جهت اطلاع

اگه بشه و خودم به خودم اجازه بدم! مي خوام يک کم استراحت کنم و کمتر بشينم پاي کامپيوتر …پاهام داره اذيت مي کنه و استراحت لازمن.
امروز آخرين وقت دندانپزشکي عمومي ه و بعد اين براي هفته ديگه بايد وقت بگيرم براي روکش و احيانا ايمپلنت … دندونپزشکي رفتن بطور مستمر يکي از ناخوشايندترين و نامطلوبترين کارهاست و شايد هم عاملش(پزشکش) نامحبوبترين افراد.



خر تو خر

امروز صبح تو راه پله ها خوردم زمين. به يک دليل خيلي ساده، خر ِ جا کليدي عروسكيم جدا شد و افتاد رو پله پاييني اومدم خم شم برش دارم تعادلم بهم خورد ومعلق شدم!!
هرچي خودم رو چپ و راست کردم ديدم به تنهايي نمي تونم از جام بلند شم،کف کفشم ليزه و پاهام جمع نمي شه براي بلند شدن. با تلفنم زنگ زدم خونه مامان اينها که يکي بياد کمکم ولي چون تو راه پله بودم خيلي آهسته صحبت مي کردم که همسايه ها خبر نشن! وقتي مامان اومد و بلند کرد مي گه:
– چقدر يواش حرف ميزدي،اول نشناختمت با خودم گفتم جل الخالق! ببين گدا ها هم چقدر پيشرفت کردن!!! ديگه تلفني کمک مي خوان! و گدايي مي کنن.
:eyebrow

در حاشيه: تلفني قضيه رو به اميد گفتم. ميگه:
– واسه چي خم شدي که تعادلت بهم بخوره؟
– آخه خرم افتاده بود.
– اين دليل نميشه واسه اينکه خرخودت رو برداري، خرِ من و معلق کني!!!!!
:thinking
*************************
بازم خواهش می کنم،کسانی که می خوان کامنتشون خصوصی بمونه اول کامنت قید کنن”خصوصی” نه آخر نوشته…اونجوری اگه کامنت ناغافل رفت رو Air کسی دلخور نشه.:shades



