انفجار احساس

دوربينم اينروزا خيلي به من فخر مي فروشه … ديشب عکسي با “رضا يزداني” خواننده راک رو ثبت کرد و امشب عکسي با حريف بزرگ آقاي توکا نيستاني رو در دل خودش جا داد.
عجب هفته عجيبي بود … اون همه هياهو ودلخوري در طولش و آخر هفته ايي پرهيجان و پر از التهاب که با يکي از بهترين کنسرتهاي ايران در 30 سال گذشته شروع و با يک سورپرايز آشتي کنون ادامه پيدا کرد…:thinking



ذهنيت!!

پيرمرد با جثه اي نحيف روي تخت افتاده بود و به گذشته اش فكر مي كرد…
به روزايي كه با فيدل (كاسترو) و يه مشت پارتيزان ديگه توي جنگلهاي انبوه مخفيانه زندگي مي كردن
به ياد آورد كه چند ماهي رو بدون غذا و فقط با خوردن ميوه و حتي برگ درختا گذرونده بودن
و اينكه براي رفع تشنگي از آب بركه ها و مرداب هاي متعفن نوشيده بود…
به يكباره احساس تشنگي كرد…
با صدايي لرزان و از سر ضعف به جمعيت طرفداراش كه دور تختش جمع شده بودن گفت:
من تشنه ام…
همه تحسينش كردن و يكصدا گفتن:
بله… همه ما تشنه آزادي هستيم
چريك پير اينبار با لحني آمرانه و با صدايي كه حاصل تمام نيروي باقي مونده ش بود تكرار كرد:
من تشنه ام…
و اطرافيان دوباره ضمن تحسين اين جديت پيرمرد، شروع به گفتن جملاتي از اين دست كردن:
– همه ما تشنه آزادي كشور عزيزمون از زير يوغ امپرياليسم …
– ما هم تشنه دموكرا…
– ما به شما قول مي ديم كه…
– ما هممون براي آز…
صداها محوتر و محوتر شد تا اينكه ديگه پيرمرد چيزي رو نشنيد…
پيرمرد با لباني تشنه مرده بود… تشنه جرعه اي آب…
پ.ن:
گاهي اوقات ذهنيتي كه ما از افراد داريم باعث ميشه كه توقعمون از اونا بالاتر از يه آدم معمولي باشه…فقط همين :thinking
************************
این نوشته هیچ منبع خاصی نداره و فقط یک مکالمه ست بین من و امید که برای ثبت شدن بهش داستان اضافه شده.



ایمیلی از سمانه:love
جغدي روي كنگره‌هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا مي‌كرد. رفتن و رد پاي آن را. و آدم‌هايي را مي‌ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي‌بندند
جغد اما مي‌دانست كه سنگ‌ها ترك مي‌خورند، ستون‌ها فرو مي‌ريزند، درها مي‌شكنند و ديوارها خراب مي‌شوند. او بارها و بارها تاج‌هاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابه‌لاي خاكروبه‌هاي قصر دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري‌اش مي‌خواند؛ و فكر مي‌كرد شايد پرده‌هاي ضخيم دل آدم‌ها، با ا ين آواز كمي بلرزد.
روزي كبوتري از آن حوالي رد مي‌شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت:« بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدم‌ها آوازت را دوست ندارند. غمگينشان مي‌كني. دوستت ندارند. مي‌گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.»
قلب جغد پيرشكست و ديگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت:« آواز‌‌خوان كنگره‌هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي‌خواني؟ دل آسمانم گرفته است.»
جغد گفت:« خدايا! آدم‌هايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.» خدا گفت:« آوازهاي تو بوي دل كندن مي‌دهد و آدم‌ها عاشق دل بستن‌اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه‌اي! و آن كه مي‌بيند و مي‌انديشد، به هيچ چيز دل نمي‌بندد؛ دل نبستن سخت‌ترين و قشنگ‌ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت، تلخ.»
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره‌هاي دنيا مي‌خواند. و آن كس كه مي‌فهمد، مي‌داند آواز او پيغام خداست كه مي‌گويد:


« آن چه نپايد، دلبستگي را نشايد»

میام خدمتتون:teeth و می نویسم … به رقابت هم ادامه میدم … بحث پایین رو هم خواهش می کنم تموم شده فرض کنید و ادامه اش رو به کامنت دونی این پست نکشونید… از حالا به بعد کامنتها واقعا گزینشی پابلیش میشه.



