بند اندازون

خِرت…خِرت…خِرت.
با هر تماس وکشش بند، صورتم در هم کشيده ميشه و از درد نفسم بند مياد. تو نواحي دور لب يا بناگوش دلم ضعف ميره و بيشتر دسته صندلي رو مي فشارم.
من چه گناهي کردم که پوست سفيدي دارم و کوچکترين مو روي صورتم در تضاد با رنگ پوستم بر مياد و خودمم حساس به اين مسئله که تا جاييکه ميشه تميز و آراسته باشم.
اين همه درد براي چي؟براي کي؟ که يک مرد بپسندتت؟ لذت ببره از ديدنت؟ پوستت مثل ابريشم، صاف و يکدست و نرم باشه زير نوازش ِ سرانگشتانش؟
کدوم مرديه که به چنين وسواسي خودش رو براي شريکش بيارايد؟ نقطه نقطه بدنش رو عطر بزنه؟ پوستش رو کرم مالي کنه تا از زمختي خارج شه؟ جز اينه که رسيدن به هدف براش مهمه حالا با هر وسيله ايي که شده؟ در آخر هم اگه يکي بهتر از تو ببينه، ولت ميکنه و ميره سراغ بعدي؟
پ.ن: خودم ميدونم که تا زماني که با هم دوستيد و رودروايستي داريد چه مرد چه زنش به بهترين حالت ممکنه خودش رو آرا پيرا ميکنه. من روي سخنم با اون دسته از دوستانه که به اصطلاح خرشون از پل گذشته.
پ.ن: ميدونم که در درجه اول خود شخص مهمه و تمام اين به خود رسيدنها بايد در جهت رضايت خود شخص باشه. ولي خدا وکيلي اگه تنها تو اين عالم ول شده بودي و اينقدر نگران جلب توجه ديگران(چه مرد چه زن) نبوديم، باز اينقدر به خودمون مي رسيديم و حساس بوديم؟



اثاث کشی

صبحي شهريار و شهروز، دو ور تختم رو گرفتن که منتقلش کنن بالا. هي به من گفتن تو وايستا نرو، بذار اول ما بريم پشتت گير نکنيم!! وقتي داشتن ميرفتن بالا و منم آهسته آهسته خودم رو مي کشيدم رو پله بعدي بهشون گفتم: مواظب باشيد! تخت و گذاشتيد زود برگرديد بايد من و بغل کنيد ببريد بالا!!!
نقل مکانم به بالا مزيتهاي خوبي داره ولي بزرگترين عيبش محدود شدن استقلال و آزادي هامه و اينکه تا موقع خواب صداي اطرافيان تو سرمه!. وقتي ميرفتم پايين، چند ساعتي وقت داشتم که با خودم تنها باشم و فارغ از هر سروصداي اضافه ايي. مي تونستم تا ديروقت تلويزيون رو روشن نگه دارم يا آهنگ گوش بدم يا حتي با تلفن حرف بزنم بي هيچ ملاحظه ايي ولي حالا بايد رعايت کردن رو و صدا پايين آوردن رو ياد بگيرم.
فردا قراره دوتا از دوستام بيان براي جابجايي و چيدن وسايل رو ميز و توي کشوها. اولش به مامان گفتم زنگ ميزنم فهميه بياد کمکم!! مامان گفت:کمک؟؟!!! گفتم کمک که نه، من مي گم هرچي رو ميخوام کجا بذارم برام انجام بده!
موندم اين همه اثاث رو کجا جا بدم؟
سخني هم دارم با دوستان کامنت گذار خصوصي بخصوص سعيده جان!، ببينيد با اين حجم کار وبلاگ و تاييد کامنتها و بعضا پاسخگويي و ايميلهای رسيده و از همه بدتر خط گازوييلي کم سرعت اينترنت واقعا ديگه نمي رسم و نمي تونم به سئوالاتي که ازم خواستن با ايميل جوابشون رو بدم پاسخ بدم و ايميل رو از اين طرف بردارم برم تو ميل باکسم يه صفحه کامپوز باز کنم… بنظرم اين توقع ديگه خيلي بي انصافي و زياده خواهيه و امکان نداره پاسخگو باشم. پس براي جلوگيري از هر سوء تفاهم احتمالي اگه واقعا سئوالي و حرفي داريد که مجبور به خصوصي گذاشتنش نيستيد، لطفا کامنت عادي بذاريد که منم بتونم زيرش جواب مربوط بهش رو بگم… ممنونم.



