ترنم باران

ديشب چه بارون قشنگي مي اومد. چند دقيقه خودم رو زير بارون معطل کردم و نشستم روي واکر و گذاشتم انرژي بارون و صداي قطراتي که با زمين برخورد مي کرد، سرشارم کنه.
ديشب و امروز صبح پر از انرژي بودم و به مفهوم واقعي يک انسان، يک زن.
صبح براي بالا اومدن از 17 تا پله پيش روم هيچکي نبود کمکم کنه. مي ترسيدم و بدنم هنوز کاري انجام نداده عملا تسليم شده بود و پس زده بود از انجام کار.دلم نمي خواست خودم رو معطل اومدن کسي بکنم بخصوص که با اصرار خودم اومده بودم پايين با اين اطمينان که حالم بهتره و مي تونم تنها بمونم و نمي خواستم غير اين و ثابت کنم.
تو این روزا با هر زمین خوردنی میزدم زیر گریه و مامان در حالیکه پا به پای من گریه میکرد می گفت ” تو خودت رو باختی.” و حالا موقعیت مناسبی بود که ثابت کنم من همون آدم جنگنده سابقم و هیچم خودم رو نباختم.:smug
شروع کردم با خودم حرف زدن که تو مي توني فکر کن تو کوه گير کردي و تنهايي. چيکار مي کردي؟ وامي ايستادي تا بميري؟ نه، شده با چنگ و دندون خودت رو بالا مي کشيدي حالا هم همينه . تنهايي پس خودت از پس خودت بر بيا رو توانايي هاي خودت تکيه کن.هر پله ايي رو که بالا مي اومدم بلند يه آفرين براي خودم مي فرستادم و مي گفتم ديدي گفتم مي توني به خودت اعتماد کن.
بعضي مواقع ناچارم خدا رو بابت اين گرفتاري و بيماري شکر کنم. اگه غير اين بود اينقدر من با خودم دوست نبودم و عين يه شخص غير باهاش حرف و حتي درددل نمي کردم واينقدر دوستش نداشتم که بهش جايزه بدم و تشويق و تحسينش کنم.
پپ.ن: ممنون از تمام بچه هایی که از عشق و محبتشون تو کامنت دونی دیروز لبریزم کردن… زبان قاصره از تشکر.:love



بازم پراکنده

1- صبح با بوسه مامان روي گونه ام از خواب بلند ميشم،حس خيلي خوبيه براي يه آدم 36 ساله …شب گير عزيز !!! ظاهرا رفت زير 14، نه؟
2- ديشب بابا برادر هام رو آورده بالاي سرم ميگه: من مُرده شما زنده، تا وقتيکه که خواهرتون هست بايد بهش خدمت کنيد …خواهرتون سرور اين خونه ست!… ميگم بابا شما هم تذکر نديد اين بچه ها همه جوره هواي من رو دارند … ميگه ميدونم، برادرهاي خوبي داري اگر خدا ببندد زحکمت دري … خدايا شکرت.
3- جسمم عين يه طفل مادر مُرده نزار و زرد نشسته يه گوشه و با نگراني به نفسهاي محتضر(در حال مرگ) روحم گوش ميده. تا حالا هم روح بينوا يدک کشيده بودش ولي حالا که زمان زمان ِ بريدن خودشه هيچ کمکي از دستش بر نمياد.
4- امروز جسمم خوب نيست ولي روحيه ام از ديروز خيلي بهتره و بارقه هايي از اميد تابناک ه.
5- احتياج به تنوع دارم و شايد يه شوک عاطفي، براي شروع خواستم آرايشگرم بياد خونه يه ترتيبي تو قيافه ام بدم. شايد تنوع هر چند کوچيک کمک بزرگي بهم بکنه.
6- دکتر قرص ضد افسردگي بهم داده . يه ماهي هست ميخورم ولي حال روحي به اين بدي و گريه هايي به اين زيادي رو تا حالا تجربه نکردم. ديروز در يک اقدام انقلابي باهاشون خداحافظي کردم و به زباله دان تاريخ سپردمشون.
7- ديشب تا نصفه شب بابا بخاطر حمله آسم بيمارستان بود و بعد با مسئوليت و امضا خودش اومد خونه و بستري نشد .. شنيدي زن زايد و زپلشک آيد و…؟
8- آب درمانی رو شروع کردم. فعلا دوجلسه رفتم ولی خیلی عالیه.