فردي که مي نويسه و شايدم هر آدمي که به نوعي تو چشم خلق الله ِ بايد بدونه که در دروازه رو ميشه بست ولي در دهن مردم رو نه. حالا اگه اين مردم جزو قشر تحصيلکرده جامعه باشن و به خيال خودشون اندازه اين دهن دستشون .که ديگه بدتر.
حالا منم از روزي که شروع به نوشتن کردم ، نوشتم از خودم و حسهام و از اونجايي که هرروز نوشت هستم در نتيجه نوشته هام منعکس کننده حال همون زمانه.
روزهايي که از خودم و بيماريم نوشتم… يه عده حرف مفت زن که هميشه هستند گفتند اي واي چقدر به مريضيت مي پردازي خارج شو از اين دايره بسته و ال و بل.
وقتي از حسهام نوشتم …باز همون دسته آدمها نوشتن، هان چي شده؟دلت يه مرد مي خواد؟!!! يا گفتن دلت بغل جديد مي خواد؟
وقتي از مشکلات جامعه و روابط انساني غلطش نوشتم… باز گفتن اصن به تو چه؟ تو مگه مريض نيستي؟ از مشکلات بيماريت بنويس.از گرون شدن داروهات و ال بل.
تو اين 5 سال ياد گرفتم بنويسم براساس اون چيزي که دلم مي گه و بي خيال حرف مفت اين و اون باشم که مي دونم اگه چنددقيقه جاشون رو با من عوض کنن چه کثافتي ميزنن به زندگي خودشون و دوربري هاشون.
تا شد اين مسابقه کذايي. بازم مي نويسم، از خودم و حس لحظه هام. اوني که خواننده نوشته هاي منه و آشنا با روحياتم ميدونه که اهل گير کردن تو هيچ شرايط سختي نيستم به هيچ قيمتي ولي بايد بنويسمش که حل شه. اوني هم که خواننده نيست مثل همين آقاي نیستاني(لفظ قبلی رو پا کردم هر چند به نظر خودم زشت و مشمئز کننده نبود،بخاطر احترام به خودم و خودتون و تمام خوانندگان باشعورمون) وهوادارانش به خودش اجازه ميده بگه فيلم هندي راه انداختم براي جمع کردن راي بيشتر و…
فکر مي کردم رقابت سالمه و فقط يه بازي با قواعد هر بازي مفرحي، که اصلن اينطور نيست و يه رقابت ناسالم با افرادي با ذهن و قضاوتهاي ناسالم تره…آقاي محترم :thinkingاين رقابت ارزوني خودتون…من براي خودم بارها و بارها ثابت شدم و احتياجي به مجددا ثابت کردن خودم ندارم…اگه افتخاري هست، ارزوني خودتون.تا پيش از اين خيلي براتون ارزش و احترام قائل بودم و متاسفم که مي گم در حال حاضر فقط دلم براتون مي سوزه و ديگر هيچ.
****************
میدونم اینقدر بالغ و عاقل هستید که هر حرفی دارید همینجا تو وبلاگ خودم میگید و کسی پیغام و پسغام نمیبره خونه همسایه مورد بحث.