ديشب بعد از پخش برنامه با آقاي رضا صابر(از برنامه زن امروز) حرف زدم …خيلي،يک ساعت!.
بهش گفتم برنامه تون اصلا نظر من رو جلب نکرد.خيلي بهتراز اين مي تونست باشه.مجري هاتون اصلا اشراف نداشتن به موضوعي که دارن مطرح مي کنن، حتي به جرات مي تونم بگم اصلا نمي دونستن وبلاگ چي هست؟
مجري تون حتي يکبار اشاره نکرد که اين نوشته هاي زني که ام اس داره و با توجه به بيماري سختشه که هنوز که هنوزه دغدغه طرح مسائل اجتماعي رو داره و تک بُعدي نشده… طرح اين مسئله مي تونست به جذابيت برنامه اضافه کنه.گفت شايد فکر کرده صحيح نيست بيماريت رو بگه! گفتم چطور صحيح نيست وقتي حتي تو عنوان هم bold کردم اين قضيه رو اين يعني برام مهم نيست.گفتم مجري عنوان مطلب رو خوند”خود کرده رو تدبير نيست” و هي روي اين موضوع مانور داد و درآخر هم نتيجه گرفت که به نظر من خود کرده را تدبير هست،چرا نباشه؟!!! در صورتيکه عنوان اين بود با حالت سئوالي”خود کرده را تدبير هست؟” و اين زمين تا اسمون با حرف مجري تفاوت داشت.
گفتم دغدغه زن ايراني خيلي عميق تر و جدي تر از اين چيزي ِکه شما داريد تو برنامه تون نشون ميديد…برنامه اين مشکلات رو بصورت کف روي آب نشون ميده و اين ميرسونه که جنس مشکلات رو نمي شناسيد و درگيرش نيستيد…گفتم به نظر من کسي که تو ايران مي نويسه وبلاگش خيلي خوندني تر از وقتي که از ايران ميره به هر علتي…مشکلات و درگيري ها، انگيزه ميده براي نوشتن و خلاقيت وحتي نوآوري.
گفت شما خيلي ريز بينيد تو مشکلات اجتماعي و رو مشکلات اساسي دست ميذاريد،چطور؟ گفتم نشستن و عدم تحرک اين شانس رو به من داده که دقيق شم رو رفتارها و عکس العملها و بهشون فکر کنم و ببينمشون و همين بهانه ايي ميشه براي طرح موضوعات مختلف.
گفت مصاحبه تلفني داشته باشيم؟گفتم فعلا نمي دونم چون بهم استرس ميده و اين براي بيماريم اصلا خوب نيست باضافه اينکه هفته پر استرسي رو گذروندم.
بدم نمياد باهاشون حرف بزنم از زن بودنم بگم و از بيمار بودنم و مشکلاتي که همين دومورد پيش پام گذشتن و گذران زندگي و اينکه چقدر دلم مي خواد تو جامعه ام جا بندازم که وجود بيماري پايان زندگي نيست و هنوز راههاي زيادي براي لذت بردن از زندگي وجود داره … ولي خُب voa يعني يک خط قرمز پرنگ و مصاحبه با اين کانال يعني عبور از خطوط قرمز هرچند که هدف سياسي پشت کارت نباشه.
.
.
.
واقعا روز اولي که صفحه رو باز کردم براي نوشتن حتي 1 درصد هم احتمال نمي دادم که چنين راه پر دست انداز و سختي رو طي کنم و تا اين حد مطرح بشم چه تو ايران و چه تو خارج از کشور…ميدونم الان وظيفه سختي رو دوشمه،قبلا هم باري به هرجهت نمي نوشتم ولي حالا براي همون نوشته هاي ساده هم بايد وقت و دقت بيشتري بگذارم چون يهو نوشته ام سر از جايي درمياره که خودم خبر ندارم. الان بايد حواسم به هرلينکي که ميدم باشه يه موقع خوبه، مثل آوردن اسم مرجان در برنامه زن امروز از لينکي که تو مطلب بهش داده بودم و يه موقع هم حواس جمع مي کنه در جهت فيل تر کردن.
از همين جا اعلام مي کنم اگه قراره جايي ببرينم مثلا بازجويي و چه و چه…توالت فرنگي آماده باشه و بدونيد بايد بغلم کنيد ببرينم اينور و اونور.:whistling
پ.ن: بازم اعلام مي کنم مصاحبه ايي که تو همشهري جوان چاپ شده پر از غلطهايي که از جانب من و حرفهام چاپ شده مثل اينکه من گفتم قبل وبلاگ نويسي همه به من اصرار مي کردن وبلاگ بنويس!!!!!! به خدا قسم اگه من همچين چيزي گفته باشم.
ببین مارچ اذیت نکن، این آهنگ می خوره به این نوشته دیگه:nottalking.



هدفون تو گوشمه و با صدای بلند موزیک گوش میدم نه از این موزیکهای باری به هرجهت.نه! یه موزیک که تک تک تارهای نوستالت رو به صدا در میاره و همزمان پستت رو خوندم و یادم افتاد پشت چراغ قرمزطولانی و خفن پارک وی اون زمانها عاشق شدم و یادم رفت به دسته گل قرمزی که ماشین بغلی برام از گل فروش خرید و فرستاد تو ماشینم و دلم خوش بود به چراغ قرمز بعدی(سر جردن) برای ادامه عاشقی…ولی حالا با این پل باید گاز داد و گذشت و دیگه فرصتی برای عاشق شدن باقی نمی مونه…:sad
تقديم به دکتر رضای عزيز با هجوم تمام نوستالژی های دوست داشتنی.



لينک دانلود
همین آهنگ با کیفیت عالی

پست دکتر رضا برای اونهایی که وبلاگ براشون فیلتره.