امروز صبح، دو یا سه تا پله رو دوپا دوپا اومدم بالا و یه آفرین گنده به خودم گفتم و محض یادآوری به خودم گفتم ” ببین بی هیچ مصرف کورتنی خودت اومدی بالا،قبلا با مصرف روزی 30 گرم کورتن می تونستی چند تا پله رو آدم حسابی بالا بیای” … نمیدونم شاید بد شدن حال روحی و جسمیم می خواست سرآغاز یه حرکت باشه.
امروز رفتم دکتر برای حل و فصل زائده روی لبم کنار شکاف جوش خورده سابق، گوشت اضافه امروز.
با وجود بی حس کردن لبم که خودش کلی درد داشت.آی درد کشیدم و بی اختیار اشک ریختم با هر سوزنی که تو لبم فرو می رفت! به شدت آستانه تحمل دردم اومده پایین و هیچ رقمه عصبهام بی حس نمیشه.
لطفا بحث در مورد مطلب پایین رو به کامنت دونی این پست نکشید. من به ایشون به عنوان یه بلاگر هر چند با عقیده خلاف احترام میذارم و فقط خواستم اعلام موضع کنم که سوتفاهم حمایت من از بحثهای پیش آمده اخیرشون تو وبلاگ، منتفی قلمداد بشه.
این نوشته حکم پست فردا رو داره.:tounge



خب فکر کنم زمان ِ Expiry Date مجازي ما سر رسيده.
تا حالا شده چند بار براي شخص من و خطاب به من نوشتي ولي من هيچ وقت جوابت رو در قالب يک پست ندادم. حالا ميخوام اينکار رو بکنم…يکبار براي هميشه.
اولين بار توجه ام به کامنتهات و متن اونها جلب شد ووقتي آمدم وبلاگت از نوشته ها و سبک نوشتنت خوشم اومد و ديدم ارزش معرفي کردن داري.
چند ماهي از اون زمان گذشته. درست يا غلط نوشته هاي من و طرز فکرم من و به عنوان يه “فمنيست” جا انداخته. خودم اعتقادي ندارم که فمنيستم ولي شايد هرکسي که از حقوق زنان دفاع ميکنه و حرفي بابت زنانگيش داره، مارک فمنيست بهش مي چسبه!
نوشته هات رو دوست داشتم چون فکر ميکردم برخلاف ظاهر مخالفش، يه درد رو داري بيان مي کني و قصد از خواب بيدار کردن من ِ زن ِ نوعي رو داري… پس نمي شد بي تفاوت بود و دوستشون نداشت.
چند وقتيه که مضمون نوشته هات ساز مخالف ميزنه ودر جنگ و تضاد با همون زنانگيه که من سنگش رو به سينه ميزنم پس به نوعي دشمن هميم!!!. حس مي کنم همه چيز رو ول کردي چسبيدي به اون مار ! نه چندان با خاصيت و شدي لنگه اکثر آقايوني که فکر مي کنن و توهم برشون داشته که کل دنيا داره سر مار گراميشون! مي چرخه!!!
نه جونم، اون مارتون هم هرچقدر مار باشه وقتي جايي براي چمبره زدن و بيتوته کردن نداشته باشه از اين همه ول چرخيدن خسته ميشه و از حال ميره و ديگه دندان و نيشي نمي مونه براش که بخواد به شکار فکر کنه.
دلم نمي خواد نوشته هات رو اعصابم باشه و با کلي دلايل شخصي ديگه که به خودت گفتم … در ضمن فکر مي کنم تودنيا مجازي اينقدر مطرح و بزرگ شدي که ديگه نياز به حمايت من نداشته باشي… پس برو به سلامت.

“ویولت، بر این عقیده استوار است که هيچ نقطه مشتركي بين او و مخاطب اين پست وجود ندارد.”