سلام
دلم مي خواد تو اين روز باروني و پاييزي قشنگ، نوشته ام رو با “سلام” شروع کنم. سلام و روزتون بخير.
من تو قسمت دوستان لينکهام رو از بلاگ رولينگ به گوگل ریدر تغيير دادم و تعدادي لينک خواسته يا ناخواسته حذف شده و تعداد زيادي هم اضافه.
بعضي از دوستان وبلاگشون “فيد” نداشته و چون اين سيستم جديد احتياج به فيد وبلاگ داره با وجوديکه تو ليست دوستانم در گذشته بودند ولي تو اين ليست جديد نتونستم اضافه شون کنم در ضمن جابجا کردن اون همه لینک کار سختی بود ،نمیدونم کسی سهوا از قلم افتاده یا نه؟… تو گوگل ریدر نمیشه اسم وبلاگها رو براساس سلیقه خودمون تغییر بدیم؟
ممنون و سپاسگزارم از بچه هايي که شبونه به وقت ايران زحمت روشن نگه داشتن آتش رو کشيدن.
برام هميشه عجيب بوده که خيلي ها بهم ميگن تو خيلي قوي هستي، من اگه جاي تو بودم خيلي پيشتر از اينا جا ميزدم و ضعيفم و ال و بل … الان فکر مي کنم راز موفقيت و قوي بودن هر انساني تو بالابردن خصائل انسانيشه. هرچقدر انسان تر و در يک کلام آدم باشي به مفهوم واقعي و نه ادا و اصول و نگاهت به دنيا و چيزهايي که در اون قرار گرفته انساني تر باشه قوي تري و براي خودت و ديگران با ارزش تري…….. خصلتي که تو اين چند روزه بهم ثابت شد چقدر نادر و کميابه بخصوص در قشري که اداشون بعضي جاها رو پاره ميکنه.
مسابقه تا 6 آذر مطابق با November 26 ادامه داره….خيلي طولانيه يک جورايي آدم مهوع!!! ميشه.
در حاشیه: چند روزیه زبونم سنگین شده و تلفظ و ادای درست کلمات سخت. الان دیدم بجای گوگل ریدر نوشتم گوگل لیدر، یعنی
دقیقا همون چیزی که تلفظ می کنم.:laughing
****************
یک پی نوشت مهم:
اگه اشتباه نکنم نوید(مدیر سایت اسپشیال) دیشب زحمت تغییر لینکدونی رو کشیده(من هیچکار فنی وبلاگ رو بلد نیستم) الان که خودم هم نگاه می کنم می بینم چند تا لینک مهم از دوستانی که ورا عالم مجازی و تو دنیای حقیقی برام مهم اند، نیستشShockh مثلا یکیش دکتر رضا یا گیلاس یا سورنا یا مرجان… هرچی هم میرم تو گوگل ریدر لینکها رو اضافه می کنم اونجا ثبت میشه ولی این طرف هیچ تغییری ایجاد نمیشه حتی تغییر اسم هم که طبق راهنمایی پانی عزیز انجام دادم و لینک خودش رو هم که از قلم افتاده بود اضافه کردم باز هیچی به هیچی…. کمک !!!! تو رو خدا از من دلگیر نشید نمی دونم این لینکدونی چه جوری کار میکنه گزینشی لینکها رو وارد کرده بسوزه پدر بیسواتی و نداشتن دانش کامپیوتری.
اگه عمدی در کار بود که نمی خواستم بهم اطلاع بدید،می خواستم؟.



خُب من فعلا دچار افسردگي فصلی خریدی شدم. از پنج شنبه تا بحال … بدجور دلم گريه مي خواد.
دليلشم کاملا مي دونم چيه! بخاطر خريد يک 206 جديد(واکر).
هفته قبل شال و کلاه کردم براي سه راه جمهوري( سه راه شاه سابق)، دوربين عکاسي ام رو هم برداشتم چون مي دونستم خيابون به خيابونش برام خاطره است و بعد سالها دارم ميرم به کانون خاطرات کودکي و نوجووني و از کجا معلوم چند وقت و چند سال ديگه باز بتونم برم اون طرفها؟ و اصن ديگه کسي خواهد بود که من و ببره با تمام سختي هاي بردنم؟ اصن با اين وضع بيماري پيشرونده وحشي من چقدر ديگه مهلت جُم خوردن دارم؟ يا کسي هست که با کمال ميل ويلچرم رو هل بده و تو کوچه ها بگردونه؟…پس دم رو غنيمته و عشق است.
خلاصه رفتم دم مغازه و واکرم رو انتخاب کردم و 85 هزار تومن ناقابل بابتش پرداخت کردم ولي از ابتدا با سگرمه هاي تو هم نشسته بودم رو ويلچر و حتي حاضر نمي شدم پاشم چند قدم باهاش راه برم. وقتي هم اميد دليل ناراحتي و بُغ کردنم رو پرسيد گفتم دارم به بدبختيم فکر مي کنم که جاي اينکه برم با اين پول خريد اعطينا کنم و مثلا پالتو بخرم يا يک عطر بايد هزينه اش کنم براي يک واکر! يه چيز نفرت انگيز که بهت يادآوري مي کنه چقدر با بقيه فرق داري.
به اميد گفتم به آقاهه بگو تخفيف بده چون من خيلي ناراحتم بابت پول خرج کردن واسه اين چيزا!! اميد گفت باشه بهش مي گم ولي مطمئنم ميگه خوب به من چه، نخر!!!! مگه تقصير منه که مجبوري از اين چيزا بخري؟
سرت رو درد نيارم خريدم رو انجام دادم و بعدش راه به راه عکس گرفتم از هر جايي که برام خاطره داشت و سبب مي شد ضربان قلبم تندتر بشه.
حالام هنوز يه بغض نرسيده ته گلوم دارم که بدم نمياد سر باز کنه… بارها گفتم يه زمانهايي هم لازمه سر قبري که ميدوني مرده ايي توش خاک نيست گريه و زاري کني… هرچند که بدوني احمقانه ست.