“اصولا گذر زمان غیر قابل درک است. دقیقا مثل زمانی که عکسهای ۶-۷ سال قبلتان را می بینید و باور نمی کنید که این همه زمان گذشته است. حتی باور کردنش سخت می شود که روزی این شکلی بوده ایم. بعد فکر می کنیم که کی به این شکل و به این حالت امروز رسیده ایم که خودمان هم یادمان نمی آید!
داشتم فکر می کردم که این قضیه نه تنها در مورد خودمان که در مورد اطرافمان هم رخ می دهد. تغییرات هر روزه محیط اطراف جوری در زندگی ما تنیده می شود که یادمان می رود که شهرمان سالها پیش چه شکلی بوده است! مثلا من هرچقدر فکر می کنم یادم نمی آید تقاطع جردن و مدرس کنونی چه شکلی بوده است؟! چراغ قرمز داشته یا نه!؟ اما هنوز یادم هست زمانی را که پل مدرس برعکس بود. همان زمانی که مدرس و رسالت تقریبا تنها بزرگراه راههای تهران بودند و خبری از همت و صدر و حکیم و … نبود.خیلی چیزهای دیگر هم در گذر زمان فراموش شده و از خاطرمان رفته است. انگار نه انگار که اینها را زمانی زندگی کرده ایم!
و بدانیم اگر نوستول نبود، زندگی چیزی کم داشت!”



اين مقاله کيهان رو شايد خونده باشيد.
مقاله ايي که در بدو خوندن حالت تهوع بوجود مياره و شرمسار از زن بودنت و نحوه نگرشي که بهت ميشه.
ولي خوب که با دقت بيشتر و بدون جبهه گيري مقاله رو بخوني، مي بيني همچين بيراه هم نميگه. من هم معتقدم که 80% اختلافات زناشويي مردُم از اتاق خوابشون نشات ميگيره وقتي که صبح ناراضي سر از بالين بلند کني اين نارضايتي تو تمام ابعاد ديگه زندگيت ريشه مي دوانه… ديگه مشکلات مالي زندگي ميشه غول و غير قابل تحمل و سزاوار جنگ و دعوا … ديگه مادر زن تبديل ميشه به وزير جنگ و مادرشوهر يه عفريته کامل و غير قابل بخشش…ديگه قناس تر از همسرت آدم رو زمين وجود نداره در حاليکه يه آغوش گرم و پر از محبت و يه دانش کامل به چگونه مهرورزي کردن و نه باري به هرجهت، مي تونه فشار زندگي و استرسهاي حاصل از اون رو به شدت قابل ملاحظه ايي تقليل بده…
حالا نويسنده اين مقاله،بنده خدا خواسته همين رو بگه ولي با چه ادبياتي؟ اينکه زن بايد خودش رو براي مردش بيارايه و حاضر به خدمت!! تو هر ثانيه و دقيقه باشه حتي رو کوهان شتر!!!!!! و سه بار در طول روز با همسر خلوت کنه(درست عين سه وعده غذا!!)و کلي توصيه هاي تهوع آور ديگه که خودتون بخونيد بهتره.
حکايت، حکايته بشين و بفرما و بتمرگه … متاسفانه اين مقاله ادبيات گفتمانش بتمرگه،همين.
در همین رابطه.



خيلي خوشم مياد از اين سريال “مرگ تدريجي يک رويا” بخصوص از تيتراژآخرش با صداي فوق العاده خواننده اش و شعر استخوون دارش.
از کات خوردن تصاوير خوشم نمياد.بازي ستاره اسکندري به نظرم فوق العاده است و فکر مي کنم نصف بيشتر بار سريال رو به دوش مي کشه.
اميدوارم آخر سريال مثل تمام سريالهاي که خوب شروع کردن عين ” يک مشت پرعقاب ” با بازي فوق العاده رضا کيانيان، به فنا نره و فرمايشي و سفارشي تموم نشه…..خواهش مي کنم، همين يکبار نه.



تو تاريکي سينما يه تراول 50 تومني رو سُروند تو انگشتهاي مشت شدم و در گوشم زمزمه کرد:
“اينم جايزه من براي تو،دختر تو مايه افتخار مني.”
تو این پنج سال این دومین باری بود که اینطور از ته دل این جمله رو بهم می گفت …نفس ام رو با آسودگي و سرخوشي دادم بيرون و عضلات منقبض شدم رو کش دادم…

رضا یزدانی-یکی درمیون-آلبوم هیس

لينک دانلود

همین آهنگ با کیفیت عالی.…ممنون از مارچ عزیز:love