Shahin najafi

downlod



تقويم رو برميدارم و نگاهي بهش ميندازم.آره درسته. دارم به قرمز شدن برگهاش نزديک مي شم. پس اين همه افسردگي و مود بدم بي علت نيست.
ميدونستي اگه فکر مي کني نوشته هاي من به تو کمک ميکنه، تو هم خيلي به من تو يه شرايطي کمک مي کني. مثل امروز و تو لاک دفاعي خزيدنم و نوازشها و ساپورت عاطفي تو.
ديروز خواب ديدم يه لندکروز مشکي دارم و سر يه کوچه جلوي راه خاموشش مي کنم و در حاليکه ترمز دستي رو کشيدم و جلوي چرخ جلو هم يه آجر گذاشتم( چون تو سر پاييني بود) همينطور به امان خدا ولش مي کنم ميرم خونه!! و بعد يه مدت يادم مي افته که ماشين رو جلوي راه پارک کردم!! و بايد برم جابجاش کنم… ولي وقتي به محل ميرسم مي فهمم ماشين رو هل دادن از جلو راه برداشتن و بردن يه جاييکه من نمي دونم کجاست گذاشتن براي تنبيه راننده بي فکرش!!
اصن يه همچين بي ملاحظگي در عالم واقع از من بعيده که چه برسه بخوام خوابش رو ببينم … فکر کنم همين خواب سبب شروع مود بدم شد.
روي لبم بغل اونجاييکه شکافته بود يه قلمبه درآورده بايد به دکتر نشونش بدم ببينم گوشت اضافه ست؟
موهام رو کوتاه کردم و همين هم يک کم حالم رو بهم ريخت. چون يه دستم تقريبا کارايي نداره و وقتي مي رفتم حموم سختم بود يه دستي موهام که حالا يک کم هم بلند شده بود رو بشورم و همين سبب ميشد هربار بهم يادآوري شه دستم مشکل داره… پس کوتاهش کردم ولي دلم مي خواست مي تونستم يه ذره بلندتر نگه اش دارم.
وقتي اينقدر مهربونم!!! مي فهمم حالم خوب نيست !.
وقتي اميد قراري رو کنسل مي کنه و مي پرسه اشکال نداره فردا بريم؟ و من مظلومانه و برخلاف عادت مرسوم غرّش !!! مي گم : نه اشکال نداره خب تو هم گرفتاري! بعدا ميريم…. مي فهمم واقعا حالم خوب نيست و دوباره شدم همون گربه خونگيه.
وقتي مي بينم اميد رو گذاشتم زير ذره بين و اگه دست از پا خطا کنه، قورتش ميدم ولي براي خودم هر حقي رو قائلم و فکر مي کنم اينقدرعاقل هستم که بفهمم دارم چيکار مي کنم ولي اون تشخيص نميده و گول ميخوره و من مرتب بايد کنترل و مواظبتش کنم!!! احساس گناه بهم دست ميده … اميد ولم کن برو دنبال زندگيت …( اين نقطه ها خيلي حرف داره)
بايد بنويسم تا بهتر شم… زياد طول نمي کشه.مطمئنا.



نقدي که ديروز روي شعر خانم ” بهاره رهنما” گذاشتيد هم خيلي خوشحالم کرد و هم مضطرب.
خوشحال از اين جهت که اين همه خواننده فهميم و چيز بلد! دارم که سريع کوچکترين موردي رو هم نقد مي کنند و اظهاراتي در حد خبره کار می دهند.
و مضطرب از اين جهت که من چطور و با چه جسارتي هر روز مي نويسم و افکار بعضا تب زده ام رو ميذارم روي اين صفحه در معرض نقد دوستان همه فن حريف بدون دغدغه و نگراني از قضاوت شدن. در حالیکه واقعا تجربه یا مطالعه کافی برای درست و اصولی نوشتن ندارم و فقط حسهامه یا بعبارت درستتر دل مشغولیهای یک زن، گاهی یک بیمار،گاهی یک منتقد، گاهی یک مشاور و دوست … و در آخر یک انسان.
فکر مي کنم جسارت خونم يه کم کشيده پايين.
اصلا تو مود نوشتن نیستم،یه چند روزی معافم کنید.
.
.
.
تفاوت بين ليلي و شيرين… بخونيد جالبه، من که نمي دونستم.



من آدم شعر دوستی نیستم و با شنیدن یک بیت معمولا طبع ام لطیف نمیشه … ولی این شعر رو که سروده خانم بهاره رهنماست و خودش در مراسم بانوان برتر وبلاگ نویس اجراش کرد رو دوست داشتم و روح ام رو تازه کرد و آشتی ام داد با تمام عوالم،چیزی بنام زنانگی.
” من روزی را با رویای تو آغاز می کنم.
با رویای بوسیدن لبهایی
با سرخرگهای رز
با رویای اینکه، یقه پیراهنت باشم
تا
گرمای نفست را در بر گیرم
سوپوری باشم
که تو اولین سلام مهربان صبح ات را به او می کنی
با رویای اینکه کفشهایت باشم که
پاهایت را در برگیرم
و شب من ؛
با رویای تو آغاز میشود:

رویای زنی که آخرین پلک را می زند
وبه خواب می رود
و خواب می بیند
که روز بعد را نیز
با رویای تو آغاز می کند… “