظاهر مي شه، کاملا نفس تو سينه ات حبس ميشه.
پس و پيش کردن روند اتفاقات و در نهايت يکجا جمع شدنشون کاري تازه در سينماي ايران بود و به نظر من دوست داشتني.
شنيده بودم به آقاي يزداني “زرشک طلايي” دادن بخاطر بازي بي احساس و يخيش. ولي براي مني که آقاي يزداني رو تو موقعيتهاي عادي هم ديدم، کاملا خودش بود. درسته فيلم بازي نمي کرد خود حقيقيش بود و به نظر من اونقدر هم بد نبود براي همون چندتا صحنه.
در کل فيلمي که به ديدنش مي ارزه و ابتکار گذاشتن موسيقي زنده با اون شعر منطبق بر فيلم نامه واجراي تاثير گذاراون، حس ديدن يک فيلم خوب رو کاملا ارضا مي کنه.
اگه عاشقت نبودم پا نمیداد این ترانه از “اندیشه فولادوند” با صدای “رضا یزدانی” (ممنون از لیلا:love)

لینک دانلود
لینک دانلود کیفیت خوب



بهم میگه بشین بنویس، تنبلی خاص شهریوریت رو بذار کنار و بنویس.الان نگاهت خیلی پخته تر شده نسبت به 4 یا 5 سال پیش. میگه می خوای رو داستان همون فیلم نامه قدیمی کار کنیم؟ میگم نه به نظرم اون داستان قدیمیه. الان تجربه ام خیلی بیشتره. میگه بحث ام اس یه بحث خاصه و باید اینقدر طنازانه بهش پرداخته شه که مخاطب عام هم پیدا کنه و تو می تونی. تو خیلی ظریف از خطوط قرمز رد میشی باید همین تجربه رو به خدمت بگیری برای پروروندن داستان.میگه برای تلویزیون کار کنیم؟ میگم الان جواب بخوای میگم نه. تلویزیون بی کلاسه!! من یا یک کاری رو انجام نمیدم یا اگه انجام بدم باید بهترین باشه. من جهانی فکر می کنم اگه فیلم بشه باید بره تا ردههای بالا. میگم بهم داستان اولیه رو بده من می پرورونمش…
دوباره می خوام تجربه نوشتن فیلم نامه رو از سر بگیرم شروعش سخته ولی اگه استارت بزنم میفتم رو دور.