ديروز تو دريايي از افسردگي غوطه مي خوردم. علتهاي متعدد داشت که شايد دم دستي ترينش نزديک بودن روزهاي قرمز تقويم باشد.
از اونجايي که اينترنتم دايل آپ ه معمولا ايميلهاي اتچ دار با حجم زياد رو مي فرستم اميد برام دانلود کنه و رو فلش بهم بده …مدت زيادي بود که اين فولدر را داشتم ولي تاحالا گوشش نکرده بودم. اين آهنگ حس خوبي داد بهم داد حتي يه ريزه قِر ريخت تو کمرم.
ممنون از فرستنده اش که متاسفانه نميدونم کدوم دوستم بوده.

بابک جهانبخش-اگه نباشی

لينک دانلود
لینک دانلود اشکال داشت،درستش کردم
بازم یک کم به لینک ور رفتم بازم مشکلی برای گوش دادن یا دانلودهست؟
لينک دانلود

پ.ن: شنبه گشاده یه اصطلاحه که به روز بعد تعطیلی و تنبلی شروع یک هفته کاری دیگه اطلاق میشه.



موافقم، شايد ظاهر رفتار و برخوردم، من و يک زن کاملا مرد ستيز نشون بده ولي واقعيت هم همين ه؟
اعتراف مي کنم براين اعتقاد هستم که آقايون حتي اگه 80 سال هم شيرين، سن داشته باشن هنوز کاملا بچه اند و کمتر رفتار بالغانه ايي در مقابل يک خانم فهيم ازشون سر ميزنه و احتياج به هدايت دارند (اين نظر من ه و اصراري هم ندارم ثابت کنم حرفم 100% درسته)
لفظ “بچه” تيکه کلامم ه نه در جهت تحقير، بيشتر وقتي بخوام کسي رو مورد لطف و توجه نشون بدم از اين اصطلاح استفاده مي کنم و براي آقايوني که از خودم کوچکترن پاروفراتر هم ميذارم و “جوجه خروس” خطابشون مي کنم.
تو اين چندسال که ارتباطم با افراد خيلي بيشتر از سابقه و کساني باهام در تماسند که مسلما مثل يک فرد حقيقي و دوست يارجون جوني اونقدر در حشر و نشر باهام نيستند که بخوان واقف باشن به اخلاق و تيکه کلام هام، مي بينم که چقدر بعضي از اين آقايون بهشون برميخوره وقتي “بچه” يا “جوجه خروس” خطاب ميشن… کاملا حس مي کنن دارن تحقير ميشن تا تحريک!!( براي دونستن تفاوت اين دوکلمه به پست مرتبط مراجعه شود).
برخوردشون برام جالبه و حتي ديدن گُرخيدنشون. چرا؟ چون فکر مي کنن اينطوري جلوي يک خانم کم ميارن ؟ و يا به بازي گرفته نميشن؟ يه جاي کار رو بد بازي کردن که حالا موجوديتشون به عنوان يه مرد زير سئوال رفته؟ پس اين وسط اعتماد بنفس چيکاره ست؟ يا شايد گوينده براشون مهمه؟ هان چي؟ بگو ببينم ، واقعا آقايون از اين برخوردها و خطاب شدن ها ناراحت می شن؟!!!.
اینی که من گفتم صرفا یک مثال بود واقعا چی ميتونه يه توهين حساب بشه نسبت به يک آقا؟ با بیان این برخوردنهای ریز ریز شاید کمک شه به شناخت خانومها از آقایون و ایضن همسرانشون که شاید خیلی دلخوریها ناآگاهانه ایجاد میشه.