ِيک وبلاگ خوندنی.

DSC02827.jpg


DSC02829.jpg


DSC02831.jpg


DSC02833.jpg


اولین موسسه ایی که رفتم برای سواد آموزی زبان بیگانه
DSC02834.jpg


تئاتر شهر عزیز
DSC02837.jpg


میدون ولی عصر
DSC02848.jpg


من هیچ وقت نتونستم از برج میلاد یه عکس صاف بگیرم…واقعا کجه؟یا عکاسش کجه؟
DSC02859.jpg

دوستان اینجا یه آتیشی روشن شده که خواسته و ناخواسته من و آقای نیستانی شدیم آتش بانش!!! و طرفداران هر دو وبلاگ پاسبان آتش، اون طوری که من متوجه شدم بچه های مقیم ایران در طول روز آتیش رو روشن نگه میدارن و نمیذارن خاموش شه:wink
ولی به محضی که می خوابیم و بیدار می شیم می بینم از رو الاکلنگ ایجاد شده سقوط کردم و افتادم پایین!!! و این نشون میده خارج مرز نشینان اون یکی وبلاگ پرکارتر از مال من اند:tounge …. دوستان خارج کشوری از نوع اروپايي؛ استرالیایی؛ آمریکايي و کانادایی وقت شب ایران اتش دست شما سپرده نذارید خاموش شه.:eyelash
در ضمن، این بازی تا 6 آذر ادامه داره :confused پس لطفا استقامت کنید.



دوستش نداشتم … اصلا دوست نداشتم.
اولين بار اين آهنگ رو از زبون تو شنيدم(يکي از دوستان هومان،همسر سابقم) با اون صداي پر صلابتت که تو فضا پخش ميشد با اون ضربات محکم زده شده به سيم هاي گيتار… از نگاه کردن به اون چشمان عسلي که تو اون صورت برنزه آروم گرفته بود و اين کلمات رو با قدرت هرچه تمامتر مي خوند همي لذت بردم … انگار تک تک کلمات با انرژي تمام تو رگهام تزريق مي شد …وقتي مي خوندي شيشه ها هم مي لرزيد،يادته؟من همش نگران همسايه ها بودم که شاکي نشن .حتي يادمه با هومان با آهنگ به اين آرومي رقصيدم و چه لذتي بردم از اين رقص … اعتراف مي کنم که نمونه اصلي اصلا ِ اصلا به دلم ننشست … اين آهنگ بايد توسط اون آدم خونده بشه با همون سبک که با نگاه کردن بهش تداعي بشه …يک مکزيکي خسته آفتاب سوخته فرو رفته در پانچوش که گيتارش رو بغل زده و ضربه ميزنه به سيمهاش و مي خونه: “… برخيز شتر بان و بربند کجاوه…”

امير آرام-خاک

لينک دانلود
کی بود می گفت تو چطوری با آهنگ Gi Gi d’Agostino می رقصیدی؟ پس اینو چی می گید؟:hypnoid رقص که فقط شلنگ تخته انداختن نیست این فرهنگستان فارسی اگه یک کار خوب کرده باشه اونم بکار بردن کلمه “حرکات موزون ه” بجای ترقص.
آقا جان رای بدید طبق راهنمایی نوشته پایین ،آقای توکا داره پوز من و میزنه:teeth اگه طرفداران ایشون متقلبن؟ شما متقلبتر باشین:laughing…. نشون بدید همه جا خانومها مقدمن و بس.