قبل از شروع هر بحثی لازمه باز یادآوری کنم:
من نه روان شناسم نه جامعه شناس و نه هيچ کارشناس ديگه ايي. يه آدم معموليم مثل خيلي هاي ديگه که فقط شايد امکاناتم و جسارتم براي مطرح کردن يه همچين موضوعات تابويي بيشتره.
ميدونم که مشکلات جن سي بين زوجها بسيار زياده و بدلايل متعدد که شايد ساده ترينشون شرم بيان باشه گفته و مطرح نميشه و طرف فکر مي کنه اين فقط و فقط مشکل زندگي و زوج خودشه و ميسوزه و ميسازه. دقيقا مثل مشکلي که من قبل طلاق داشتم و وقتي جدا شدم تازه دوستانم لب به شکايت از همسرانشون باز کردن و من متوجه شدم اي بابا اين مشکلات من که خيلي عادي بوده و تو همه زندگي ها هست!
حداقل فايده مطرح کردن اين مشکلات اينه که خواننده متوجه ميشه مشکلش يه مشکل خاص و غول نيست و خيلي ديگه مثل خودش با مشکل مشابه هستند و يا اون دختر خانم يا آقا پسري که در روياي ازدواج و تصورات رومانتيک و اکثرا غير واقعي خودش بسر ميبره، اين روي قضيه رو هم مي بينه و شدت سيلي خيلي کمتر ميشه چون حضور ذهن داره.
مطرح کردن و مديريت کامنتهاي گذاشته شده، حرکت رو لبه تيغ ِ چون هم بايد جوابگوي عرف و سنت باشي، هم مذهب( که بهش ناخواسته توهين نشه) و هم حکومت که هر صحبتي در اين زمينه رو قدغن اعلام کرده.
وقتي چيزي مي نويسم با توجه به طيف وسيع و بازه سني که خواننده اينجا هستند نکات زيادي رو بايد در نظر داشته باشم که نوشته در عين رعايت ادب قابل فهم و گيرا باشه، لغات قلمبه و سلمبه بکار نبرم طوري بنويسم که فرد با سواد اندک فارسي متوجه بشه يا اگه از چيز خاصي نام ميبرم که شخص خارج ايران نميدونه چيه(مثل بستني سالار) توضيح کوتاه بدم که چي هست که همه متوجه بشن.
يکبار پستي داشتم با عنوان”تب زده از ام اس” يکي از دوستان خارج نشين و بزرگ شده اون طرف باهام تماس گرفت که “ام اس سبب تب کردنت شده؟” بهش توضيح دادم که اين يه اصطلاحه و معني “بي پروايي” ميده… حالا شايد سختي کار رو يک کم احساس کني.
سوادم در اون حد نيست که بخوام کارشناسانه موضوعي رومطرح کنم ولي وقتي شما نوعي که تخصص علمي داري مي بيني مسئله مطرح شده و باور غلطي بيان، چرا همکاري نمي کني در ريشه يابي و جاانداختن راه حل درست؟
تا دلت بخواد مقاله و بحثهاي علمي تو اين زمينه تو اينترنت هست ولي چندجا به بيان يک تجربه انساني و واقعي بدور از هر.زه نگاري برخورد ميکنيم؟ پس اجازه بديم به يکديگه که حرف بزنيم و ملا لغتي نباشيم و بگذاريم مطرح کنيم مشکلمون رو.
لطفا کامنت گذاران محترم هم مواظب بکار بردن کلمات کليدي و بودارشون باشن که اين وبلاگ مثل خيلي وبلاگهاي ديگه نره قاطي باقالي ها!!!.(منظور همون فيل تر شدنه)
پ.ن: چقدر نوشتم دستم از حس رفت!!!.



1- وقتي حال جسميم به شدت بهم ميريزه، حس غريقي رو دارم که قسمتي از بدنش تو دهن کوسه گرفتاره و داره با سرعت به همراه اون به ته آب کشيده ميشه. از طرفي بايد خودش رو از کوسه که گازش زده جدا کنه و در عين حال نفس کم آورده و عنقريبه که خفه بشه.
2- اگر واسه يکبار هم شده براي برداشتن قدم حتي از گردنت!! کمک گرفته باشي اونوقت مي توني ادعا کني که تمام دردها و خستگي و بي انرژي بودن من رو مي فهمي.
3- وقتي به هر علتي دمدمهاي صبح بي خوابي ميزنه به سرت و از خواب بيدار مبشي. شانس اين رو پپدا مي کني که سر و صدا و قيل و قال گنجشکها رو که دارن بهمديگه صبح بخير ميگن بشنوي.
4- امروز 17 پله رو خودم اومدم بالا هرچند خيلي خيلي خسته شدم و 10 دقيقه هم طول کشيد … ولي لااقل مثل ديروز شهروز( برادرم) مجبور نشد بياد پايين و بغلم کنه بياره بالا… بسي از جَنم و غيرت خود لذت بردم.
5- دوستي تو کامنتها گفته تو بحثهاي اخير من “صرف به مسائل جن سي” توجه دارم. خدمتون ايشون عارضم که چون من يه از کار افتاده عزب اوغلي هستم که حتي کارگر خونه روبرويي هم تو روم نگاه نميکنه ديگه چه برسه به*** از بازديد زياد وبلاگ سواستفاده مي کنم براي طرح عقده هاي درونيم …از قديم گفتن وصف العيش نصف العيش!!!!:smug
6- با توجه به شماره بالا، به محضي که حالم بهتر بشه بحث گذشته رو دنبال مي کنم.



از صبح بي وقفه روي تخت دراز کشيدم و جز براي توالت از جام بلند نشدم…به سقف خيره شدم و فکر مي کنم … مي خوام برام يک بستني سالار بيارن (بستني خامه ايي چوبي با روکش توت فرنگي) … مي خوام که کاغذش رو باز کنن و بدن دستم… آروم آروم به بستني گازهاي کوچيک مي زنم و هر تکه رو با تمام وجود مزه مي کنم … خدا رو شکر که هنوز مي تونم چيزي بخورم و مزه اش رو بفهمم و لذت ببرم.